حذف و ترجیح




عنوان مجموعه اشعار : نامه های بی نشان
شاعر : شهربانو ترابی


عنوان شعر اول : ابیات لغتی
من کوهی آرامم که مدتهاست
هرگز کسی او را نپیموده
از سربلندی بی کس و تنهاست
یک سربلند زار و فرسوده

کوهم ولی اتشفشان غم
در سینه جوشید و مذابم کرد
قلب مراچون لخته ای از خون
در شعله سوزاند و کبابم کرد

داغ همین احساس بی حاصل
از کنج اغوش تو دلسردم
درفکر تو بودن عذابم داد
باید به این دیوانه برگردم

قلبی که از چشمم فرو افتاد
سرمای آغوش تو سنگش کرد
لعنت به تو لعنت به اشعارت
پیش دلم افتاد و تنگش کرد

از گفتن این جمله(بامن باش)
در پیش چشمان تو معذورم
جانباز میدان غرورم ,"دل"
مغروری و من باز مغرورم

#شهربانو_ترابی

عنوان شعر دوم : بت
نشسته رو زمینی که ی عمره
دهن وا کرده پاهاشو بگیره
میخواد که در بره از فکر مردن
ولی بیچاره تو ترسش اسیره

تو اون لحظه که ترسونده عروسو
نگاه هیز عاقد پشت شیشه
میفهمه که بدون خطبه حتی
ی وقتا محرم یک مرد میشه

دلش خوش بوده بااین مردمی که
فقط با دیدنش هی آه کشیدن
تا دیدن کفش نداره تو زمستون
گرفتن هر دو پاهاشو بریدن

نشو دلخوش به چیزی توی دنیا
اگه حتی برای تو بمیره
همون خشتی که سقفت بوده روزی
نشه سنگ لحد روتو بگیره

نذار بازیچه ی دست کسی شی
بتی که ساختی ای یهو خدا شه
که سجده میکنی اون لحظه حتی
به چوبی که میبینی اژدها شه

نترسی از شبای سرد و تیره
که هر ابری واسه بارندگی نیست
ی صبح روشن و آفتابیم هست
قرار زندگی بازندگی نیست



#شهربانو_ترابی

عنوان شعر سوم : جناب"جان"
کنارت آسمونم دیدنی میشه
مثه رنگین کمونه بعد بارونی
نترسونم منو از سردی پاییز
که تو آغوش گرمه تو زمستونی

داره انگشت دنیا سمت تو میره
همه ماه منو دارن نشون میدن
کنارتو فقط من ی شب تارم
آخه ماه و فقط به شب نشون میدن

شبیه سقفیم که سایبون میشه
درسته که وجودم معنی خونست
تصور کن ستون از خونه کم باشه
نباشی,هرچی میسازم ی ویرونست

تو سهم من فقط از کل دنیایی
چقد ممنونم از اونکه تو رو داده
تو کم کن دیگه فروردین و از تقویم
بهار سرنوشتم تو خرداده

