ساده‌نگارانه




عنوان مجموعه اشعار : قار
شاعر : اکبر قنبرزاده


عنوان شعر اول : رد شد
چه ساده دست تکان دادی و زمان رد شد
زمین به دور سرم چرخ ... ناگهان رد شد

چه ساده جاده گلوی مرا فشردو گذشت
چه سخت نام تو آرام از زبان رد شد

چقدر ریخت به پای تو کوه سرسختم
چه ساده کفش تو از روی استخوان رد شد

عبور شعله ور من نبود یک لحظه
جهنم آمدو از چشم شهرمان رد شد

به باد داده منم دودمان دنیا را
که سرفه کردمو دود از سر جهان رد شد

خدا و گریه نه آنشب خدا و رقص‌و سماع
خدا میان من و تو از امتحان رد شد

چه ساده دست به دستان دیگری دادی
و شخص تازه ای از متن داستان رد شد

بجنب جانو دلت دست ساربان افتاد
جناب سعدی شیراز! کاروان رد شد

گذشت و ماندو شکست و به هیچ جا نرسید
قرارو بغض و دل مرد ناتوان رد شد

نشست شیشه جلوی من و دهان برخواست
و جرعه جرعه لب از بوی استکان رد شد

دراوج گریه نگاهم به سمت بالا رفت
و ابرهای من از چشم آسمان رد شد

به دیدن اشک من دوید ماه آنشب
کشید آه و از آن سمت کهکشان رد

و من کشید کنار پیاده رو خود را
و بوق های پیاپی از آن میان رد شد.

اکبر قنبرزاده

عنوان شعر دوم : عروس ترک تبار
برو به خانه‌ی بخت‌ات عروسِ تُرک‌ْتبار
بگیر دست ِ مرا باز در حنا بگذار

دو سیب از تپش ِ آسمان، بگیرو برقص
فریبْ‌دانه‌ی گندم به خاکزار بِکار

نه حکم ِ خون که به ما میکُنی‌و میگذری
نه مست‌ْچشمی ِ خود را که بَر سَرم آوار

بِکِش به آبی ِ دریا دو چشمه از خورشید
بریز دور ِ سر ِ ماهتاب، خون ِ اَنار

کسی نمانده که در جنگت از میان نرود
وَ هر که رفته به میدان ِ تو، خزیده کنار

به شیهه‌های تو هر کَس رسیده می افتد
هر آنکه موی ِ تو را می کِشد شبیه ِ سوار

بگیر وزن جهان را بدون ِ چشمانت
بدان چه می کشد این خانه زیر ِ بار ِ فشار

بزن به ریشه‌ی خشکیده در حصار ِ خزان
که باغ‌ها همه در حسرت‌اند بی تو به بار

نهال ِ تازه ای از رنگ ِ سرخ برپا کن
که گُل نکرده در این خاک، ریشه‌های ِ بهار

هر آنکه دیده تو را مثل ِ خواب می داند
که شوکت ِ تو عظیم است از سَرِ دیدار

برو! زبانزدی ِ تو گذشته است از شهر
برو! که کَج نَشَود در دهانمان دیوار

نماندن ِ تو اگر چه سیاهی ِ دنیاست
برو به خانه‌ی بخت‌ات عروس ِ تُرک‌تبار!

اکبر قنبرزاده

عنوان شعر سوم : بهار ریخت
وقتی که برگ ِ پلک ِ من از انتظار ریخت
اشکم به رد ِ پای تو بی اختیار ریخت

خورشید عطسه کرد، زمین زرد رنگ شد
از هوش رفت، قلب ِ لطیف ِ بهار ریخت

«تو» از میان سنگ‌و ستاره گذشت‌و رفت
«من» ماندو قطره قطره به خاک ِ مزار ریخت

تقدیر ِ قاب ِ عکس ِ من و تو جز این نبود:
یک شب شکست‌ طاقچه، رویش غبار ریخت

می ریخت بر خرابی ِ من حلقه حلقه دود
تا شیشه های نشئه ی اشکم خمار ریخت 

با راه رفتن ِ تو تَرَک خورد کاسه ها
بر کفش های سبز ِ تو خون ِ انار ریخت

یا نه ... غروب بود که ترکید در مسیر
آنجا که زیر ِ پای ِ تو برگ ِ چنار ریخت

پیچیده بود دور گلویم طناب ِ دار
پیچیده بود دور گلویم که مار ریخت
پیچیده بود دور گلویم طناب ِ مار
بغضم شکست‌و روی زمین زهرمار ریخت

