از جان گفتن و جهان ديدن



عنوان مجموعه اشعار : سپید
عنوان شعر اول : شهید گمنام
به سربازی گمنام فکر میکنم
که استخوان هایش
زودتر از نامه هایش رسید
به جنگی که
هنوز ادامه دارد
در چهره ی پیرزنی
که میترسد بلدوزرها
زودتر از خودش
پسرش را شناسایی کنند

و هیچ‌ چیز غمگین تر از این نیست
که پدری
دست هایش را
در میدان جنگ جا بگذارد
نتواند
آستین هایش را بالا بزند
نتواند
ماهی قرمز بیرون افتاده را
به حوض برگرداند

همیشه
چند نفر از جنگ بر نمیگردند
همیشه
چند نفر با نیمی از بدنشان
به خانه بر میگردند
تا ما فکر کنیم
به سربازانی
که زودتر کشته شدند
تا پرچم کشورشان بیشتر تکان بخورد

اسماعیل احمدی امجزی

عنوان شعر دوم : هلیل
شادی به چکار می آید
وقتی سرطان موها را فراموش کرده است
موذن اذان را
و سرباز پیراهن مهمانی اش را
به چکار می آید
وقتی آژیر آمبولانس
مرگ را تبلیغ میکند
و راهی جز ترساندنِ ما ندارد

به چکار می آید!
وقتی خورشید را
تراشیدم
تراشیدم
تراشیدم
و چراغ قوه صدایش کردم
و شب را با خط مشکیِ
روی اعلامیه ها نشان دادم

راهی جز ترساندنِ هم نداشتیم
باید جای هلیل*را
روی نقشه عوض کنم
آنقدر که سال ها بعد
بطری آبی شود
آنقدر که ماهی غمگینی
از شیر آب بیرون بزند وُ
به آکواریوم کوچک قانع شود

دراز میکشم روی زمین
گوش می دهم
به صدای‌ خودم
صدای دریایی که فرار کرده

دارم گوش می دهم
و کاری نمی توانم انجام دهم
اسکله ای شده ام
که با گریه ی خودش زَنگ زده است


*هلیل:رودخانه ای در شهرستان جیرفت


اسماعیل احمدی امجزی

عنوان شعر سوم : اعدام
آینه ای مقابلم میگیرم
در چشم راستم
اعدامی ای، طناب دار را
موهای زنش می بیند
در چشم چپم
زنی دارد لباس های
شوهر مرده اش را
بر طناب رخت آویزان میکند

اما مانده ام
اگر لبخندی باشم
بعد از مرگ
چگونه برگردم خانه
و گلدانی را
لبِ پنجره ببینم
که کسی از آن سقوط کرده است

مرگ چند نفر است
شبیه جمعیت پایین یک ساختمان
کنار جنازه ی رو زمین
جمعیت رو به رویِ اعدامی
و شبیه صورت های ما بعد از مرگ
که در صورت های کسانی دیگر
به زندگی ادامه می دهند

همه چیز ترسناک است
و فکر میکنم
جنازه ای شده ام
روی دوش یک قاتل
که قرار است
در جایی نامعلوم دفن شود


