ناگهان یک «گراز»




عنوان مجموعه اشعار : اشعار جدید
شاعر : آزین محمدی


عنوان شعر اول : صدای تازه
بیرون بکش از من صدای تازه ام را
احساس سنگینی بی اندازه ام را
افکار نا آرام و بی شیرازه ام را
جمعیت مردان پر اوازه ام را
ک در درون فاجعه ارام مردند

خشکیدن رویایمان از ریشه و بن
علامه های دهر وابسته ب افیون
سوء تفاهم بین عشق و سطح هورمون
یک جامعه درگیر فقر و جبر و اوریون
محکم بخوابان زیر گوشم هق هقت را


از هر طرف رفتن ....ولی بن بست بودن
با عاملان مرگ خود همدست بودن
هر شب بدون قرص و الکل مست بودن
با ادعای آدمیت ،پست بودن
من دکترم ؟!!!باید بپیچم نسخه ام را

شلیک روی یک شقیقه ...مرگ بی درد
یک مرگ نوستالژیک و شعر و قهوه ای سرد
این منجلاب لعنتی با ما چه ها کرد
در پیچ بعدی قصه را برعکس برگرد
بیرون بیاور یک من آدم تری را


عنوان شعر دوم : تن پوش
ریشه زده در استخوانت رد دردی که
سر می خورد از چشمهایت فکر مردی که
تصمیم داری به جهانش برنگردی ....که
حس میکنی روی گلویت دست سردی که ...

از خانه بیرون میزنی به شهر مشکوکی

آقا...بفرمایید خانم ...مثل بازنده
زل میزنی در آینه به چشم راننده
در رادیو: تحلیل دنیا توی آینده
حالت به هم میریزد از افکار گوینده
مرد بغل دستی به تو چسبیده با خنده
آقا نگه دارید لطفا ...تاکسی رد شد

گم میکنی خودرا میان هر خیابانی
در نقدهای نیچه از افکار انسانی
یا بحث های بیخودی با هرکه میدانی
یا در اشو دنبال کشف عمق عرفانی
فهمیده ای این روزها درگیر هذیانی
سرگیجه هایت طعم دنیا را عوض کرده

محکم گرفتی زندگی را توی آغوشت
هرم نفس های کسی مانده در گوشت
با کورسو نوری ازین دنیای خاموشت
از فلسفه های جهان بینی مخدوشت
از روزهایی که شده شاید فراموشت
«دنیای این روزای من هم قد تن پوشت»
این جای قصه میپری از خواب با گریه


عنوان شعر سوم : زندگی آشفته
مرد ها در دهان سگ مردند
مادران را قمار ها بردند
بند ناف جنین یخ زده را
اشتباهی به جای نان خوردند


روزهایی که کوچ میکردند
در سکوتی عجیب برگشتند
ابرها از درخت باریدند
غنچه ها در لفافه پژمردند

کر خر ها شغال زاییدند
گرگ ها یک کلام رقصیدند
کرکسی از پیاله بیرون زد
لاشخورها به گله برخوردند

درد از روزهایمان بارید
توله سگ ها پناهمان بودند
حکم زندان بره را دادند
گاوها مخفیانه میمردند

مرگ راهی شد و قطار آمد
کودکان را سوار میکردند
کودکان از قطار سر رفتند
زندگی را گراز ها خوردند
نقد این شعر از : آرش شفاعی
هر شاعری آزاد است به سلیقه و انتخاب خود به یکی از شیوه ها، گونه ها، قالب ها یا جریان های شعری گرایش داشته باشد. اما آیا معنای گرایش یا این انتخاب این است که شاعر مجاز است تقلید کند؟ البته شاعر مجاز به تقلید هم هست، حتی تقلید در سالهای نخست تجربۀ شاعری امری گریزناپذیر هم هست اما اگر قرار باشد هنرمندان و شاعران هم مقلد باشند، پس دیگر چه کسی باید بیافریند، نوآوری کند و چیزی به تجربه های زیبایی شناسانه بیفزاید؟ شعرهای دوست شاعرمان تقلیدی است از جریان هایی که در سال هایی از دهۀ هشتاد در شعر امروز حضور پررنگی داشت. اینکه آن جریان شعری خوب است یا بد است یا به سرانجام رسید یا نرسید، بحث دیگری است. خلاصۀ حرف من این است که ما در این شعرها همان حرف ها، همان نگاه و همان تصویرهایی را می بینیم که در شعر دهۀ هشتاد به کرات استفاده شده است. شاعر حتی از تصویرهای دستمالی شدۀ قرص و الکل و افیون که در آن دوران نشان دهندۀ یک جریان شعری خاص بود، فراتر نمی رود و البته در این تقلید هم خوب عمل نمی کند. این پاره از شعر را بخوانیم:
خشکیدن رویایمان از ریشه و بن
علامه‌های دهر وابسته به افیون
سوء تفاهم بین عشق و سطح هورمون
یک جامعه درگیر فقر و جبر و اوریون
محکم بخوابان زیر گوشم هق هقت را
شاعر برای اینکه تعهد و دلدادگی خود را به شعرهایی که از آنها تقلید می کند، نشان دهد خود را ملزم دانسته است که حتماً «افیون» در شعرش باشد اما به این مسأله توجه نکرده است که این کلمه ( و البته کلمۀ اوریون) قافیه شعرش را خراب کرده است. شاعر کلمات بن و هورمون را با افیون قافیه کرده است که مشخص است ایراد در قافیه ایجاد کرده است.
نکتۀ مهم این است که شاعر باید به ارزش کلمات در شعر واقف باشد. ریختن حجم زیادی کلمات بی ربط و بی دلیل در شعر به معنای نوآوری نیست. با آوردن نام «نیچه» و «اشو» شعر کسی متفکرانه و اندیشمندانه نمی شود. ضمن اینکه بالاخره مخاطب باید از دلیل استفاده از کلمات در شعر آگاه باشد. اگر قرار است تصویری در شعر ساخته شود، برای اینکه در شعر بنشیند باید پشتوانه ای داشته باشد. مثلاً در این بیت، باید اقلاً شباهتی ظاهری میان بند ناف و نان وجود داشت که مخاطب بیت را بپذیرد:
بند ناف جنین یخ زده را
اشتباهی به جای نان خوردند
یا در این بیت:
کودکان از قطار سر رفتند
زندگی را گراز ها خوردند
چرا ناگهان کلمه «گراز» در شعر سر و کله اش پیدا شد؟ به خاطر قافیه! وگرنه این گراز می شد، گرگها و شیرها هم باشد چون این کلمات هم به اندازۀ گرازها پشتوانه ای در شعر ندارند.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.