این بود خون عشق که افتاد بر زمین
اشکی که مرد حادثه بالای دار ریخت

آری تمام حادثه یک شب به خون نشست
وقتی که برگ پلک من از انتظار ریخت.

اکبر قنبرزاده
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این فراز، دوست شاعری سه غزل برای نقد به پایگاه نقد شعر ارسال کرده است. در غزل نخست، برجسته تر از هر چیزی ردیف «رد شد» است؛ چیزی که غلبه اش بر فضای شعر، هم به حضور نوعی روایت در این شعر منجر شده و هم شاعر را واداشته که نام شعر را نیز مطابق با همین ردیف برگزیند. از روایت سخن گفتیم. خلاصه ی قصه ی شعر، این است که معشوق از من خداحافظی کرد و از من گذشت و به دیگری پیوست. و محتوای غالب شعر البته صرف حدیث نفش شاعر شده؛ این که پس از از دست دادن معشوق، چه روزگار بغرنجی بر او گذشته است. گفتیم که برجسته ترین وجه این شعر (که خودش را در نظره ی نخست به رخ مخاطبان حرفه ای شعر می کشد)، ردیف است. اما بگذارید حرف آخر را همین اول بگوییم که: از قضا پاشنه ی آشیل و چشم اسفندیار این شعر هم همین ردیف است. چرا؟ از «رد شد» جز دو معنا نمی توان برداشت کرد؛ 1ـ گذشت، 2ـ قبول نشد. شاعر از دومین معنی در یکی از ابیات (بیت ششم) و از معنی نخست در تعداد بیشتری از ابیات بهره برده. اما بسیارند ابیاتی که ردیف در آن ها به معنای غیرمرسوم و طبعاً نادرستی به کار رفته و انتظار شاعر برای پیوند خوردن ردیف با این ابیات و وضع شدن و شکل گرفتن معنایی نو، عقیم مانده است. ابیاتی که ردیف نادرست دارند، کدام ها هستند؟ مثلاً بیت دوم را ببینید؛ شاعر گفته: «نام تو از زبان رد شد». چنین بیانی قابل فهم هست امّا مرسوم نیست. حالا این باز قابل قبول است ولی بیت پنجم را نگاه کنید؛ شاعر گفته: «دود از سر جهان رد شد» و می خواسته بگوید «دود از سر جهان به هوا خاست / برخاست / بلند شد». یا بیت نُهم را بنگرید؛ شاعر سروده: «قرار و بغض و دلِ مردِ ناتوان، رد شد» و می خواسته ما چنین بفهمیم که: «نه قراری برای مرد ناتوان باقی ماند و نه دلی». «بغض» هم در آن میانه پا در هوا می ماند؛ چون اگر قرار و دل باقی نمانَد، لابد بغض باید باقی بمانَد! بیت دهُم هم که کلاً نامفهوم است و معلوم نیست قرار بوده چه تصویری در ذهنِ ما مخاطبان رقم بزند. بگذارید منثورش کنیم؛ «شیشه جلوی من نشست. دهان برخاست. لب، جرعه جرعه از بوی استکان رد شد». این چیزی که من از این کلام می فهمم، تصویری سوررئال است ولی به نظر نمی رسد که قصد شاعر حقیقتاً رقم زدن فضایی جادویی در این میانه بوده باشد؛ و بعید است که شعر هم به چنین وصله ای در کمرگاهش نیازمند بوده باشد. پس تا این جا روشن کردیم که ردیف شوربختانه در تمامی ابیات کارآمد از آب درنیامده است. به بیت نخست این غزل برگردیم. هم حذف را در مصراع دوم می پذیریم و هم با تصویر رد شدن زمینِ چرخان از کنار سر شاعر کنار می آییم. در بیت دوم، توجه زبانی شاعر به نسبت موسیقایی «ساده / جاده» ستایش برانگیز و خوش نشین است. در