سردرگُم در انواع




شاعر : محمد قریشی


مغرور به خود بودم و معشوقه ی باران
معبودِ ستایش شده ی جمله درختان

هر شاخه ی من لانه ی یک مرغ خوش آواز
همسایه ی گل بودم و پروانه و ریحان

یک روز یکی مَرد که بر دوش تبر داشت
با چشم طمع کرد نظر بر منِ ترسان

آن سروِ بلندِ وسط جنگل انبوه
حالا شده آواره ی این سوی خیابان

حالا شده ام تیرِ چراغ سر کوچه
آزرده مرا خیره سری سنگ به دامان

من ساحت خوش منظره ی چلچله بودم
حالا شده ام موضع جولان کلاغان
نقد این شعر از : حسین جلال‌پور
سه شعر در سه فضای کاملاً متفاوتِ دور از هم. در این شعرها شاعری را می‌بینیم که مانده است کدام‌یک از این فضاها و گونه‌ها شیوه‌ای است که او باید آن را ادامه دهد و درنهایت مال خود کند. راستی! چه تعداد از غزل‌سرایان ما در پیِ آن‌اند که فضا و هوای شعریِ خودشان را بیابند و شاعر شعرهای خودشان باشند؟ چه مقدار! از آن‌ها از روی دستِ هم می‌نویسند؟
این‌ سردرگمی را دنبال می‌کنیم:
شعر دوم که بر پایه‌ی واژه‌های فرسوده‌ی «عاشق»، «معشوق»، «دلبر» و ... عبارت‌هایی نظیر «میلِ لقا نداشتن» بنا نهاده شده است از همان ابتدا فرو ریخته است در چاهِ خودساخته‌ی تکرار مضمون و محتوا.
این وضعیت در همه‌ی بیت‌ها حاکمیت مطلق دارد. جای پای تخیل و اندیشه‌ی شاعر را در هیچ‌کدام از بیت‌های آشنایی که ما از قبل با آن‌ها آشنایی داریم، نمی‌بینیم. «شاعر در شعر پیدا نیست». همه‌ی ما قبل‌ازاین بارها و بارها و به شکلی بسیار هنرمندانه این روابط را دیده‌ایم و این چیزها را خوانده‌ایم.
مثلاً این بیت را ببینیم:
هر گوشه از بیابان با یاد او بهشت است
بی یاد روی ماهش بستان صفا ندارد

و مقایسه کنیم با این بیت:
با دوست کنج فقر بهشت است و بوستان
بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری!

شاعران این‌گونه شعرها چون مضمون و وقایع را از دیگران می‌گیرند و خود در پردازش آن‌ها دخالتی ندارند معمولاً فراموش می‌کنند در بیت‌های قبل چه گفته‌اند! شعر را شبیه پازلی فرض می‌کنند که می‌توانند هر تکّه‌اش را از جایی جور‌ کنند! کار به جایی می‌رسد که مصراع‌های دور از هم می‌سازند.

در غزل سوم وضعیت مقداری از آن‌چه در غزل قبل است بهتر می‌شود. این غزل در میانه‌ی غزل نسبتاً نوِ اول (که خواهیم دید) و غزل بسیار کهنه و ‌واپس‌گرای دوم خوابیده است. اما در همین غزل هم واژه‌هایی هست که به دلیل رفتن‌شان از زبان، شعر را با خود به گذشته می‌برند. واژه‌ها بارهایی معنایی دارند که باید متوجّه قدرت یا ضعف‌شان باشیم. «وصال» واژه‌ای است که دیگر در زبان معیار وجود ندارد. همین سبب می‌شود ما یک رفت‌وبرگشت زمانی در ذهن داشته باشیم.
در این غزل بیت‌ها و تصویرهای خوبی هم هست که شاعر می‌تواند با گسترش آن‌ها و نمونه قرار دادن‌شان شعرهای آینده‌اش را به سرانجام برساند:
آن اشک‌های ساعتِ آخر سبب شد
در ذهن او تصویر تار افتاده باشد، همین تصویر پتانسیل ریزترشدن دارد. مثلاً شاعر می‌تواند بگوید تصویرِ کجا یا چه‌چیزی یا از کدام زاویه و مسائلی از این قبیل.
در همین شعر می‌بینیم: عاشق رفته است، تصویر تار است، مثل اسبی است که از زین افتاده باشد، امّا یک‌مرتبه با این بیت روبه‌رو می‌شویم:
می‌خندد و دندان او پیداست مثلِ
ماهی که در ظرف انار افتاده باشد
این بیت نشان می‌دهد شاعر «انار» را می‌خواهد هرچقدر هم گران تمام شود برایش.
قافیه‌اندیشی، تصویرهای مخل، بیت‌های بی‌ربط همه معضلاتی‌ست که گریبان بسیاری از غزل‌های روزگار ما را گرفته است.
گم‌کردن نخِ ارتباطِ معناییِ مصراع‌های یک بیت مشکلِ بزرگِ شعر نوجوان امروز است. شاعر جمله‌ای را در یک مصراع تمام می‌کند، بی‌آن‌که یادش مانده باشد که در آن مصراع چه گفته، یک حرف دیگر [بی‌ربط] در مصراع بعد می‌زند!

از‌ غزلِ دیگر پیداست شاعر بیش‌تر مواظب شعرش است. در این‌جا شعر را مجموعه‌ای فرض می‌کند که عناصر تشکیل‌دهنده‌ی در حال کامل‌کردن هم و حتّی یادآوری اتّفاقات قبل از خود هستند. این را می‌توان از برابرنهادهایی که برای عناصر شعرش و مصراع‌هایش انتخاب می‌کند فهمید.
امّا در همین فضا هم می‌شود گفت در بیت آخر، مصراع اوّل زیادی است. این‌جا لازم نیست شاعر یادآوری کند «ساحت خوش‌منظره‌ی چلچله بود»ه است. خودش باید یادش می‌ماند در مصراع سوم این غزل، با این مصراع این کار را کرده است: «هر شاخه‌ی من لانه‌ی یک مرغ خوش‌آواز».

«یک‌ روز یکی مرد که بر دوش تبر داشت
با چشم طمع کرد نظر بر من ترسان»
«با چشم طمع» نیز در وضعیتی که این شعر دارد مناسب آن نیست؛ باید بگذاریم واژه‌ها خودشان کار خودشان را بکنند. وقتی آن مرد تبر بر دوش نگاه می‌کند «ترسان» بودنِ درخت کار لازم را برای انتقال حس به مخاطب انجام می‌دهد و آن اضافه‌ای که اوّل آمد واقعاً دیگر اضافه است.
این فضای نسبتاً نویی که در این شعر جریان دارد نباید با غزل‌هایی به آن شکل و شمایل غریب و دور از ما گردآلود شود. لازم است شاعر آن گونه‌های کهنه و نیم‌دار را از ذهن خودش پاک کند و این شعر را ابتدای راهی بداند که قرار است در آن بنویسد. بعد از انتخاب این می‌شود وارد جزئیات شد و درباره‌ی این گونه نوشتن نوشت.

منتقد : حسین جلال‌پور

متولد ۱۳۵۵ در گناوه شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.