#شهربانو_ترابی
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
دوست شاعر ما در این فراز، سه شعر را (همه در قالب چهارپاره) برای نقد ارسال کرده است. چهارپاره ی نخست، شعری ست عاشقانه و هجرانی. رکن اصلی خیال در این شعر، تشبیه است؛ تشبیه عاشقی با قلبی تفتیده و اشکی جوشان، به کوهی آتش فشانی. اجازه دهید شعر را بند به بند بخوانیم و پیش برویم، و نکات گفتنی در مورد هر بند را جزء به جزء ذکر کنیم. شعر با این بیت آغاز می شود که: «من کوهی آرامم که مدت هاست / هرگز کسی او را نپیموده». شاعر با همین سخن کوتاه، مخاطب را دو سه گام به درون شعر می برد؛ اولاً تکلیف مخاطب را با تشبیه محوری شعرش در همین آغاز کار روشن می کند، ثانیاً عاشقانه بودن و فراقی بودن ماجرا را تا حدّی تبیین می کند؛ با اشاره به تنهایی، و این که مدت هاست که کسی این کوه را نپیموده. بسیار خوب. حالا که حُسن این «مِی» را گفتیم، اجازه دهید عیبش را هم بگوییم. در این سخن که: «من کوهی آرامم که مدت هاست کسی او را نپیموده»، حرفی نیست ولی قطعاً شاعر از مجال آوایی «هرگز» به درستی استفاده نکرده و این رخصت وزنی را با نخستین کلمه ای که به ذهنش رسیده، بدون وسواس کافی پر کرده است. مشکل کار کجاست؟ ساده و سرراست اگر بخواهیم بگوییم، باید گفت: این که «مدت هست کسی این کوه را نپیموده»، با این که «هرگز کسی این کوه را نپیموده» آشکارا تناقض دارد. ولی این بند، همان طور که گفتیم، در مجموع برای شروع شعر، بند خوبی ست. حتی فخر و غروری که با تأکید بر سربلندی این کوه، در عین غمگین و تنها بودن، اتفاق افتاده، زمینه ی فرمی خوبی برای مضمون واپسین بند این شعر رقم زده و دوگانه ی تضادیِ «سربلندی» و «زار و فرسوده و تنها بودن» مزاحم حضور همدیگر نشده اند. هرچند با اندکی سخت گیری بیشتر، می توان گفت که اگر قافیه کار دست شاعر نداده بود، چه بسا که می توانست به جای «زار و فرسوده» از صفتی بهره ببرد که در عین قابلیت تطابق با شاعر عاشق، بر «کوه» هم قابل حمل تر باشد و بتوان این صفات را برای کوه هم کاربردی و تطبیق پذیر دانست. در بند دوم، شاعر حذف «ام» را به قیمت حضور «مذاب» و جا شدنش در وزن ترجیح داده است؛ کما این که می توانسته بگوید: «در سینه ام جوشید و آبم کرد» تا «سینه ام» بیان را روان تر کند؛ ولی قطعاً حضور «مذابم کرد» در این جا کارآمدتر از «آبم کرد» است و همین موجب می شود که در این فرایندِ «حذف و ترجیح»، با رجحانِ رقم خورده با قلم شاعر نتوان مخالفت کرد. در همین بند دوم، تصویر قلبی که به لخته ی خون مانند است، به شکل خوب و قابل قبولی بر تصویر گدازه ی کوه منطبق شده است. همچنین باید امتداد فضای تصویری و تشبیهیِ کوهِ بند نخست در بند دوم را متناسب و کارآمد و زیرکانه ارزیابی کرد. در بند سوم، داغ بودن در عین دلسرد بودن، تضاد دیگری ست که در زبان شاعر جلوه کرده و پایه ی مضمون سازی اش را رقم زده است. در این بند، حقیقتاً با واپسین سطر نمی توان موافق بود؛ با «باید به این دیوانه برگردم». چرا این سطر سطر خوبی نیست؟ اولاً هرچند داغ و احساساتی بودن در عین دلسرد بودن را می توان تا حدودی نوعی از دیوانگی و پریشانی تلقی کرد، ولی از آن جا که تا این جای کار، هیچ گونه نشانه ای از تصویر و مضمون و مفهوم دیوانگی در شعر موجود نبوده و در پیوند با فضاسازی و تصویرگری کوه (که تا این جا شاکله ی تصویری و مضمونی غالب این شعر را رقم زده بوده) هم به دشواری می توان دیوانگی را با کوه دارای هر گونه نسبتی فرض کرد، مفهوم دیوانگی اندکی غریبه می نماید و مخاطب حق خواهد داشت به سطور پیشین شعر رجوع کند و با درماندگی از خودش و از شاعر بپرسد: کدام «دیوانه؟». وانگهی، اگر داغ بودن در عین دلسردی را دیوانگی بدانیم، شاعر عاشق ما خود را در آن «واقع» می داند (می گوید: همین الآن داغ و دلسرد هستم) پس برگشتن به آن معنا ندارد. به بیان دیگر، شاعر عاشق ما حالا اشاره و نشانه ای از عاقل بودن ارائه نکرده تا بتواند بگوید: باید به «آن» (ـ کدام؟) دیوانگی برگردم. تا این جا هرچه عرض شد، شاملِ «اولاً» بود. امّا ثانیاً: از نظر بیان، «باید به این دیوانه برگردم» جای «باید به این دیوانگی برگردم» را نمی گیرد و کاربرد صحیحی نیست. در انحراف از بیان هم توجیهی نمی توان یافت که کاربرد «دیوانه» به جای «دیوانگی» را موجه کند. ثالثاً: اگر صحبت از برگشتن است، پس لابد داریم در مورد وضعیتی غیرواقع و غیرحاضر سخن می گوییم؛ با این حساب، چرا «این» و نه «آن»؟ در بند چهارم، فروافتادن قلب (به جای اشک) از چشم، تصویر تازه و بدیعی ست و با فضای گدازه ی بند دوم این شعر هم ربط و تناسب خوبی یافته؛ مخصوصاً با دخیل شدن تصویر «سنگش کرد». با این که شاعر در دومین بیت از این بند از فضای کوه بیرون آمده و بر مخاطب شعرش آشکار کرده که معشوق نیز مانند شاعر عاشق، شاعر است و اشعار او دل عاشق را تنگ کرده، نمی توان مشکلی داشت. امّا از «افتادن اشعار پیش دل» تصویر دقیق و مطلوبی نمی توان دریافت نمود. بند آخر با سطر خوبی آغاز نشده. مشکلش هم آمدن «این جمله» به جای «جمله ی» یا «این جمله که:» است، یا مثلاً به جای: «از گفتنِ تا مرگ با من باش»، یا چنین چیزی. به هر روی، بیان این سطر، روان و «معیاری» دلنشین نیست. رو برگرداندن و التفات به دل خویش در دومین بیت از بند آخر، خیلی عالی اتفاق نیفتاده (چرا؟ چون «تو» و طرفِ تخاطب در نیمه ی نخست این بند، همچنان معشوق است و ناگهان در دومین پاره ی این بند، مخاطب باید از قرائن کلام بفهمد که باید به جای معشوق، «دلِ خویشتن»ی که منادا شده را طرفِ خطاب بداند) ولی مجموعه ی حادثات این بند، آن قدرها هم حاد از آب درنیامده و طوری هم نیست که بتوان آن را درک نکرد یا نامقبول ارزیابی اش کرد. سخن طولانی شد و مجال این یادداشت به پایان رسید و ناچارم از شاعر محترم خواهش کنم که دو شعر دیگر را در پُست دیگری مجدّداً در پایگاه نقد شعر معرض نقد قرار دهد.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.