بیت سوم، «چقدر» به نظرم در «کوه چقدر ریخت» آن قدرها کلمه ی خوبی نیست. من اگر جای شاعر بودم، همین «چه» را با کلمه ی دیگری (مانند «چه ساده» ولی نه با «ساده») استخدام می کردم. علاوه بر این، با توجه به این که «چه ساده» را در سه چهار سطر دیگر همین شعر هم داریم، به شاعر توصیه می کنم وسواس واژه گزینی اش را به خدمت بگیرد و در مورد «ساده» ساده انگارانه و ساده نگارانه برخورد نکند. در بیت پنجم، «داده و دود و دودمان» آرایش لفظی مطلوبی ایجاد کرده اند و دو بیت بعد از آن هم ابیات نسبتاً قابل قبولی هستند. مخصوصاً بیت هفتم که در آن، «عبور نفر سوم از متن داستان»، ماجرا را سینمایی کرده. بازی متفننانه ی شاعر با بیت سعدی در بیت هشتم هم بدک نیست. مخصوصاً اشاره ی دقیق به «دل و جان»ی که در بیت سعدی هم مندرج است، تضمین این بیت را تضمین دقیق و دلچسبی کرده است. هرچند می توان در «جناب» طنزی یافت که بعید می دانم این فضای هجرانی و پریشان و غم آلوده ی این شعر بتوان آن را متناسب نامید. تنسیق عطفی موجود در بیت نُهم (گذشت و ماند و شکست و...) نیز بیان را مطلوبیت و مقبولیت بخشیده است؛ هرچند تناقضی در «گذشت و ماند» مشاهده می شود امّا لف و نشری که بین ارکان دو مصراع (قرار گذشت / بغض ماند / دل شکست / مرد ناتوان به هیچ جا نرسید) موجود است، می تواند ماجرا را موجه کند. با این همه، هنوز نقدی که در مورد پیوند ردیف با محتوای این بیت دارم و عرض کرده بودمش، در ذهنم بر جاست. در بیت دوازدهم، بر زحاف موسیقایی «به دیدن اشک من دوید ماه آن شب» ایرادی عروضی نمی توان گرفت؛ هرچند این شکست وزنی، خدمتی به محتوا نکرده باشد. تصویر این بیت، تصویر خوبی ست و ماه در آن در فضای بدیعی به کار گرفته شده. امّا ـ چرا دروغ بگویم؟ ـ با «من کشیدِ» بیت آخر (که به جای «من کشیدم» آمده) چندان نتوانستم کنار بیایم. علاوه بر این، باید حضور ناگهانی فضای پیاده رو در بیت آخر را هم ناموجه دانست؛ مانند تلاطم فضاهای اکثر ابیات این شعر که اخلاق شان از این شاخه به آن شاخه پریدنِ «بی دلیل» است. هرچند فضای اصلی (و به اصطلاح اهالی هنرهای نمایشی، لوکیشنِ ماجرا) در این غزل، «شهر» است؛ ولی این طرف و آن طرف سرک کشیدن شعر (کوه، آسمان و ابرها و ماه و کهکشان و خدا، رقص و سماع، کاروان و سعدی) اجازه نداده اند که شاعر، پرداخت جامع و یکدست و همبسته ای از بستر وقوع وقایع این شعر در زمینه ی شعر رقم بزند. طبق معمول پرگویی کردم و مجال این یادداشت طولانی به پایان رسید. برای این که حق مطلب در مورد شعرهای دیگر هم ادا شود و پیرامون شان با دقت و ذکر جزئیات وافی و کافی سخن گفته شود، می خواهم از شاعر عذرخواهی کنم و از او خواهش کنم که دو شعر دیگر را در پُست دیگری دوباره در پایگاه نقد شعر در معرض نقد قرار دهد تا در مجالی موسع، توسط دوستان منتقد این سایت مورد مداقّه و نقد و نظر قرار گیرند.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.