اهمیت هنجارشناسی و توجه به دستور زبان




عنوان مجموعه اشعار : غزل
شاعر : فاطمه کوراوند


عنوان شعر اول : غزل اول

می رفتی اما گرچه می‌دیدی که ویران بود
یک زن که دستانش به دامان خیابان بود

یک زن که بغضش ابرها را چکه تر میکرد
سمت زمینی که دچار فقر انسان بود

می‌ر‌‌فتی و آهسته در گوش خودش می‌گفت
بانوی ماندن‌ها ببین رفتن چه آسان بود...

یک زن که بعد از رفتنت شاید همان زن بود
پیراهن زردی پر از سلول بی جان بود

امروز و فردایش همان تکرار دیروز و
اردیبهشت و تیر و آبانش زمستان بود

در ازدحام فکرهایش خانه را گم کرد
گاهی خراسان بود...کرمان بود...تهران بود...

بعد از تو یک زن در خودش حس عجیبی داشت
چیزی شبیه شک به نفرین های مامان بود

گیسوی خود را دور نیلوفر نمی‌پیچید
با آنکه شهر چشم‌ها آئینه باران بود

خط‌های آشفته به دور پلک هاش اما
چشمان او آرامشی ماقبل طوفان بود

امروز بین کوه و دریاها قدم میزد
یک زن که وقت انقراضش رو به پایان بود...



عنوان شعر دوم : غزل دوم
آشفته ام چون کودکی که راه گم کرده
گویی درونم سرزمینی شاه گم کرده

شاهی که بی‌رحمانه ترکم کرد و بعد از آن
چون سوزنی خود را میان کاه گم کرده

از رفتنش چشمان من دیگر نمی‌بیند
یا آسمان تیره چون من ماه گم کرده

من یوسفی پیرم،و امید بشارت نیست
از جبرییلی که نشان چاه گم کرده

گم میشوم شاید سراغم را...نمیگیرد
کی دیده‌ای جنی که بسم الله گم کرده


عنوان شعر سوم : غزل سوم
آن زن که موها را شبی بر دامنش ریخت
دستی به جای گل ملخ در خرمنش ریخت

