توفیق در کلیات




شاعر : علی سلیمیان


من تشنه ی محبتم اما تو سنگ دل
من ساده دل، تو عاقل و رند و پلنگ دل

با این همه جفای تو ماندم به پای تو
عقل از سرم پرانده به تیر و تفنگ، دل

محکوم عقل خویشم و در دام دل اسیر
در فکر صلح، عقل؛ در اقدام جنگ، دل

یا چاره آتش است بسوزد سرای عقل
یا تیغ عقل اگر که بیارد به چنگ، دل!

از چشم دل: چقدر نفهم و نچسب، عقل
از چشم عقل: مایه ی تحقیر و ننگ، دل

ای عقل! در شکستن پایش چه سود بود؟
کشورگشا شده است چو تیمورلنگ، دل!

تا مرغ جان رها شود از بندهای عقل
عمری به جنگ بوده بدون درنگ، دل
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این چند سطر، اجمالاً نگاهی انتقادی خواهیم انداخت به سه غزل از «علی سلیمیان»؛ سه غزل با مطلع‌های «من تشنه‌ی محبتم اما تو سنگ‌دل»، «بر روی دوش ماه که می‌رفت تا بقیع» و «حالا که قرار است نگارم تو نباشی».
* مقدمه:
پیش از آغاز سخن، باید انصاف داد و بی‌پرده گفت که هر سه غزل، در مجموع، غزل‌هایی خوب و جاافتاده هستند. دو غزل از سه غزل، وزن مشابهی دارند و هر سه غزل مردّف هستند. مخصوصاً دو ردیف «تو نباشی» و «که می‌رفت تا بقیع»، گذشته از تازگی کاربردشان، کمک خوبی به انسجام شعرها کرده‌اند؛ و می‌دانیم که افزودن ردیف به شعر، کار ایرانیان بوده و این عنصر نقش قابل توجّهی در فرم و سیر عمودی شعر دارد. شکل مضمون‌سازی‌ها و فراز و فرودهای هر سه شعر، نشان می‌دهند که با شاعری مواجهیم که چم و خم قلق‌های اولیه‌ی شاعری را می‌داند و به شهادت ابیات درخشانی از همین سه غزل، از پسِ «شعرِ خوب نوشتن» برمی‌آید. امّا از آن‌جا که سایت «نقد شعر» جای نقد است و غرض شاعر ما از سپردن شعرش به پیشخوان نقد این سایت هم لابد جز این نبوده است، می‌کوشم در لابه‌لای اشعار نکاتی آموختنی و «عام‌المنفعه» بیابم و در موردشان برای این دوست و دیگر اهالی شعر بنویسم. اما چون از «شهادت ابیاتی درخشان» سخن گفتم، بگذارید پیش از آن وعده، برخی از ابیات این سه غزل را که به نظرم اهتزار و علوّ قابل قبولی دارند، نشان کنم و با شما هم در میان بگذارم‌شان:
ـ «از چشم دل: چقدر نفهم و نچسب، عقل / از چشم عقل: مایه‌ی تحقیر و ننگ، دل».
ـ «زینب شبیه مادر پهلو شکسته بود / با چادر سیاه که می‌رفت تا بقیع».
ـ «من در پی تو باخته ام هستی خود را / حیف است که پایان قمارم تو نباشی».
ـ «روزی به روی نیزه دوباره طلوع کرد / خورشید آن پگاه که می‌رفت تا بقیع» (که البته این بیت در ساختار غزل خوش نشسته است و شاید بیرون از فضای کلّی شعر، نتوان حلاوتش را درک کرد).
* غزل نخست؛ من تشنه‌ی محبتم اما تو سنگ‌دل:
التزام شاعر به محتوای ضدّ عقل، توفیق خوبی به محور عمودی شعر بخشیده است؛ امّا همین کلیدواژه در دومین مصراع شعر، (به علت موسیقایی یا شاید به دلیل سابقه‌ی تعریضی‌اش) کمی توی ذوق می‌زند و از روی سنجه‌ی سلیقی می‌توان مثلاً «زیرک» را بر «عاقل» ترجیح داد. ترازوی «جفای تو / به پای تو» جلوه‌ی خوبی به موسیقی مصراع سوم بخشیده است. اما در بیت سوم، «اقدام» از زبان شعر بیرون زده و کمی عبارت «در اقدامِ جنگ» را از حیث یکدستی زبانی، مختل و پیچیده کرده است. غزل، غزلی استدلالی‌ست و اگر معنای بیت چهارم را این‌گونه بفهمیم که: «راه چاره‌ی دل برای مبارزه با عقل، یا آتشی‌ست [= عشق] که با آن خانه‌ی عقل را بسوزاند، یا به چنگ آوردن شمشیری از عقل»، تناقض موجود در آن ناقض هدف معنوی شعر (عقل‌ستیزی و عشق‌ستایی) به نظر می‌رسد.
