اصل معتبر توليد معنا




عنوان مجموعه اشعار : سرفه های سیاه
شاعر : الناز آفاق


عنوان شعر اول : بدون نام
و من پنج بار پنجه ی آفتاب را چنگ زدم
ولی فقط
سفید پوشِ سرما و سیاه پوشِ سرها
مرزِ این زندگی را زَنَنده نکرد
این زَنگ
این زنگ
این زنگِ بی اختیار
صدایم را می لرزانَد
و ساعَتهایم از
سایه ی بلندترین شاخه از
صنوبرها، مُتَلاشی بر زمین

پرَستوها بال هایِشان را قَرض دهند...
میخواهم بُگریزَم...بُگریزَم و این زنگ
در مغزم خانه کرده است
باید این زمان را
با پرنده ها کوچ کنم
پَر شوم و این پرواز، مرا تا انتِها
به دیاری خواهَد بُرد که نِگارِ نَنگینِشان
نوحه می خواهَند بر یک مزار...
و این پنج ساعت، آه ازین پنج ساعت
که وارونه می چَرخد

کمی دستهای خدا را می گیرم
این چِلاندَنِ آسمان
صبرِ فاضلاب ها را در اِنحِنای خیابان
به مسیرِ قَبرستان ها خواهَد بُرد

و من پنج بار
پنجه ی آفتاب را چنگ می زَنم
دوازده بار هم که شود
خدا در آسمان پِنهان است
و خورشید پُشتِ کوهی که
حَوالیَش همیشه هولناک است

حالِ مَرگهای این حوالی را
فقط مَردها می دانند
به خواب می رَوم
امروز، مرگ برایم مردی از
دست های خدا خواهد آورد
شنبه ها، جنگَل تَعطیل است
تا اطلاع بعد آگهیش را زده ام
این را شکارچی می گُفت
وقتی آهو را آه می کِشید
تا به سینه ی مادرش بِرِساند

خدایشان بیامرزد
درختان با شاخه های خود
به دار آویخته شده اند
و بِرکه های آب
خالی از ساروج ها، جریحه دار
باران سکوت می کُنَد
کلاغ ها، شنبه آمُرزِشَم را
میانِ تشییعِ من با دست های باران
خوانده اند...
که می کِشانَد...می بَرَد...می بارد...
زندان، آوازش را می خواند
و هر قطره با جنازه ای نوازندگی می کند
هوا، آلوده به هیاهو، هِی، هو می خواند
که این سپاه ها، چِقَدر لَشکَرند
و سیاه مشق ها
شراره ی اجبارهای جُنون
که در چرخِشِ چند شنبه ها
شیر از جیبِ مادرانِشان می نوشَند
مارها، میان بُرها را می خَزند
این را نیش ها نمی دانند
و هِی، سنگ به سَم ها نشانه می روند

برکه های آب
خالی از ساروج ها، جریحه دار
نَمای کویری می سازند
که کبوترها، به آن کوچ کرده اند
نمی میرند...
مردها این را خوب می دانند
وقتی پرستوها در خانه مانده اند
تا وِداعشان از آخرین جنگ را وَعده دهند

دستهای خدا را می گیرم
سکوت می کنَد و
این سکوت
تاوانِ گناهانِ دوازده فرشته است که
پنج بار، فقط پنج بار
پَنجه ی آفتاب را چنگ زدند...

و شیروانی ها
شاخَکِ بوف هایی که ابرها را می بُرَند
تا زردِ گونی ها آفتابی بِبافند
میانِ زنهایی که
سَگها، زوزه پشتِ سرشان می کِشَند
و با رقصهای دودُ دودُ دود
چهارخانه ی کودکی را سوار می شَوَند
تا این پنج ساعت، آه ازین پنج ساعت
که وارونه می چَرخد...
مردها این را نمی دانند
و با دست های خدا بر سنگِ یاقوت
باران را بالا می آورند...