یادش نمی آمد چگونه؟در کجا؟کِی؟
این دردها بر قامت شبه زنش ریخت

هی فکرها را زیر و رو می‌کرد و یک آن
فنجان چای کهنه بر پیراهنش ریخت

از جا پرید و زیر لب لعنت فرستاد
از روی پایش دسته‌های سوزنش ریخت

تلویزیون روشن شد و با زنگ اخبار
ترسِ به جان افتاده مو را از تنش ریخت

اخبار آن شب مثل هر شب گفت کشور
در یک شب آمار نفوس و مسکنش ریخت

آن شب که سقف واحد پنجاه و هفتم
با بستن در آجر و تیرآهنش ریخت

چشمان خود را چون صدف بر روی هم بست
وا کرد و مرواریدها تا گردنش ریخت

تا پنجره از روی سوزن‌ها گذر کرد
یک لحظه که شاید هراس مردنش ریخت

از واحد پنجاه و هفتم تا خیابان
پروانه‌ها از پیله‌های دامنش ریخت
نقد این شعر از : پانته آ صفائی
شاعر جوان این مجموعه، خیلی وقت نیست که به سرودن شعر روی آورده‌اند و این اولین بار است که آثارشان را برای پایگاه نقد شعر ارسال کرده‌اند. از همین چند اثر پیداست که خانم کوراوند بر مقدمات سرودن شعر موزون تسلط نسبی دارند و با زبان و نگاه و توقعات غزل امروز هم آشنا هستند. ذهن آفریننده‌ای دارند و می‌توانند تصاویر زیبایی خلق کنند. اما نکتهٔ مهمی که قبل از پرداختن به جزئیات لازم می‌دانم به آن اشاره کنم، اهمیت قوّت و سلامت زبان در شعر است. شعر تجلّی‌گاه زبان است و این مسأله آنقدر مهم است که برخی منتقدان، زیبایی‌های شعر را به هنجار‌آفرینی‌ها و هنجارشکنی‌های زبانی منحصر می‌دانند.
می‌پذیرم که رسیدن به سلامت و سلاست زبانی، کار یک روز و دو روز نیست و سالها تلاش و مطالعه می‌طلبد؛ اما حتّی از دوستان شاعری که در آغاز راه هستند هم توقع می‌رود که به این امر بی‌توجه نباشند و پیش از هر گونه هنجارشکنی، شناختن و استفادهٔ صحیح از هنجارهای زبانی را تمرین کنند. بارها گفته‌ام و فکر می‌کنم که تکرارش بی‌فایده نباشد که برای رسیدن به زبانی زیبا و سالم در شعر، باید و باید به مطالعهٔ عمیق و دقیق متون نثر کهن (مانند گلستان و تاریخ بیهقی و کلیله و دمنه) پرداخت و آثار منظوم سده‌های نخست شعر فارسی را بارها و بارها مرور کرد. نکتهٔ دیگری که لازم است گفته شود آن است که همیشه توجه کنیم تصاویر، فقط به شرطی اجازهٔ ورود به متن ادبی را دارند که در خدمت هدف متن باشند و بر ادبیت متن بیفزایند. ساختن کلاژ از تصاویر گوناگونی که به ذهنمان می‌رسد یا در حافظه داریم، اگر هدفمند نباشد نمیتواند به خلق اثر هنری منجر شود.
اما بعد...
غزل اول:
به نظر می‌رسد که ترکیب ساختارهای متفاوت دستوری در مصراع نخست بیت اول، این بیت را دچار اشکال کرده است. دو ساختاری که با هم ترکیب شده‌اند این دو ساختار هستند: "می‌رفتی، اما می‌دیدی که ویران بود" و "می‌رفتی، گرچه می‌دیدی که ویران بود" که در مورد اول تأکید جمله روی دیدن ویرانی است و در مورد دوم، تأکید روی رفتن است. اما در ساختار فعلی موجود در اثر معنی جمله در مصراع نخست کامل نمی‌شود و به جملهٔ پایه نیاز دارد؛ مثلاً به این شکل: "می‌رفتی اما گرچه می‌دیدی که ویران بود، از رفتنت خوشحال بودی." یا: "می‌رفتی اما گرچه می‌دیدی که ویران بود، به برگشتن فکر هم نمی‌کردی". می‌خواهم بگویم که به هر حال مصراع دوم این بیت، از نظر دستوری کامل‌کنندهٔ مصراع نخست نیست.
در بیت دوم، تعبیر چکه کردن را برای باران نمی‌پسندم (چکه‌ کردن برای شیر آب یا ریزش مقدار آبی در همین حد است) و اگر بخواهیم هنجارشکنی نحوی موجود در جمله را هم حفظ کنیم (با به خاطر داشتن این که هر شکستن هنجاری منجر به خلق زیبایی نمی‌شود!) فکر می‌کنم تعابیر دیگری مثل "بغضش ابرها را گریه‌تر می‌کرد" مناسب‌تر باشد. ضمن این که طولانی شدن جمله هم از روانی کلام کم کرده است.
بیت سوم از نظر دستوری بیت سالمی است.
