شعر است




عنوان مجموعه اشعار : همیشه بهار
شاعر : فاطمه دانش پژوه


عنوان شعر اول : استکان

. بوی ماندن میدهد لبخند هایت پس بمان ..
پاک کن از ابر غم دنیای خود را آسمان ..!

باز هم با یک نگاهت شعر در من زنده کن ..
هی غزل از من بباران ..عاشقم کن بی امان ..

با نسیمی عطر خود را روی احساسم بریز  ..
با صدای گرم خود از عشق جاویدان بخوان ...

ای نگاهت طعم شیرین عسل را در میان ..
وای لبت شیرین تر از شهد و به رنگ ارغوان ..

چای مینوشی و با هر جرعه عاشق تر شود
جان به لب می اورد با بوسه هایت استکان ...


ای گل روییده در خرداد ..همراهم بیا
تا بهارانم شوی در اوج سرمای خزان ...

عنوان شعر دوم : خداراشکر



   گل همیشه بهار منی ...خداراشکر ..
برای این که کنار منی ..خداراشکر (:

 چه قدر خوب که من را کنار تو دیدم ...
تمام صبر و قرار منی ..خداراشکر ..


  نمیشود که بخواهم به غیر تو از تو ..
تمام دار و ندار منی ..خداراشکر ..


 مرا از این قفس روزمَر°گی ام برهان ...
بمان که راه فرار منی خداراشکر ..


تمام فاصله ها را گریستم تا تو ..

چقدر خوب که یار منی خداراشکر ..




عنوان شعر سوم : شعر است ..



نگاه کن که بگویم نگاه تو شعر است ..

نفس بکش .. بسرایم که آه تو شعر است

تو تا کنار منی شاعرم همینم بس ..
که جز جز تو و روی ماه تو شعر است ..

بیا غزل غزل از عشق گفت و گو بکنیم ..
بخوان ..بخوان که در این غم پناه تو شعر است ..

به جنگ غصه برو همسفر که پیروزی ..!
بخوان از عشق که تنها سپاه تو شعر است ..