سکوت، سکته بر زمین می زَند
میانِ سیاسَتِ گرسنگانِ همیشگی
که سایه بانی می سازَند
از ساز و رقص و سور
صورتها، سَفَر می کُنند...
این سیاره چِقدر آشناست
سیاه در چاله های سفید که
نور از پنجه ی آفتاب می دُزدَند
در گُذَرگاهی که آدم ها
می میرَند...می رَوَند
می رَوَند...می میرَند
آدم ها فقط می میرند
آدم ها فقط می روند

تاریخ را بَرمی گردانم
خِیرات می شَود درونِ دالانها
با صدایِ ناله از مَنی که مُرده است
آنها هم مُرده اند
این آخرین انعطافِ همسایه ها
و تاوانِ دوازده فرشته ایست
که پنج بار فقط پنج بار
پنجه ی آفتاب را چَنگ زدند...
این را مردها نمی دانند
و رُنِسانس را در خیابان های فلورانس
به آفتاب، شمشیر می زَنَند....
________________________
الناز_آفاق

عنوان شعر دوم : بدون نام
سفیدپوشانِ بیدار داد نزنید
اینجا حافظه ها
در پنجِ عصر به خواب رفته اند
درست هنگامِ عشق
باز، بازیِ خواهرانی که رودها را
میانِ آینه های گُداخته نَعره می زَنند
و
مهتاب در قرن های نامفهوم
رُخ از رخساره ی واژه های پهن
رو می گیرد

یا مرواریدهای باران
آه چه ارزان لحظه میخواهند
تا به هم رقصی در زمین های سوخته
با سنگ های قدیمی همبوسه شوند
تا دریا یا تارها تاب بردارند
و از نارواییِ تُهمت ها بی تاب...

من از تنهایی شب ها می آیم
که خشت به خشتِ خیابان هایش
میانِ وحشت در ویرانه های دشت
خود را دار زده اند...

داد نزنید سفید پوشانِ مانده
میانِ آسمان و زمین...
پنج ساعت از عصر
در هفت اقلیم پنجاه و هفت بار دریانوردان و سردارانِ جنگلش را
سرِ دار از جنگ بریده اند

من در تنهایی شب ها
با فرشته ها شعر میخوانم
و روز در قالبِ قلب های انسان
با کشیش ها مانوس

اینبار اعترافاتم را برای خدا خواهم خواند
هراسم از مرگ نیست
ستایشِ قدیس ها
مرا همخوابِ سیاهیِ سپاهِ شیطان خواهد کرد

این عصر
این عصر
اسارتِ روزهایی ست که هِیییی شبند
و زنها سایه های خود به دست
دنبالِ چراغی از دنیای فرشته ها...
انگار به خاطر نمی آورند
تمامِ شبهایی که فرشته ها
غُصّه هایشان را
رو به دیوار آب میخورند

و تازیانه
حکمِ وَرَم کرده ی سفیدپوشانی ست
که نهانِ آدم ها را رو در رو
رو نمی کُنَند

داد نزنید
این خاطرِ سنگ بسته
از فرسنگِ فرستادگانی ست
که دردِ غُرور، غِیرَتِشان را
پنجاه و هفت بار غرق کرده...
و
عصر
باز
آغازِ خوابِ حافظه هاست...
_____________________
#النازآفاق

عنوان شعر سوم : بدون نام
روزی مرا در خانه ای خواهند گذاشت
که از هر چهار گوشه ی چوبیَش
شانه هایم از آب خواهند چِکید

چشمهایم سنگین از
مَرطوبِ باران های موسِمی
صِیدِ صیادانِ بی خانه را می شُمارند
که
ماهی هایِشان را سِیل برد
و مادرانشان
سوگوارِ گوشواره های صَدَف به تَبعید

کجای باران که می گویند آرام است؟
فَرسَنگ ها سیمایَم را
زیرِ ریشه های سَرو، مَحو خواهد کرد
و
عکس ها خیره و مَبهوت به
دُنیای آدم ها
که بِزور، زَوالُ زیان به هم می خورانَند

جُغدها، مَحوِ این هُبوط
در خود می چَرخندُ گوسفند می چَرانَند
عَلَف ها، یک روزه پیر می شَوَند
و هر صُبح
صُبحانه ی همسایه های آدم
که همسَرانِشان از بویِ نان
نَمَک گیرِ احساسِ آسمانَند

بگویید به پیرانِ قبیله بگویید
خانه ام، تَنگ است
نَمناکُ سرد...
گاهی مرا بیرون بیاوریدُ به
باد دهید آنچه
بَرایَم سُرود این مُکَعَبِ زمین
هوایِ زندانِ گِرد می خواهَم
و
گاهی صدایی از دوردست که
سورِ باران می گیرَد