* غزل دوم؛ بر روی دوش ماه که می‌رفت تا بقیع:
در این غزل، روایت به یاری ردیف آمده تا محور عمودی شعر را به کمال برساند. پایان‌بندی خوب هم یکی دیگر از کلیدهای توفیق این غزل است. تنها نکته‌ی نادلچسب قابل اشاره در این شعر، عبارت «شاهراه چاه» است که چرایی کاربردش علی‌رغم ایجاد موسیقی خوب، از حیث تناسب و معنای مورد انتظار شاعر، قابل درک نیست.
* غزل سوم؛ حالا که قرار است نگارم تو نباشی:
مواردی هم در این غزل وجود دارد که دلنشین به نظر نمی‌رسد؛ یکی مثلاً این که در همان بیت اول، «بنگارند»ی که در مصراع دوم احتمالاً با نیت ایجاد تناسب با «نگار» مصراع نخست آمده، برعکسِ هدفش حضوری خنک و بی‌مزه یافته است. این صفاتی که عرض کردم را دقیقاً در آخرین مصراع غزل هم شاهدیم. جز عدم مطابقت این موارد با سلیقه‌ی من ـ که به زحمت می‌توانم دلیلی برایش ذکر کنم، ـ حس می‌کنم هر طنزی، هر لحنی، هر آرایه‌ای، اگر در خدمت اهداف شعر نباشد و چیزی به شعر نیفزاید، حضورش در شعر بیشتر مخل و تعادل‌زدا خواهد بود تا مفید. هر آرایه‌ای و هر افزایه‌ای در شعر، نمک یا شکری‌ست برای مزه دادن به بیان؛ برای دلنشین‌تر کردن کلام. و حس می‌کنم کارکرد طنز در مصراع آخر غزل و همچنین جناس در نخستین بیتش، چنین کارکردی نیافته است. نکته‌ی دیگری که از شدت کاربردش در زبان شعر امروز شاید قبح به حساب نیاید اما ترجیح می‌دهم استعمال نادلنشینش را تذکر بدهم، کاربرد غلط «به امیدی که» به جای «به امید اینکه» است. نکته‌ی دیگر قابل عرض، حشوی‌ست که برجستگی «تو» در «کنارم تو نباشی» آن را به رخ می‌کشد. و آخرین نکته‌ی قابل طرح این که: زمستان چگونه می‌تواند کسی را با باد خزان همسفر کند؟!
کوشیدم در این مجال مختصر به همه‌ی مواردی که در این سه غزل به نظرم می‌رسید اشاره کنم و می‌دانم که اصرار من به اختصار کلام، ممکن است برخی نقدها را که به توضیح بیشتری نیاز دارند، دچار ابهام کرده باشد. جز موارد سلیقی ـ که از تذکر آن‌ها هم گزیری نداشتم ـ اگر در باقی موارد، شبهه یا «نقد بر نقد»ی باشد، با گوش جان پذیرای نظر شاعر و دیگر دوستان خواهم بود.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۲
محمّدجواد آسمان » یکشنبه 22 مرداد 1396
منتقد شعر
درود بر شما. «متانت»، ذاتاً زیبایی هنری نمی‌آفریند. این «تناسب» است که زیبایی‌زاست. اگر هنرمند در جایی که اثرش به عنصری غیرفاخر نیاز دارد، متناسب عمل نکند و عصاقورت‌دادگی و ادبش را همچنان حفظ کند، اثرش را از زیبایی طبیعی دور کرده است. و بله، شاعر حق دارد برای القای مفهوم مورد نظر خویش از هر واژه‌ای بهره بجوید!
سید مهدی منتظری » یکشنبه 18 تیر 1396
سلام. .............. "از چشم دل: چقدر نفهم و نچسب، عقل" آیا به نظر شما، کاربرد واژگانی عامیانه و حتی اندکی توهین آمیز همچون "نفهم" و "نچسب" در شعر (که اصولاً انتظار میرود نوشتاری واجد فخامت و متانت باشد)، حتی اگر معنای مربوطه آن را ایجاب کند یا برای آنها جایگزینی بی نقص فوراً در دسترس نباشد، توجیه پذیر است؟ آیا شاعر حق دارد برای القای مفهوم مورد نظر خویش از هر واژه ای بهره جوید و، به عبارتی، فُرم را قربانی محتوا کند؟ آیا زبان متین، وزین، و وجیه یکی از ویژگیهایی نیست که شعر (به عنوان یک جلوه ی هنری با کارکرد زیبایی شناسانه) را از نثر معمول متمایز میکند؟

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.