دو غزل خوب، یک ترانۀ متوسط




عنوان مجموعه اشعار : شعر
شاعر : آرزو کبیری‌نیا


عنوان شعر اول : غزل
چراغِ خانه روشن می‌شود از برقِ چشمانش
نمک نه! عشق بود از روزِ اول در نمکدانش
نگاهم کرد و شرم از چشم‌های روشنش بارید
مرا بوسید تا کامل شود با عشق ایمانش
نگفتم دوستش دارم، درون سینه‌ام حرفی‌ست
ولی این رازِ در گنجینه دشوار است کتمانش
تمام مردم این شهر با او می‌شناسندم
که او شیراز پرشور است و من دروازه قرآنش
من از شرمی که دارم صورتم مثل لبم سرخ است
همیشه می‌گذارم بوسه‌ها را روی فنجانش
اگرچه جان غم‌آلودم از کوخ است او از من
حفاظت می‌کند گویا که از کاخی نگهبانش
برای روزهای سردِ بی هم بعد از این باید
بکارم دست‌های خسته‌ام را در گریبانش
اگر رنجیست دلچسب است! رنجِ مهربانش را
به جانم می‌خرم، عشق است و اندوهِ فراوانش

آرزو کبیری‌نیا

عنوان شعر دوم : ترانه

از خونه رفتیُ
بارون ادامه داشت
هر ابر واسه من
یه گریه‌نامه داشت

از خونه رفتیُ
بغض از زمین شکفت
بعد از تو هر کسی
هر چی که خواست گفت

غم در زدُ کسی
شادی‌مو پس نداد
بعد از تو هیچ‌کس
واسم نفس نداد

گفتی 《یه شب بیا
بغضُ هوا کنیم
بارون اگه رسید
چترا رو وا کنیم

چتری اگه نبود
دستام کافیه
هر حرفی غیر (عشق)
حرف اضافیه》

گفتی: 《با دستِ من
موهاتُ صاف کن
قدرِ یه چایِ داغ
با من خلاف کن》

گفتی: 《منو فقط
(جانم) صدا بزن
پیراهناتُ با
دستام تا بزن》

گفتی《دلِ منو
کاش زیر و رو کنی
پیراهنامُ با
چشمات اتو کنی》

گفتی: 《به هیچ‌کس
جز من نگا(ه) نکن
با دست هیچ‌کس
موهاتُ وا نکن》

چی شد که رفتیُ
روزای شاد رفت؟
دستات رفتنُ
موهام به باد رفت!

روی درختمون
اندوه لونه کرد
چشمام بغض داشت
ابرُ بهونه کرد!

جای تُ کاش غمِ
دیوونه رفته بود
ای کاش رفتنت
از خونه رفته بود!!

آرزو کبیری‌نیا

عنوان شعر سوم : غزل ۲
زخم از بس عمیق و بسیار است، بُرده از یاد، دردِ زانو را
در نگاهش همیشه می‌بینم، پاره ای ابرِ بی هیاهو را
نه که از زخم و درد ناله کند، صورت خویش را مچاله کند
ماهِ این خانه از زیادیِ درد، گاه برهم کشیده ابرو را
از غمِ او خدا خبر دارد، درد در سینه و در کمر دارد
_خم نشو! آسمان می‌اُفتد باز! برنداری دوباره جارو را...!
بی تفاوت به ریزش مویش، بی تفاوت به چشم کم سویش،
غصه دارد اگر میان غذاش، ما ببینیم شاخه‌ای مو را
باز در دامنش جوانه زدم، موی خود را دوباره شانه زدم
می‌نشینم مقابلش هر روز، تا ببافد به عشق، گیسو را
خانه از نامش آبرو دارد، هرچه دارد فقط از او دارد
باغچه ارث برده از دستش، عطرِ گل‌های یاس و شب‌بو را
او نباشد زمینی از سنگم، او نباشد همیشه دلتنگم...
کاش هرگز چنین خبر نرسد، که من از دست داده ام او را....
آرزو کبیری‌نیا
نقد این شعر از : آرش شفاعی
خواندن دو شعر خوب یا بهتر بگویم دو غزل خوب از شاعری که برای نخستین بار شعری از او می خوانیم، اتفاق خوب و دلگرم کننده‌ای است. دربارۀ دلایل خوب بودن غزل ها مختصر می نویسم و بعد دربارۀ ترانه می گویم. در شعر اول عاشقانه ای می‌ خوانیم که در آن شاعر سعی کرده است، شور و حال عاشقانۀ راوی را به خوبی در زبان اجرا کند. این شور و حال بخصوص با انتخاب ردیفی که به حرف شین ختم می شود و استفادۀ پیاپی از این حرف در طول شعر باعث شده است موسیقی شعر، در خدمت مفهوم قرار بگیرد. ضمن اینکه شاعر توانسته است مضمون یابی‌های خوبی هم بکند و با استفاده از دایرۀ واژگان گسترده، تصویرهایی بسازد که در خدمت مفهوم شعر باشد و از آن جمله است:
تمام مردم این شهر با او می‌شناسندم
که او شیراز پرشور است و من دروازه قرآنش
در غزل دوم، درون مایۀ شعر با شعر نخست متفاوت است. در اینجا شاعر یک حس انسانی و قابل احترام را به صورت غزلی منسجم و عاطفی درآورد. در این شعر اگرچه همۀ بیت ها از نظر فنی و عناصر شعری در یک سطح نیستند اما همگی در خدمت مفهومی هستند که شعر به مخاطب منتقل می‌کنند و گاه شاعر با دست گذاشتن بر برخی لحظات تجربه شدۀ انسانی، این لحظات را به ابیاتی خواندنی بدل کند:
بی تفاوت به ریزش مویش، بی تفاوت به چشم کم سویش،
غصه دارد اگر میان غذاش، ما ببینیم شاخه‌ای مو را
در این دو شعر تکلیف شاعر با خودش و شعر روشن است، طرح مشخصی برای بیان حرفش دارد و در مسیر بیان این حرف دچار اعوجاج نمی‌شود و شعر به ورطۀ پرگویی و اطناب نمی افتد. اما در ترانه چنین نیست. شاعر طرح روشن یا حداقل دارای چارچوب دقیقی ندارد. بندهای متعددی با یک ساختار در ترانه به دنبال هم آمده است که تقریباً یک حرف را با تصویرهایی که در ترانۀ امروز مشابهشان تکرار شده است، بیان می کند. ضمن اینکه برخلاف غزل ها در این ترانه گاهی شاهدیم که زبان افت می کند:
بعد از تو هیچ‌کس
واسم نفس نداد
یا:
جای تو کاش غمِ
دیوونه رفته بود
که در این بیت، جدا افتادن دو کلمۀ تشکیل دهندۀ ترکیب، اصلاً به دل نمی چسبد. به نظر می رسد شاعر نتوانسته است توانایی‌های زبانی خود را در غزل به ترانه منتقل کند.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.