کاش، آدم ها، قَدِّ عَلَف راست بودند
و
به تِعدادِ یکُ صِفرهای باران
بی نَهایَت، ناآرام

بگویید...
من خانه ام را از خیابان های خیانت
پَس خواهم گِرِفت وقتی
با کوچه هایَش
در تَمامِ جوب ها قَدَم می زَنم

کجای باران که می گویَند آرام است؟
دِلتَنگی بر زمین می پاشَد
و
تَک نَفَره ها، سهمِ نیمکَت های سرزَمینَم
چَترها، تَر از پوکیِ پَرَنده ها، پراکَنده اند

من می نِویسَم
شما بگویید
کَفشهایش را آب بُرد...
دِلَش را خواب...
راه را آه...
شِعرَش را...او
اینبار باران را با بارِ آن می نِویسم
باز...باران...با...
من، می گویَم تو...
تو، بگو بِمان...
آرام
نیست
این
باران...
____
#النازآفاق
نقد این شعر از : ارمغان بهداروند
آن چه كه در پس مطالعه ي اين سه شعر بايد مورد تاكيد قرار گيرد هوشمندي شاعر در انتخاب واژه و همواري ها و ناهمواري هاي آگاهانه زباني است كه توانسته است مخاطب را در مسير عمودي شعر، همراه كند و خستگي ذهن و چشم باعث نشود مخاطب از ادامه ي راه كوتاه بيايد. براي من مشهود است كه شاعر، با يك پشتوانه ي مطالعاتي كه دربرگيرنده ي توان ادبيات كهن و تجربيات روزگار در جريان و در پيش است به توليد اثر ادبي دست زده است و همين مجاورت با تجربيات كهنه و نو است كه نگذاشته است چندان كه بايد نبايدهاي شعر او به چشم بيايد. به سطرهاي زير كه از شعر نخست انتخاب شده اند بيشتر توجه كنيم:
- و ساعَت هایم از
سایه ی بلندترین شاخه از
صنوبرها، مُتَلاشی بر زمین
- پرَستوها بال هایِشان را قَرض دهند...
می خواهم بُگریزَم...
- این چِلاندَنِ آسمان
صبرِ فاضلاب ها را در اِنحِنای خیابان
به مسیرِ قَبرستان ها خواهَد بُرد
- خدایشان بیامرزد
درختان با شاخه های خود
به دار آویخته شده اند.
خلاء جبران ناپذير شعر جوان امروز نه موضوعات شكلي كه نقص در مخابره ي پيام و تهي بودن آثار از توليد معناست. معنايي كه در ادامه ي خود تغيير به بار آورد و علامت سوال ايجاد كند كه شعر هر چه قدر هم كه مشحون از زيبايي هاي شكلي و شعري باشد اگر معنايي در پي نداشته باشد از خاطر پاك مي شود. اين سطرها اما سطرهايي هستند كه با مسيرآفريني در ذهن مخاطب، به هدف مي رسند و در محيط ذهني خواننده انفجار ايجاد مي كنند، حالا چه انفجار خُردي چه انفجار اثرگذارتري. مهم اين است كه شاعر دريافت هاي خود را غنميت دانسته و تلاش كرده است با اعمال شيوه هاي شعري و دخالت دادن ابزارهاي ادبي آن ها را حفظ و منتقل نمايد. نمي توان اين سطر را خواند و مقلوب اتفاقي كه البته مي توانست اجراي بهتري داشته باشد نشد:
-شنبه ها، جنگَل تَعطیل است
تا اطلاع بعد آگهی اش را زده ام
این را شکارچی می گُفت
وقتی آهو را آه می کِشید
تا به سینه ی مادرش بِرِساند
نكته اي كه بر آن اتفاقا اصرار دارم استفاده ي شاعر از نشانه ها و نمادهايي است كه مرجعي براي آن ها در شعر متصور نيست و يا لااقل شاعر نتوانسته است آن ها را شناسه و معرفه كند. به همين دليل ناهمواري هايي در حركت هاي متني و ارجاعات فرامتني به وجود مي آيد كه در ذهن مخاطب اعوجاج و تشويش ايجاد مي كند. مرجع اعدادي هم چون پنج و دوازده مشهود نيست و مي توان تعابير متعددي استخراج كرد كه به نظر مي رسد اگر شاعر به كمك نشانگاني پيراموني اين تعدد تعبير را محدود مي كرد موفق تر به نظر مي رسيد.