اسماعیل احمدی امجزی
نقد این شعر از : ارمغان بهداروند
هر نوع اثر هنري در ژرف ساخت خود انعكاس حقيقت ها و واقعيت هاي اجتماعي است. شعر به عنوان يكي از بي واسطه ترين هنرها به انسان، نمي تواند نسبت به محيط خود بي تفاوت باشد. درست مثل اين سه شعر از دوست ارجمندم جناب احمدي كه در بسياري از سطرها، ذهني تربيت شده و كاشف از او مشاهده كردم كه با نفوذ در اعماق اتفافات و رويدادهاي پيراموني، وضعيت فعل و آسيب هاي بعدي را رصد مي كند. احمدي در روزگاري پر تنش و ستيز زيسته است و انگار با خود قرار گذاشته است كه آن چه در اين دوره پرتضاد و تنش به چشم خود ديده است را هنرمندانه براي مردم روزگار خويش و نسل هاي پس از خويش باقي بگذارد.
عوارض جنگ و بازخوردهاي بعدي آن كه عموماً به جنبه هاي روحي رواني سربازان، مجروحين، خانواده هاي سوگوار و عادي شدن معضلات آن ها براي مخاطبان پس از مدت زماني اندك منحصر مي شود در همه آثاري كه به جنگ توجه دارد قابل مطالعه است و در اين شعر به عنوان يكي از شعرهاي جناب احمدي نيز قابل وصول است. به اين همگوني انديشه و همآوايي ذهن ها، دردها و درك هاي مشترك مي گويند كه به طور خاص در حوزه ي شعر پوشش بيشتري دارد.
آن چه كه مي تواند چنين انديشه اي را تعالي ببخشد تضاد و ستيز عينيت ها و ذهنيت هاست. در اين تقابل است كه شاعر ناگزير است از نمادها، رمزها و ابزارهاي شعرآفريني به نحوي استفاده كند كه اين رويارويي را به صورت حسي و كمي به نمايش بگذارد.
در شعر اسماعيل احمدي اما اين تقابل وجود خارجي ندارد و شاعر پيوسته وجوه حسي خود را در عرصه ي توليد معنا به كار گرفته است:
- به سربازی گمنام فکر میکنم
که استخوان هایش
زودتر از نامه هایش رسید
- جنگی که
هنوز ادامه دارد
در چهره ی پیرزنی
که میترسد بلدوزرها
زودتر از خودش
پسرش را شناسایی کنند
- تا ما فکر کنیم
به سربازانی
که زودتر کشته شدند
تا پرچم کشورشان بیشتر تکان بخورد
همان طور كه مشهود است شاعر هيچ استفاده اي كه تكانه اي در جريان تلقين معنا و انتقال مفهوم ايجاد كند در شعر وارد نكرده است. براي درك اين توصيه ناگزيرم نمونه اي به عنوان شاهد مثال بياورم تا با شاعر همفضا شوم:
- در جنگ هاي زيادي جنگيده است
اما حريف تنهايي اش نمي شود (گروس عبدالملكيان)
در اين شعر، شاعر عينيت خود را با انديشه اي كه در ذهن داشته است آميخته است و معنايي تازه توليد كرده است. آيا اين دو نمي تواند بي شباهت با اين دو سطر از او باشد كه:
- و هیچ‌ چیز غمگین تر از این نیست
که پدری
دست هایش را
در میدان جنگ جا بگذارد
مثلا فكركنيم به جاي «جاي گذاشتن» شاعر ابتكار ديگري به خرج مي داد كه ذهن مخاطب را با عبور از گذشته و ذهن مسبوق مخاطب در اتفاقي امروز درگير كند.
به همين اشاره قناعت مي كنم و شاعر عزيز را به ادامه ي همين راه مشروط به تحول در كيفيت ذهني شعر خود تعارف مي كنم. كار شاعر آميختگي جان و جهان است و اگر يك سويه به اين سرزمين وارد شويم در اثر تكرار، تجربه هاي نوشتاري مان ملال آور خواهند شد. موفق باشيد دوست عزيز و چشم در راه كارهاي بعدي تان خواهم ماند.

منتقد : ارمغان بهداروند

ارمغان بهداروند دکتری زبان و ادبیات فارسی دبیر کنگره ملی شعر ملک ملکوت دبیر آوازهای سرزمین مادری دبیر جشنواره ملی شعر کوتاه جنوب جهان سردبیر نشریه جمع جمعه مخاطب ممنوع (سال ۱۳۸۰) به من که رسیدی بپیچ (سال ۱۳۸۵) اندیمشک پلاک ۹ (سال ۱۳۹۲) این روزها که می گذرد (سال ۱۳۹۲) اهل قبور (سال 1396)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.