محافظه کاری تا کجا؟!




عنوان مجموعه اشعار : عاشقانه
شاعر : حمیدرضا میرزایی ازندریانی


عنوان شعر اول : غزلی از عشق

تاب گیسـویش همــــه تاب و توان را می برد
چشــــم شــهلایش دل پیر و جوان را می برد

گاه از آن ابـروی کج، صـیدی شکایت می کند
خم به ابـــرویش چــــرا تیر و کمان را می برد

دیــده را بر هم زَنَد، خواب از همــه عـالم رود
رقـــص مُژگـــانش زِ تَن روح و روان را می برد

سیـــل دیدارش خوشــا آید شبی در خوابِ من
من بخـــوابم ، خواب اگـر کل جهان را می برد

در بهـــــار زندگی بـــــاغ و بـــرم را گل شود
فصـــــل غم ها از برم بـــرگ خزان را می برد

ساقی بــــزم خیــــال انگیـــز من باشد اگـر
جـــــام لبهایش شــــرابِ ارغـوان را می برد

شوق آن دارم دمی آیـــد در این گــــاه شباب
وَ ارْنه در پیری کسی باشد که جـان را می برد

فـاخته کو دلباخته میخواند شبی محزون و سرد
سوزد از اســراری و رازی نهــــان را می برد

'فاخته' تخلص شاعر

عنوان شعر دوم : برگرد

پاییــــز و غمِ هجـــرِ تو افـزون شده برگرد
چون بـرگِ خـزان دیده دلم خون شده برگرد
نقد این شعر از : آرش شفاعی
من یک به یک مضمون های بیت های شاعر را در زیر فهرست کرده ام:
1- چشم شهلا و تاب گیسوی یار دل همه را می برد
2- ابروی یار به کمان تشبیه شده است که دلها را شکار می کند
3- مژگان یار وقتی چشم بر هم می زند، با روان عشاق بازی می کند
4- دیدن رؤیای یار به سیلی تشبیه شده که می تواند کل جهان را ببرد
5- ساقی بزم شاعر لبهایی دارد که به جام تشبیه شده است
6- شاعر آرزوی وصال در ایام شباب دارد چون امیدی به تاب آوردن عشق در پیری ندارد
7- فاخته ای که شبها می خواند، اسرار زیادی را فاش می کند
در این شعر، شاعر از صنعت تشبیه بیش از دیگر صنایع ادبی استفاده کرده است. او ابرو را به کمان، خواب را به سیل لب را به جام تشبیه کرده است و استعاره هایی مانند بهار زندگی نیز در شعر او دیده می شود. یکبار دیگر تشبیهات، مضمون ها و استعاره های این شعر را اگر مرور کنیم، به این نتیجه می رسیم که در این غزل عاشقانه، چیزی که دست شاعر را گرفته است؛ سواد ادبی او بوده است. ادبیات ما قرن ها پر است از همین تشبیهات. صدها شاعر در طول هزار سال شعر فارسی آمده اند و رفته اند و همگی سیل را به خواب و لب را به جام تشبیه کرده اند. همه وقتی ابرو دیده اند یاد کمان افتاده اند و آرزوی وصال در ایام شباب کرده اند( دقت کنید که شاعر حتی جرأت ندارد از کلمۀ جوانی استفاده کند و از کلمۀ شباب استفاده می کند.) چه می خواهم بگویم؟ می خواهم بگویم در تمام این شعر هیچ کشف، هیچ هنرمندی و هیچ بداعتی نیست که آن را به اسم شاعرش سند بزنیم و به اعتبار همان یک کشف تازه شعرش را بخوانیم و از آن لذت ببریم. چرا وقتی قرار است شعری بخوانیم که در آن شاعر هنوز از ابروی کج و تاب گیسو حرف می زند، شعر سنتی شاعران شناخته شده را نخوانیم؟ این شعر چه چیزی از آنها بیشتر و بهتر دارد؟ نکتۀ مهم این است که شاعر شعر ما به حواس خود مرخضی داده است و از گنجینۀ اطلاعات خود استفاده می کند. او وقتی ابرو می بیند، خودش به دنبال کشفی تازه نمی رود، به سراغ همان چیزهایی می رود که شاعران گذشته گفته اند. این مسأله باعث شده است با وجود رتیم مناسب شعر و هنرمندی های نسبی شاعر در زبان، تخیل شعر در کمترین میزان ممکن باشد. به شاعر توصیه می کنم دست از این محافظه کاری بردارد. هیچ هنرمند بزرگی با نپذیرفتن ریسک ابداعات و کشف های تازه به جایی نرسیده است و تا ابد نمی شود از مجموعه تخیل ورزی شاعران پیشین بهره برد. کمی از این پوسته خارج شوید و به چشم و گوش خود اجازه بدهید تازه ها را ببیند و لمس کند و بسراید. حتماً شعرهای بهتری خواهید گفت.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.