تلاشی برای یافتن منظرهای تازه




عنوان مجموعه اشعار : آ و ها
شاعر : شهریار ...


عنوان شعر اول : نامستجاب
.
به چشم من تماشا کن _شکوه عهد اشکـ‌انی_
تماشا کن "سلوک" هر شب من را به ویرانی*
.
بیابانی‌تر از لوتم، امیدی گل نخواهد کرد
به خنده، اشک شوقم را ببارانی، نبارانی
.
شبی که دست بردم بین موهای تو فهمیدم
که سیلی می‌خورم روزی، از امواج پریشانی
.
برای سینه‌ی دل‌مرده‌ات، مثل نفس عمری-
حیات آوردم اکنون، همچو آه از سینه می‌رانی؟
.
چه کرده با دلم زخم زبان؟ _سربسته می‌گویم_
ترنج تازه و آوازه‌ی چاقوی زنجانی
.
برای ناله‌ی "برگرد" من، نامستجابی و
برای دیگران همچون دعای زیر بارانی**
.
جهانِ بی تو وقتی مرگ تدریجی یک رویاست
چه تعبیری برایش هست غیرِ مرگ-درمانی
□□
سر از لاک خودت بیرون نیاور ای‌دل از عشقش
نشد چیزی گریبان‌گیر جز سر در گریبانی
.
.
پ.ن:
*اشکانیان به سلسله سلوکیان پایان بخشیدند
(چشم من همان شکوه عهد اشکانی است؛ نه اینکه در چشم من شکوه عهد اشکانی #را تماشا کن)
**یکی از مواقعی که دعا مستجاب می‌شود در زیر باران است... خوشحال میشم نظراتتون رو بشنوم


