شعر گفتن وسط خاص و عام




عنوان مجموعه اشعار : هیچ...
شاعر : سحر صمدی


عنوان شعر اول : و بعد رفتن تو
شروع شعر تو را با چه نام میگویم؟
که گفتی از ته این ماجرام؟ میگویم...

تو رفته ای و به پایان نمیرسی هرگز
و قصه های تو را ناتمام میگویم

فروغ خواندم و گفتم تو باز می آیی
به آفتاب دوباره سلام میگویم

و بعد رفتن تو شاعری جنون زده ام
که شعر را وسط خاص و عام میگویم

تو زنگ میزنی و واژه ها مچاله شدند
به جای حرف، "الف"، "واو" و "لام" میگویم

سلام میدهی و زیر لب پر از خواهش
دو بیت شعر خودم را مدام میگویم

تو آمدی... تو چرا دیر؟ دیر آمدی ای...
ادامه را وسط گریه هام میگویم

که بعد رفتن تو من کمی عوض شده ام
که گاهی از می و معشوق و جام میگویم

و شعر من پر آیات سرد تنهایی ست
که من تلاوت آن را حرام میگویم

عنوان شعر دوم : اشتباه
ما هر دو اشتباهیم یک اشتباه هر بار
یک اشتباه عمدی در دور تلخ تکرار

از من فرار و با من در بطن داستانی
ما هر دو تا اسیر یک پنجره دو دیوار

صد بار دوره کردم شاید تو را... ولی نه!
تو حل شدی در این شعر, در ذره های خودکار

از هم جدا شدیم و "ما"، "من" و "او" شد آخر
این کار واژه ها نیست تقصیر ما شد این بار

دنبال رد پایت من سطرها دویدم
اما خدای قصه پرواز کرده انگار

پرواز کرده بودی من پایبند قصه
با گریه گریه کردم قبل از خدا نگهدار

ما هر کجا که باشیم پایانمان سقوط است
در یک رمان غمگین یا شعر رو به آوار

من یک شروع ساده تو اوج داستانی
پایان خوش ندارد، دست از ادامه بردار


عنوان شعر سوم : خستگی
خسته بود از جهان اطرافش
خسته از نعره های آهسته
از خودش، زندگی، از این چرخه
از تمام دروغ ها خسته

زیر لب بیت های نامفهوم
در سرش یک جهان اجباری
چشم هایی برای پاییدن
اوج کابوس و عمق بیداری

عشق در چارچوب تنهایی
پای یک روز زندگی مردن
شعر و خودکار و دفترش را هم
با خودش توی گور ها بردن

خسته بود از جهان اطرافش
از جهانی که بمب ساعتی است
که در آن روی جان آدم ها
می شود شرط های خوبی بست

او پر از خواب های پنجره بود
او به تعبیر مرگ باور داشت
او بهشتی که داشت آتش زد
یک جهنم برای خود برداشت

دور و بر مردمی خرافاتی
در صف گریه پشت در پشت اند
عده ای هم برای فرداشان
مرگ را زنده زنده می کشتند

خسته بود از سکوت کردن ها
از همین شعر خیس و بارانی
از هجا های زیر خاکستر
نعره با یک دهان سیمانی

از همین راه های بیراهه
نشر مشتی دروغ در هر جا
عشق با محتوای تکراری
از خودش در نگاه آدم ها

از تمام دروغ ها خسته
آسمانش شبیه دیوار است
فکر پرواز، مرگ می شد با
آسمانی که رو به آوار است

خستگی های او تفاوت داشت
مثل یک آسمان زندانی
یک صدا از درون او می گفت
هی! فراموش کن که انسانی...
نقد این شعر از : آرش شفاعی
اگر بخواهیم به یک شاعر جوان که استعداد خودش را در شعرهایش نشان داده است، توصیه ای بکنیم شاید بهترین و مهمترین توصیه این است که در راه شاعری باید صبور، پرحوصله و کمی هم پوست کلفت باشد! چرا؟ برای اینکه هیچ راه دیگری برای رسیدن به قله در شاعری جز این نیست که آهسته و صبورانه بخوانیم، تجربه کنیم، خط بزنیم و پیش برویم. از پس قافیه و ردیف برآمدن را نمی توان با دو خط توصیه یا اصلاح کردن یکی دو بیت یک شعر رفع و رجوع کرد. این فرآیند باید اندک اندک در دل تجربه های مختلف رو در رو شدن با شعر به دست بیاید. به همین دلیل به جز تمرین و مطالعه نسخۀ راهنمای واقعی در شعر وجود ندارد. از دل تمرین و تجربه است که شاعر خود به منتقد اصلی خودش تبدیل می شود و فرق بیت خوب و بد را می فهمد. برای مثال می فهمد در این بیت از قافیه و ردیف و وزن شکست خورده است:
تو زنگ میزنی و واژه ها مچاله شدند
به جای حرف، "الف"، "واو" و "لام" میگویم
طبیعت زبان این بود که شاعر برای نشان دادن عجز خود در پاسخ گویی کلمه «الو» را تکه تکه کند، پس باید می گفت: «الف»، «لام» و «واو» اما چون اجبار وزن و قافیه دست او را بسته است، مجبور شده است کلمه و اجزای آن را تغییر بدهد. این، یک ایراد در شعر است و شاعری که خودش به منتقد خودش تبدیل شده است، همان اول یا چنین بیتی را اصلاح می کند یا آن را حذف می کند. یا مثلاً در این بیت:
و بعد رفتن تو شاعری جنون زده ام
که شعر را وسط خاص و عام میگویم
منظور شاعر روشن نیست. اولاً کلمۀ وسط در اینجا کلمۀ خوبی نیست. ثانیاً شعر را برای خاص و عام می گویند، این اصلاً نشان دهندۀ حالت عجیب و غریب و وضعیت جنون زدۀ شاعر نیست. شاید منظور این بوده است که شعرش را وسط جمعیت با صدای بلند فریاد می زند، اما چنین نشانه ای در شعر وجود ندارد و نمی توان از «شعر می گویم» به «شعرم را فریاد می زنم» رسید!
اما در شعرهای شاعر، نشانه هایی امیدبخش هم هست که باید روی آنها انگشت گذاشت و شاعر را به تقویت آنها تشویق کرد. مثلاً این بیت:
از من فرار و با من در بطن داستانی
ما هر دو تا اسیر یک پنجره دو دیوار
درست است که در مصرع اول یک فعل محذوف داریم و شاعر باید می گفت: «از من فرار می کنی» اما توجهی که شاعر در مصرع دوم نشان داده است، امیدبخش است. می دانیم که اسیر و دیوار نام دو کتاب فروغ است، اگر شاعر در مصرع اول با همین توجه می توانست نشانه دیگری که ذهن را به سمت فروغ می برد، قرار می داد؛ این بیت به یکی از بیت های خیلی خوب شعر تبدیل می شد. یا مثلاً در این بیت:
عده ای هم برای فرداشان
مرگ را زنده زنده می کشتند
شاعر توانسته است یک تصویر خیلی خوب و جاندار بیافریند، زنده زنده کشتن مرگ کشفی است که شاعر آن را عرضه کرده است و اگر بتواند بسامد چنین تصویرهای درخشانی را در شعرش بالا ببرد، می توان به او و شعرش امیدها بست.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.