شعر هر چه قدر كه به نهايت خود نزديك مي شود كم انرژي تر و دچار آسيب هايي مي شود كه ناگفته پيداست توان و تجربه ي شاعر آن مجال و اختيار را نداشته است كه بتواند از پس تطويل اين شعر برآيد و شاعر در چند بد آخر شعر كمي پريشان گوي و راه گم كرده به نظر مي رسد. سطرها از فرط رهاشدگي پر از تركيب هاي دو كلمه اي و سه كلمه اي شده است كه هيچ اتفاقي در لايه هاي معنايي آن ها محقق نشده است و صرفاً انگار به دنبال مرعوب كردن مخاطب و اجبار به همراهي اويند.
- هوا، آلوده به هیاهو، هِی، هو می خواند
که این سپاه ها، چِقَدر لَشکَرند
و سیاه مشق ها
شراره ی اجبارهای جُنون
که در چرخِشِ چند شنبه ها
شیر از جیبِ مادرانِشان می نوشَند
مارها، میان بُرها را می خَزند
این را نیش ها نمی دانند
و هِی، سنگ به سَم ها نشانه می روند
يا در برخي از سطرها شاعر آن چه را كه اتفاق افتاده است و به عنوان مولفه ي متمايز در شعر او محسوب مي شود با بدسليقگي به بيماري توضيح و گزارش مبتلا مي كند و آن سطر ارجمند را از اوج به زير مي آورد. دقت كنيد به ناخوشايندي اين اتفاق در سطرهاي زير:
-پرَستوها بال هايشان را قَرض دهند...
می خواهم بُگریزَم
...باید این زمان را
با پرنده ها کوچ کنم
پَر شوم و این پرواز، مرا تا انتِها
به دیاری خواهَد بُرد که نِگارِ نَنگینِشان
نوحه می خواهَند بر یک مزار...
دو سطر نخست هم چنان كه در توضيحات ابتدايي به عنوان تجسد شعر از آن ها نام برده بودم چه ضرورتي منتهي به توضيح غير ضروري كه در ادامه دو سطر بعدي آمده است و عيناً تكرار غيرهنري همان دو سطر است شود؟
در برخي ديگر سطرها با به كارگيري تجربه اي مستعمل و با اجراي مشابه كه هيچ گونه تمايزي با تجربيات قبلي در آن مشهود نيست تلاش مي كند موسيقي شعر را تعالي بخشد كه به نظر من معكوس نتيجه داده است:
- وقتی آهو را آه می کِشید: آه و آهو
- هوا، آلوده به هیاهو، هِی، هو می خواند: هوا، هياهو، هي، هو
-و این پرواز، مرا تا انتِها
به دیاری خواهَد بُرد که نِگارِ نَنگینِشان
نوحه می خواهَند بر یک مزار...: نگار و ننگين
- سکوت، سکته بر زمین می زَند
میانِ سیاسَتِ گرسنگانِ همیشگی
که سایه بانی می سازَند
از ساز و رقص و سور
صورت ها، سَفَر می کُنند...
اميدوارم در شعرهاي ديگر شاعر كه قطعا مي تواند بيش از اين ها نام و نشان داشته باشد ارجاعات ديگري در چگونگي آفرينش هاي او داشته باشم.

منتقد : ارمغان بهداروند

ارمغان بهداروند متولد‌ چهارم اردیبهشت ۱۳۵۳ اندیمشک دکتری زبان و ادبیات فارسی دبیر کنگره ملی شعر ملک ملکوت دبیر آوازهای سرزمین مادری دبیر جشنواره ملی شعر کوتاه جنوب جهان سردبیر نشریه جمع جمعه مخاطب ممنوع (سال ۱۳۸۰) به من که رسیدی بپیچ (سال ۱۳۸۵) اندیمشک پلاک ۹ (سال ۱۳۹۲) این روزها که می گذرد (سال ۱۳۹۲) اهل قبور (سال 1396)



دیدگاه ها - ۱
الناز آفاق » 12 روز پیش
سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.