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
اینکه شاعر در مدت یک سال سرایش شعر اینطور بر وزن مسلط شده¬ است، خود اتفاق مبارکی است. علاوه بر این در سطرهای شعر تلاش شاعر را برای «نوع دیگر دیدن» می¬بینیم. این حتی از امر اول هم مبارک¬تر است. گفتیم که شاعر برای نگاه خاص به دنیای هستی «تلاش» کرده است. حال باید ببینیم این تلاش چقدر ثمر داشته است. البته قبل از هر چیز بگویم که طبیعتاً هیچکس از شاعری که فقط یک سال از سابقهء شعر سرودنش می¬گذرد، انتظار شعری کامل و بی¬نقص ندارد. هر کدام از نظرات هم در جهت پیشرفت و سرعت¬گیری سیر صعودی شاعر است. بیت اول: «به چشم من تماشا کن _شکوه عهد اشکـ‌انی_ / تماشا کن "سلوک" هر شب من را به ویرانی*» درباره بیت اول باید گفت که دروازه ورود شعر است. روانی بیان و زبان و کشف مضمون تر و تازه، باعث می¬شود خواننده به ادامه مطالعه شعر ترغیب شود. شاعر در مصرع اول سعی کرده است با اشاره¬ای تاریخی، تعبیری شاعرانه بسازد. اما نکته اینجاست که آیا برای مدعا (شکوه عهد اشکانی) دلیلی شاعرانه نیز آمده است؟ می¬بینیم که خیر. در واقع مخاطب با خواندن این مصرع اوین سوالی که از خود می¬پرسد این است که: بر اساس کدام ارجاع و منطق شاعرانه، چشم شاعر می¬تواند شکوه عهد اشکانی را داشته باشد؟ «چشم» با چه وجهی شکوه¬مند شده است؟ باید یادمان باشد که در شعر، ما یا از اطلاعات، دانسته¬ها، باورها و دریافت¬های عمومی جامعه (که می¬تواند از یک جامعه محلی آغاز شود و تا تمام مردم زمین تعمیم یابد) استفاده می¬کنیم یا اینکه برای ادعاهای خود در شعر دلایل و منطق¬های خاص شاعرانه¬ای می¬آوریم که به صورت قراردادی و موقت با مخاطب خود منعقد می¬کنیم. در این مصرع هیچکدام از این اتفاق¬ها نیفتاده است. ما دلیلی برای اینکه بپذیریم «چشم» می¬تواند شکوه داشته باشد، نداریم. حال به مصرع دوم نگاه کنیم. اول اینکه مصرع دوم بر پایهء لرزان مصرع اول نوشته شده است. یعنی نه تنها به گسترش معنایی مصرع اول کمکی نکرده است، بلکه سعی کرده بر روی مضمون اول، مضمونی جدید بسازد. ناگفته پیداست که در این مورد توفیقی نیفتاده است. اما مشکل بزرگتر این است که ما اگر در مصرع اول با متنی روان و سالم مواجه بودیم، در مصرع دوم همان را هم نداریم! این ضعف تالیف و دست¬انداز زبانی و بیانی به قدری است که شاعر مجبور به نوشتن توضیح در پایین شعر شده است. و باز هم مشکل وقتی بزرگتر می¬شود که حتی در همان توضیح هم باز توضیح دیگری وجود دارد که به مخاطب می¬گوید: شعر را اینطور نخوان و اینطور بخوان!
همیشه باید یادمان باشد که ما نمی¬توانیم شعر خود را توضیح دهیم. البته اگر اشاره¬ ما به روایت، حکایت، باور یا سنت خاصی باشد که ممکن است مخاطب از آن بی¬اطلاع باشد اشکالی ندارد. اما در بیت این اتفاق نمی¬افتد. بلکه شاعر مجبور شده است دلیل حضور نصفه-نیمهء «سلوک» را به مخاطب توضیح دهد. البته شاعر سعی کرده در این واژه نوعی دوخوانی و ایهام را پیدا کند. منتها مشکل اینجاست که «سلوک» نه سلوکیان را به ذهن متبادر می¬کند و نه اینکه حضور این کلمه از نظر معنایی می¬تواند کمکی به شعر کند. نکته اینجاست که هر کدام از مصرع¬ها حرفی متضاد را می¬زنند. اولی به «شکوه» اشاره می¬کند و دومی به «ویرانی»؛ هر دو هم ارجاع به یک نفر دارند. توضیح پیچیده شاعر هم (اینکه اشکانیان سلسلهء سلوکیان را از بین بردند) نمی¬تواند به نضج گرفتن یک انسجام ذهنی درست، کمکی کند. در واقع باید گفت، این نوعی پیچاندن و کلاف سردرگم کردن شعر است. اما بیت دوم: «بیابانی‌تر از لوتم، امیدی گل نخواهد کرد / به خنده، اشک شوقم را ببارانی، نبارانی» با اینکه در مصرع دوم حذف برخی ارکان جمله به معنا ضربه زده است اما مضمون کلی بیت زیبا و بکر است. «شبی که دست بردم بین موهای تو فهمیدم/ که سیلی می‌خورم روزی، از امواج پریشانی» اینکه شاعر تلاش کرده است مراعات¬النظیری بین «مو»، «موج» و «پریشانی» بسازد، خوب است اما مشکل اینجاست که تعبیر «سیلی خوردن» فقط از یک طرف ارتباط معنایی دارد (موج دریا) و در طرف دیگر استعاره این ارتباط مختل می¬شود. چرا که «موی پریشان» نمی¬تواند سیلی بزند! «برای سینه‌ی دل‌مرده‌ات، مثل نفس عمری-/ حیات آوردم اکنون، همچو آه از سینه می‌رانی؟» این بیت هم دچار یک مشکل بزرگ است. اینکه شاعر برای ادعایش (حیات آوردن برای سینه دل¬مرده) دلیلی نیاورده است. «چه کرده با دلم زخم زبان؟ _سربسته می‌گویم_ / ترنج تازه و آوازه‌ی چاقوی زنجانی» این بیت می¬توانست بیت خوبی باشد اما نیست. چرا؟ چون شباهتی بین «دل» و «ترنج» وجود ندارد. این وجه شبه باید به نوعی ساخته شده باشد که نشده. برای همین ما در مصرع دوم فقط یکی از دو سر مضمون را پیدا می¬کنیم (تصویر تشبیه را) اما برای این طرف دچار مشکل می¬شویم. «برای ناله‌ی "برگرد" من، نامستجابی و/ برای دیگران همچون دعای زیر بارانی**» این بیت هم توضیح دارد اما این توضیح خوب است چون یکی از باورهای عام را شرح می¬دهد. اما در کل این بیت «حرف» خاصی ندارد. شاید اگر در مصرع اول می¬شد ارتباطی بین «باران» و تصویری مثل «تمنای کویری» وجود داشته باشد، بیت موفق می¬شد. «جهانِ بی تو وقتی مرگ تدریجی یک رویاست / چه تعبیری برایش هست غیرِ مرگ-درمانی» این بیت دقیقاً چه می¬گوید؟ اولاً ترکیب «مرگ تدریجی یک رویا» بسیار تکراری و کلیشه شده است. اما در مصرع بعد آیا بهتر نبود به جای «تعبیر» از واژه¬ای هم¬معنای «راه»، «روش»، «درمان» و ... استفاده کرد. حضور «تعبیر» اینجا اصلاً معنا ندارد. بیت آخر: «سر از لاک خودت بیرون نیاور ای‌دل از عشقش/ نشد چیزی گریبان‌گیر جز سر در گریبانی» شاعر آنقدر باهوش است که سعی کند با ترکیب¬ها و واژه¬ها بازی¬های معنایی و فرمی کند اما هنوز آنقدر تجربه ندارد که بتواند این ترکیب¬ها را با هم به درستی و سر جای خود بیاورد. در این بیت «گریبان¬گیر» تعبیر درستی ندارد. در واقع شاعر می¬خواهد بگوید: «چیزی به دست نیامد» اما برای مراعات¬النظیر ساختن از کنایه¬ای استفاده می¬کند که معنای مورد نظرش را ندارد. «گریبان¬گیر شدن» به معنی «دچار شدن» است و در این بیت در جایگاه معنایی درست به کار نرفته است.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.