کلاه یا دستکش، مسأله این است




عنوان مجموعه اشعار : نامی ندارد
شاعر : پوریا ایلغمی


عنوان شعر اول : انگشت ِ ناامید من ماشه را بکش
انگشت ِ ناامید من ماشه را بکش
از هرچه هست دل بِکن ماشه رابکش

چیزی نگو به من به این گوش لاعلاج
ساکت شو حرف بی دهن ماشه را بکش

با ریتم تند دست هایت قطار من!
تن تن تتن تتن تتن ماشه را بکش

پژواک سربلند!سر پر ترین تفنگ!
نام مرا صدا بزن ماشه را بکش

حالا که نیستی غروبی همیشگی
پهلو گرفته در بدن ماشه را بکش

تبعید کن گلوله ها را به مغز من
پا پس بکش از این لجن ماشه را بکش

لطفا کمی شتاب کن هفت تیر من!
خود را بزن
بزن
بزن
ماشه را بکش ...


پوریا ایلغمی

عنوان شعر دوم : پرتگاهی به ارتفاع من
پرتگاهی به ارتفاع من
هیچکس را نکشته باور کن
فتح کن قله ی سقوطم را
با صعود خیالی ات سر کن

ای مونث ترینِ پیغمبر
من که از پشت بام می افتم
دست های مرا بگیر از من
و به جایش مرا کبوتر کن

دست هایی که مثل سیمان اند
قدر آغوش را نمی دانند
پس خودت را بغل بگیر از خود
و «تو» را با خودت برادر کن

شیشه عطری که زیر پا ماندی
و شکستی و بی عصا ماندی
باز با اینکه رفته ای از دست
خانه را سالها معطر کن

نعش این ناخدای مومن را
وقت برگشتن از تو تا دریا
غرق کن در خودت سپس آن را
روی امواج خود شناور کن

دربیاور لباس هایت را
و به خوابی عمیق راهی شو
خفه کن در خود انفجارت را
و ته قصه را مکدر کن

پوریا ایلغمی

عنوان شعر سوم : قاب عکسی شکسته بودم من
قاب عکسی شکسته بودم من
خاطراتی درون من بودند
که به دریا پناه می‌دادند

و نهنگی همیشه تنها را
از میان شکستگی‌هایم
به اتاق تو راه می‌دادند

صفحه‌ای از سکوت لب‌هایت
چند سال است توی این خانه
با صدایی بلند می‌خواند
و به یاد گذشته تا الان
پیک‌های شراب در این بزم
همچنان طعم آه می‌دادند

چشم‌های تو مست می‌کردند
چشم‌های تو غلت می‌خوردند
چشم‌های تو راه می‌رفتند
روی مفهوم سایه روشن‌ها
و جواب جهان رنگی را
با سفید و سیاه می‌دادند

آخرینِ سفیدبرفی‌ها!
تو کجا رفته‌ای که اینگونه
ردّ پاهات دور از این خانه
منجمد کرده‌اند مردی را
که سرانگشت‌هایش از گرما
به زمستان کلاه می‌دادند

سالها رد شدند از مرزم
و تنم در گذشته جا افتاد
غربتم را که سفت چسبیدم
با تمام وجود فهمیدم
که دهان‌ها به آرزو‌هایم
آدرسی اشتباه می‌دادند

آخرین آرزوی من این است:
کاش در آن رحم نمی‌بودم
یا که روزی… تصادفاً پائیز
دست‌هایی که حکم مقطوع‌اند
شوکران را برای استغفار
به زنی پا به ماه می‌دادند

پوریا ایلغمی
نقد این شعر از : آرش شفاعی
شاید یک تصور رایج در بین شاعران جوان این است که همین که شعری قواعد و اسلوب های عروض را حتی به صورت ظاهری و با کنار هم چیدن افاعیل در یک نظم غیرمنطقی اما مساوی، رعایت کرد؛ موسیقی آن شعر مشکلی ندارد. این تصور از اینجا ناشی می‌شود که موسیقی بیرونی یا عروض را کل موسیقی شعر بدانیم درصورتیکه موسیقی مهمترین مؤلفه‌ای که دارد این است که به گوش خوش بیاید، خواننده از دیدن آن احساس نظم، ریتم و هارمونی کند و به مفهوم شعر کمک کند. شعری که دچار لکنت و مشکل در خواندن عادی است، حتی اگر از نظر قواعد عروضی مشکلی نداشته باشد، مشکل موسیقی دارد. در غزل «انگشت ِ ناامید من ماشه را بکش» فرض کنیم که شاعر عروض را رعایت کرده است اما آیا این شعر را وقتی که می خوانیم، دچار لکنت و سکته های پی در پی نمی شویم؟ آیا این شعر توانسته است ما را از حس خوشایند موسیقی سرشار کند؟ در همان یک مصرعی که از این شعر نوشتم نزدیکی دو کلمه «من» و «ماشه» و ختم «نون» به «میم» باعث شده است خواندن شعر سخت باشد. شاعر باید حواسش می‌بود که نباید از دو حرف همانند از منظر تلفظ بلافاصله از هم استفاده کند. این ایراد چون در ردیف شعر هم هست، در تمام شعر تکرار شده است. شاعر در شعرهای دیگرش بهتر توانسته است موسیقی را رعایت کند اما در آنجا نیز دچار ایراد در زبان است. برای مثال ما در استفاده از صفت تفضیلی و برتر قواعد دستوری داریم که یکی از آنها این است که پس از استفاده از پسوند «ترین» با کسره، کلمه بعدی باید به صورت جمع بیاید. پس با این حساب «ای مونث ترینِ پیغمبر » غلط است و باید گفت «ای مونث ترین پیغمبران».
شاعر سعی کرده است از قدرت تخیل خود تا حد ممکن استفاده کند و این امتیازی برای او محسوب می‌شود اما در ترجمه آنچه تخیل شده است، به زبان گاهی شاعر از شعرش عقب می‌ماند و شعر به معمایی پیچیده بدل می‌شود.برای مثال:
پس خودت را بغل بگیر از خود
و «تو» را با خودت برادر کن
به مخاطب حق بدهید که درست متوجه نشود که چگونه با بغل گرفتن خود از خود، تو با خودت ممکن است برادر شوی!
باز یک نمونه دیگر:
شیشه عطری که زیر پا ماندی
و شکستی و بی عصا ماندی
باز با اینکه رفته‌ای از دست
خانه را سالها معطر کن
خواننده در می ماند که آن «عصا» چگونه وسط بحث دربارۀ یک شیشه عطر شکسته پیدایش شد؟ در شکسته شدن یک شیشه عطر که زیرپا مانده است، احتمالاً باید شاهدزخمی شدن پای چند نفر باشیم اما ربط «بی عصا ماندن» با «شکسته شدن شیشه عطر» همچنان مجهول است.
گاهی نیز شاعر نمی تواند از امکاناتی که خودش در شعر ایجاد کرده است، به درستی استفاده کند. البته متوجه هستم که شاعر در بند و محدودیت قافیه بوده است، اما می شود این بیت ها را خواند و از ظرفیتی که تقابل سرما و گرما و سرانگشت ها در شعر ایجاد کرده است، به این نتیجه نرسید که در پایان شعر اصلاً جای «کلاه» نبود بلکه طبیعی تر و زیباتر این بود که به زمستان «دستکش» داد؟
آخرینِ سفیدبرفی‌ها!
تو کجا رفته‌ای که اینگونه
ردّ پاهات دور از این خانه
منجمد کرده‌اند مردی را
که سرانگشت‌هایش از گرما
به زمستان کلاه می‌دادند

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.