در بیت چهارم، حذفهای نابجا، کار انتقال معنی را مشکل کرده است. شاعر می‌خواسته بگوید: یک زن که بعد از رفتنت شاید "به ظاهر" همان زن بود "اما در واقع" پیراهن زردی پر از سلول بی‌جان بود. اما به دلیل نقص ساختار، متن دچار ضعف تألیف شده است.
در بیت پنجم شاعر تلاش کرده با اسم‌هایی که زمان‌های گوناگون را نشان می‌دهند بازی کند و این تلاش با این که در مصراع اول تقریباً موفق است، در مصراع دوم به توفیق نرسیده و یکی از دلایلش هم می‌تواند این موضوع باشد که برای مخاطب تضاد اردیبهشت و زمستان کاملاً روشن است، تقابل تیر و زمستان هم پذیرفتنی؛ اما بین آبان و زمستان نه تنها تضاد قابل ملاحظه‌ای حس نمی‌شود، بلکه آبان را بیشتر می‌توان با زمستان قابل جمع دانست تا با اردیبهشت و تیر.
در بیت ششم، هم اصرار شاعر به آوردن اسم استانها بیت را دچار تکلف کرده، و هم نقص ساختاری ناشی از تکرار نکردن کلمهٔ "گاهی"، روانی کلام را از بین برده است.
در بیت هفتم، انتخاب کلمهٔ "مامان" از زبان محاوره، هیچ دلیل درون‌متنی روشنی ندارد، آن هم در جایگاه قافیه که چنین لغزش‌هایی بیشتر گواه ضعف شاعر در یافتن قافیهٔ مناسب است تا نشانهٔ نبوغ و نوآوری.
پارادوکس تصویری بیت هشتم، یعنی "پیچیدن گیسو به دور نیلوفر"، که در واقع واژگونهٔ تصویر "گل به گیسو زدن" یا "نیلوفر به دور بافه های مو پیچیدن" است، خوب از آب درنیامده و نه تنها سطح تخیل بیت را بالا نمی‌برد بلکه نوعی ناتوانی در تصویرپردازی را به ذهن مخاطب می‌آورد.
بین دو مصراع بیت نهم تناقض خاصی نمی‌بینم که کاربرد حرف ربط "اما" را توجیه کند؛ و باید اعتراف کنم معنی مصراع آخر بیت بعد را هم اصلاً متوجه نمی‌شوم و نمی‌دانم ارتباط این انقراض با قدم زدن بین کوه و دریا چیست. (مثلاً اگر زن، بین کوه و جنگل یا بین کویر و دریا قدم می‌زد چه تغییری در موقعیت ایجاد می‌شد؟)
غزل دوم:
مهمترین چیزی که درباره در غزل دوم لازم است یادآوری کنم اهمیت پایبندی به دستور زبان است. حذف نشانهٔ مفعولی "را" معمولاً به زبان آسیب می‌زند و برای نشان دادن بازهٔ زمانی نیاز به اسمهای مربوط به زمان داریم: از "روزِ- لحظهٔ- زمانِ- وقتِ..." رفتنش چشمان من دیگر نمی‌بیند.
علاوه بر آن در بیت آخر هم متوجه معادل‌های تصویری متن نمی‌شوم: من بسم‌الله هستم و او جن؟ خب وجه شبه جنی که بسم‌الله گم کرده با معشوق من چیست؟!
غزل سوم:
اثر سوم با بیت خوبی شروع می‌شود اما در بیت دوم، هم منظور شاعر از ترکیب قامت "شبه زن" برایم روشن نیست و هم آمدن حرف اضافه "در" را پیش از "کجا" کاملاً حشو می‌دانم.
در بیت سوم و چهارم، با این که ارتباط تصویری زیر و رو کردن افکار و ریختن چای را قانع‌کننده نمی‌یابم ولی شیوهٔ بیان را از نظر سلامت و بی‌تکلفی زبان، می‌پسندم.
برعکس دو بیت بعد را بشدت گرفتار قافیه و تظاهر به صمیمیت می‌دانم. استفاده از اصطلاح "مو از تن کسی ریختن" را در متن نمی‌پسندم و به نظرم ترکیب "ریختن آمار نفوس و مسکن یک کشور" ترکیب صحیح و سالمی نیست.
ادامهٔ همین تظاهر و تکلف را در بیت هفتم و نحوهٔ انتخاب و چینش کلمات آن هم می‌بینیم.
اما تصویر بیت هشتم واقعاً تصویر زیبایی است! درخشش چنین تصویرهایی است که به منتقد اجازه می‌دهد سطح توقعش را از شاعر بالا ببرد. البته این ایراد کوچک هم به بیت وارد است که چشمان را روی هم نمی‌بندند، اما به راحتی با اصلاحی مثل: "چشمان خود را لحظه‌ای مثل صدف بست" قابل رفع است.
بیت نهم با اینکه زبان سلیسی ندارد ولی در خدمت متن و تکمیل روایت است و بیت آخر هم بیت خیلی خوبی است.
در پایان برای شاعر جوان این آثار امید بهروزی دارم و منتظر خواندن آثار پخته‌تر ایشان خواهم بود.

منتقد : پانته آ صفائی

متولد 1359 بروجن. دارای مدرک مهندسی مکانیک از دانشگاه کاشان و دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه اصفهان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.