تو با غزل به دلم راه یافتی ای مرد ..
نمیشود بروی ! اشتباه تو شعر است

تمام شد..من و تو ما شدیم در آخر ..
به هر کجا بروی وعده گاه ما شعر است ..
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل. با نگاهی خوش بینانه اگر بخواهیم به نخستین بیت از غزل اول بنگریم، باید به حس آمیزی «بوی لبخند» آفرین بگوییم. امّا همین مصراع نخست را با نگاهی بدبینانه و بهانه جویانه نیز می توان نگریست. پاشنه ی آشیل و چشم اسفندیار کار کجاست؟ «بوی ماندن». ماندن، هنگامی که با بو همنشین می شود، تداعی های ناخواسته اما قوی تری را پیش چشم مخاطب می آورد؛ بوی ماندگی. قصدم از پیش کشیدن این نکته تأکیدی بود بر این که شاعر باید حواسش به ابعاد مختلف کاربردهای زبانی کلمات باشد؛ تا اگر هم وجهی ایهامی در کلام بود، به سمت و سوی مثبت بچرخد و بچربد و از زمینه های منفیِ بیان، تهی باشد. بیت نخست، در انتهای مصراع دومش، «آسمان» را به عنوان مخاطب سخنش تثبیت می کند و ما را ناچار می کند یک بار دیگر برگردیم و مصراع اول را هم با همان تخاطب بخوانیم... که البته نتیجه بخش نیست؛ نه ماندنی بودن برای آسمان چندان قابل تصور است و نه لبخند آسمان (اگر مثلاً آفتابی بودن و حضور خورشید را لبخند آسمان بپنداریم) با ابری بودن آن سازگاری دارد. پس چاره ای نمی ماند جز این که دو مصراع این بیت را دو خطاب مختلف تلقی کنیم؛ که اگر چنین نبود، چه بسا که با بیت روان تر و منسجم تری رو به رو می شدیم. در بیت دوم، «غزل از من بباران» تعبیر بسیار دلچسبی ست. حتّی «بی امان» بودنِ عاشقی هم آن را با «باران» متناسب می کند و پیوند می دهد. (شمس لنگرودی می سراید: «حکایت بارانی بی امان است این گونه که من دوستت می دارم»). بیت بیت قابل فهم و درک شدنی یی ست ولی راستش به نظرم «شعر در من زنده کن» به اندازه ی دیگر فقراتش در آن خوش ننشسته. چرا؟ اولاً ذهن ما محتوا و مقصود تعبیر «زنده شدن شعر» را می فهمد امّا بلانسبت بودن «شعر / زنده» و داستان‌مند نبودن «دوباره زنده شدن شعر» (رستاخیز شعر) و این که مخاطب باید با واسطه هایی مانند جان دار انگاری شعر، ابتدا شعر را مرگ‌پذیر ببیند و سپس مرگی پیشین برای شعر تصور کند و آن گاه آن را نیازمند احیاء ببیند، قدری حلقه های تداعی ماجرا را طولانی کرده و نتیجه را پیچیده. ثانیاً حذف «را» از بعدِ شعر، با آن که کلیشه ی نحویِ سخن را به بیان صمیمانه ی محاوره (نظیرِ: اذان در گوشش بگو = اذان را...) نزدیک کرده، و با این که حذف «را»ی مفعولی را در بسیاری از نمونه های شعر کهن فارسی هم شاهدیم، ولی دست کم می توان گفت که اگر وزن به شاعر اجازه ی حذف نشدن آن را می داد، حاصل کار شاید روان تر و دلنشین تر می بود. در بیت سوم، باید «صدای گرم» را همان «نسیم معطرِ» مصراع نخست فرض کرد تا نسبت مستحکمی بین دو مصراع فراهم شود. امّا مخاطب بهانه جو، می تواند از همین بیت هم نکته بگیرد؛ مثلاً بپرسد: «آیا چیزی در بیت هست که با صفت "گرم" پیوند بخورد و جای پای آن را در بیت (از حیث لفظ یا معنا) محکم کند؟». در بیت چهارم هم می توان روی دو نکته انگشت گذاشت؛ یکی حذف بی جایی که در پایان مصراع نخست روی داده و قطعاً به بیت ضربه زده (و راه درمانش به نظرم تغییر جمله بندی این مصراع، ـ گیرم با همین مضمون ـ است). نکته ی گفتنی دیگر، «ناگهان کهن شدنِ» زبان در «وِی = و ای» است. کافی ست به ابیات قبلی این غزل نگاه کنیم و زبان روان و امروزی آن ها را از نظر بگذرانیم (که روی لبه ی زبان رسمی مکتوب و محاوره ی شفاهی حرکت کرده و مخصوصاً در «هی» دیگر کاملاً معاصرتش را به رخ کشیده) و پس از آن داوری کنیم که آیا چنین بافتی از زبان، می تواند محمول کاربرد آرکاییکی مثل «وِ ای» شود؟ به نظرم نه. هیچ مشکلی پش نمی آمد اگر «و» از آغاز مصراع دوم این بیت حذف می شد و هر دو مصراع با «ای» آغاز می شدند. به ساختار مصراع دوم این بیت نگاه کنید؛ شاعر ابتدا از «لب شیرین» سخن گفته و بعد وجه تمایز و تشخصی برای آن آورده = به رنگ ارغوان. شاید راه نجات مصراع نخست هم تکرار همین فورمول باشد؛ ابتدا حس آمیزی «طعم عسلی نگاه» و سپس چیزی به قرینه و قیاسِ «به رنگ ارغوان» در پایان. و شاید چیزی که در کنار تقارن دو «شیرینِ» دو مصراع، نظیره ای هم برای «به رنگ ارغوان» در مصراع بالادست تدارک ببیند. در بیت بعد، مصراع «جان به لب می آورد با بوسه هایت استکان» بهترین و نویافته ترین فراز این غزل است. هم حرفش مثل حرف ماقی فرازهای این غزل، تکراری و قبلاً شنیده شده نیست و هم شهود و شاعرانگی آن را قوّت و دلنشینی بخشیده است. امّا «شود» را در مصراع نخست (مصراعی که وظیفه ی تمهید و زمینه چینی برای مضمون مصراع دوم را بر دوش داشته است) چندان نمی پسندم. آن هم باز به خاطر دیگرگونگی جنس زبانش و بیش از حد کهن بودنش. کهن بودن فی ذاته نه عیب است و نه ناسزا. امّا اصل در شعر بر یکدستی زبان است؛ چه یکپارچه کهن باشد و چه یکسره امروزی، مقبول است. اما وقتی که یکهو عنصری دیگرگون وسط می آید، سطح زبان را زبر و نادلخواه می کند. در بیت آخر، که احتمالاً خرداد و خزانش اشاراتی فرامتنی به مه و فصل تولد شاعر عاشق و معشوقش دارند، قرائن و نظائر خوب و قابل قبول هستند ولی اگر فقط نظرمان را به خود متن و نصّ شعر معطوف کنیم، شاید بهتر می بود که به جای «ای گل خردادی! همراهِ منِ خزانی بیا تا به بهار برسیم» (همراهم بیا)، «ای گل خردادی! منِ خزانی را همراه خودت ببر تا به بهار برسیم» (مرا با خود ببر) را می شنیدیم. شعرهای دوم و سوم بر خلاف غزل نخست، مردّف هستند و ردیف سهم ویژه ای در شکل دهی به سمت و سوی معنایی و مضمونی شان بازی کرده است. شعر، در مجموع، در نوع خودش شعر خوبی از آب درآمده و برخی فرازهایش (مثلاً: تمنّای ماندن در عین درخواست فرار با هم، در بیت چهارم، یا تصویر گریستن در طولِ فاصله ها تا [رسیدن به] کسی، در بیت آخر) دلچسب تر هم هستند. در این شعر، تکرار کلیشه ی نحوی آغازشده با «تمامِ...» در دو بیت پیاپی (دوم و سوم)، به جای آن که به فرم و ساختار کمک کرده باشد، شائبه ی دست بستگی شاعر یا گرفتار شدن ذهنش در همین کلیشه ی خاص را پیش آورده است. بگذارید با شاعر بی‌رودربایستی باشم و عرض کنم که بر خلاف مصراع های روان و دلنشینی مثل «گل همیشه بهار منی خدا را شکر»، «برای این که کنار منی خدا را شکر»، «تمام صبر و قرار منی خدا را شکر»، «تمام دار و ندار منی خدا را شکر»، و مجموعه ی دو بیت آخر، مصراع های «چقدر خوب که من را کنار تو دیدم»، «نمی شود که بخواهم به غیر تو از تو» انگار به حالت آرمانی شان نرسیده اند. علاوه بر این، می خواهم به شاعر پیشنهاد کنم که در خلوت خویش در میزان ربط و ارتباط دو مصراع در برخی از بیت ها (مثلاً ابیات اول، دوم، سوم، و آخر) تأمّل بیشتری بکند. هرچقدر مصاریع یک بیت با هم مرتبط تر باشند، بیت منسجم تر و مستحکم تری خواهیم داشت. پرگویی کردم و باید در مورد شعر آخر فقط به بعضی موارد مهم تر اشاره کنم. اگر «تا» حذف نمی شد، قطعاً مصراع دوم بیان دلنشین تری داشت. در بیت دوم، «جزء جزء» نه با «ماه» نسبتی دارد و نه با «شعر و شاعری» و نه با فضا و کلمه ای دیگر در این بیت. منی که این‌همه روی هماهنگی جنس زبان تأکید دارم، در مورد بیت چهارم پیشنهادم جایگزینی «از عشق» با «ز عشق» است تا حقّ موسیقی بهتر ادا شود. بیش از این پرحرفی نمی‌کنم و برای این شاعر آینده‌دار توفیق آرزومندم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.