مرحلۀ اول




عنوان مجموعه اشعار : بعد از تو...
شاعر : حسن زرنقی


عنوان شعر اول : بهار سوخته

از من نمانده است به عالم نشانه ای
جز در میان شعله ی آه آشیانه ای

سرشار از سکوتم و در من نمی زند
گل طرح زندگانی و بلبل ترانه ای

باد خزان تکانده چنانم که بعد از این
باورم نمی کنم که بر آرم جوانه ای

بعد از تو ای بهار در این باغ سوخته
دیگر برای زیستنم کو بهانه ای ؟!

گنجشک بی پناهم و صیاد روزگار
دور و برش ندیده بجز من نشانه ای

در کام خود کشیده قفس هستی مرا
دستی کجاست تا دهدم آب و دانه ای؟!

تنهایی ام یقین شده وقتی که سالهاست
یادم نمی کند غزل عاشقانه ای

باید سکوت کرد و فروخورد بغض خویش
وقتی که اشک های مرا نیست شانه ای

عنوان شعر دوم : زمانه

مپرسید از بساطم اینکه در آن غیر آهی نیست
زمانه اینچنینم خواسته در من گناهی نیست

چنان در هم تنیده میله های این قفس حتی
برای پر زدن های خیالم نیز راهی نیست

نمی یابم سرم را دامنی و شانه ای آری...
مرا، این بی سر و سامانی ام را تکیه گاهی نیست

به صحرا می زنم از دست خیل نابرادر ها
ولی کو آن بیابانی که در آن گرگ و چاهی نیست

مرا سوسوی فانوس همیشه روشنم کافی ست
نمی خواهم چراغی را که گاهی هست و گاهی نیست

مگیرید آخرین امید را این عشق را از من
که بی عشق این جهان غیر از سیاهی و تباهی نیست


عنوان شعر سوم : ....
....
نقد این شعر از : حسین جلال‌پور
برای این‌که پی ببریم یک اندام به چه شکل و با چه چیزهایی درست شده و پدید آمده ناچاریم اجزای آن را بررسی کنیم و در ادامه هم ببینم این اجزا چه‌گونه به‌هم مرتبط شده‌اند و درنهایت آن اندام را به‌وجود آورده‌اند. در این‌جا ما با شعر روبه‌رو هستیم و شعر هم لازم است یک کلیت یک‌پارچه باشد. این کلیت یک‌پارچه به‌ضرورت از اجزایی تشکیل شده است. برای این‌که ببینیم شما چه کرده‌اید می‌رویم سراغ شعر‌‌‌. در شعر اول اولین کاری که شما می‌کنی این است که آشیانه‌ای در پیش چشم ما می‌گذاری که این آشیانه در شعله واقع شده است.
من می‌خواهم از منظر نوگرایی صحبت کنم چون معتقدم در هنر این یک اصلی است که باید به‌صورتی جدی به آن توجه شود و هر هنری باید ابتدا خودش را به این جامه بیاراید. پس ریز می‌شوم و به همۀ کلمات شما نگاه می‌کنم: اولین چیزی که ذهن ناآشنا با گذشتۀ مرا درگیر می‌کند «به» است که آن را در معنی «در» به‌کار گرفته‌ای. چرا گفتم ناآشنا با گذشته؟ چون فعلاً ذهن و زبان من این را نمی‌شناسد چون در این معنی به‌کارش نمی‌برم. این استفاده‌ای که شما کرده‌ای استفاده‌ای تاریخی است از این کلمه. من با یک مثال بحث را واضح‌تر می‌کنم: شما نمی‌گویی «به کوچه هیچ نشانه‌ای از او یا از من نمانده است»، مسلماً می‌گویی «در کوچه هیچ نشانه‌ای از او یا من نمانده است.» شعر هم ساخته می‌شود از این استفاده‌ها. حالا چه چیزی باعث شده شمایی که در زبان روزمره‌تان از این واژه هیچ استفاده‌ای نمی‌کنی آن را در شعر بگذاری؟ پاسخ این است که آن را از شعرهای گذشتگان، که برای ما هم بسیار قابل‌احترام است، شنیده‌اید. از بحث اصلی‌ام مقداری فاصله می‌گیرم (به این بحث برمی‌گردم) و «عالم» را در این‌جای شعر روشن می‌کنم. عرض می‌کنم برای این‌که شعرتان را باورپذیر کنید لازم نیست از نشانه‌های بسیار بزرگ استفاده کنید. عالم نشانه‌ای بزرگ است که نشان دهید در هیچ‌جا از شما نشانه‌ای نیست ولی واقعاً این‌همه بزرگی لازم نیست! عالم را کوچک کنید به‌اندازۀ یک شهر یا یک خیابان یا یک کوچه یا یک اتاق که جست‌وجوی آن برای ما امکان‌پذیرتر باشد و در ادامه اجزای شعرتان باورپذیرتر بشود.
حالا برمی‌گردم سراغ همان بحث اولم. گفته‌ای از من جز در شعله‌ها نشانه‌ای نمانده است و برای این‌که مشخص‌تر کنی آهت را به یک شعله تشبیه کرده‌ای و گفته‌ای جز در میان «شعلۀ آه» نشانه‌ای از من نمانده است. خب، حالا به‌عنوان یکی از اجزای سازندۀ شعر شما این تصویر را از شعر بیرون می‌آوریم و به آن نگاه می‌کنیم؛ می‌بینیم که یک تصویر فشرده است و همان‌طور که خود شما هم می‌دانی بارها استفاده شده است. بر اثر استفادۀ زیاد کارایی و تازگی و جرقه‌زنندگیِ خودش را از دست داده و دیگر تصویر به‌معنی واقعی کلمه نیست. می‌پرسم آیا نمی‌توانستی بگویی «جز در میان آه خودم آشیانه‌ای؟» تصویری که از ساخت این آه به ما می‌دادی به‌مراتب گسترده‌تر از شعلۀ آه بود و تصمیم شعله بودن یا چیز دیگرش را می‌گذاشتی به‌عهدۀ خوانندگانی که ما باشیم. «صیاد روزگار» هم همین وضعیت را دارد. روزگار شبیه صیادی‌ست که... . کار بعدی شما در کنار هم نهادنِ «گل» و «بلبل» است. یعنی شما می‌خواهید سکوتتان را گل و بلبل بشکند و... در بیت بعد «باد خزان» شما را که یک درخت یا گل‌اید، چنان تکانده که... یعنی در جایی که گسترده‌تر هم صحبت می‌کنید اجزای تشکیل‌دهندۀ شعر شما از گذشته می‌آیند. بیت‌های بعد هم به همین شکل پیش می‌روند و نشانه‌هایتان همه از گذشته گرفته شده‌اند.
غیر از نشانه‌های پیدا، در زبان هم با همین رویکرد روبه‌روییم:
باد خزان تکانده چنانم/ چنان مرا تکانده. (خودِ باد خزان هم به این وضعیت دامن زده است)
دستی کجاست تا دهدم ( تا دهد مرا)
نمی‌یابم سرم را دامنی و شانه‌ای آری (نمی‌یابم برای سرم)
مرا سوسوی فانوس همیشه روشنم کافی‌ست ( برای من سوسوی...)

این‌ها هرچند نشان‌دهندۀ آشنایی شما با شعر گذشته و غور در آن است اما درکل این نوع استفاده‌ها از جزئیات، تا می‌رسیم به کلیات، باعث شده شعر شما کهنه به‌نظر برسد.

منتقد : حسین جلال‌پور

متولد ۱۳۵۵ در گناوه شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.