فراری زرد قناری یا فولکس قورباغه‌ای




عنوان مجموعه اشعار : تو راه می‌روی و رود شکل می‌گیرد
شاعر : مسعود کیانی


عنوان شعر اول : غزل ۳۱
بعد از سکوت تازه رسیدم به یک سکوت
انگار می‌کشند مرا در کویر لوت

افتاد گریه‌ام به زمین خنده‌ام شکست
روزی که رفت شب‌پره در تار عنکبوت

مثل پرنده‌ای که بمیرد میان دست
دیگر صدا نمی‌دهد آوازه‌ی فلوت

جنگل خبر نداشت تبر کشت در حیاط
اینجا کنار ذهن بچه یک درخت توت

طوفان رسید در تن خورشید ماه را
سوزاند تا بفهمد از او شعله کار فوت

از کتاب
" تو راه می‌روی و رود شکل می‌گیرد"
#مسعود_کیانی
#غزل_معاصر
#شعر_کرمانشاه

عنوان شعر دوم : غزل ۳۲
خواب می‌بینم که داری سرنگونم می‌کنی
پایتختم را گرفتی و زبونم می‌کنی

من دلیل روزهای سخت در این سال‌ها
ساده در ایمان مردم بد شگونم می‌کنی

با دو تا از زیردستانت که سرباز منند
رو به پایان غریبی رهنمونم می‌کنی

از همان شهری که من با رنج‌هایم ساختم
با کمال احترام امّا برونم می‌کنی

زخمی‌اند، آزرده‌اند اصلا خدا را خوش میاد
ظلم‌هایی را که داری با قشونم می‌کنی

تازیانه می‌زنی و درد چکه می‌کند
با عبور تیر از من غرق خونم می‌کنی

در سیه چال تو پوسیدم _ و گندیدم خراب
روی احساسات کاخت سر ستونم می‌کنی

من اگر بیدار باشم روی تخت عدل و مهر
خواب می‌بینی که داری سرنگونم می‌کنی

از کتاب
" تو راه می‌روی و رود شکل می‌گیرد"
#مسعود_کیانی
#غزل_معاصر
#شعر_کرمانشاه

عنوان شعر سوم : غزل ۳۳
در اتاقی که برایش مثل زندان بود
دختری قبل از فرار خود پریشان بود

لب به چیزی هم نمی‌زد آدم برفی
چند ساعت چای او در عمق فنجان بود

شاخه‌ای گل هم کنار پنجره تنهاست
شاخه‌ی گل در میان آب لیوان بود

رفت از آنجا بدون چتر تا یک عشق
در میان کوچه‌های شهر ویلان بود

او دو ساعت بغض را در عمق خود می‌کشت
با دو ساعت اشک او تندیس میدان بود

آسمان قاطی باران شد _ و آن دختر
خیس با یک شاخه گل در زیر باران بود

رفت از آنجا به جایی که گلش را کشت
رفت امّا واقعا دختر پشیمان بود

تا تمام بارش یک ریز آن شب هم
شاخه‌ی گل در کف خیس خیابان بود

از کتاب
" تو راه می‌روی و رود شکل می‌گیرد"
#مسعود_کیانی
#غزل_معاصر
#شعر_کرمانشاه
نقد این شعر از : علی رضا احرامیان پور
فراری زرد قناری یا فولکس قورباغه‌ای
ابتدا درودتان می گویم.
آنچه پیش روی ماست دنیایی زبان‌آوری، جسارت، بی قیدی در عین رعایت اصول و البته کمی بازیگوشی است که در قالب سه غزل از این شاعر محترم ارائه شده است. او از خوان‌های چندگانه دنیای شعر، خیلی هایش را به سلامت گذرانده و وزن و ردیف و قافیه را شکست داده و شاخ زبان کهن را نیز شکسته و حتی پا به عرصه "غزل نوین" نهاده است و حتی بدش نمی‌آید با حرکات فرمیک و ساختار شکنانه هم دست و پنجه نرم کند!
پس چرا این سه شعر نمی‌تواند با وجود سلامت وزن و قافیه و ردیف و نوآوری‌های هرازگاه در زبان و... در ذهن مخاطب ماندگار بماند و با خواندنشان چشم‌های خواننده یا شنونده درشت نمی‌شود و نفسش به تاپ تاپ نمی‌افتد و دلش غنچ نمی‌رود؟ جواب این سوال اگرچه قدری مشکل است و امکان دارد در جاهایی، هم مرز با سلیقه و نظر شخصی‌ام باشد؛ اما تلاش می‌کنم تیتروار بنا به تجربه ناچیزم و شناختم کمی که از شعر و مختصات آن دارم نکاتی را بیان کنم.
1- این شعرها هیچکدام از مایملک شخصی این شاعر نیست. این سوء تفاهم را با این توضیح حل و فصل می‌کنم که شاعر در شعرهایش مثل هزاران شاعر متوسط دیگر نوشته است. این زبان، این نوع بیان، این واژگان، حتی این ردیف و قافیه ها را هزاران بار در شعرهای دیگر دیده‌ و گاهی از کنارشان گذشته‌ایم؛ بی‌آنکه برایمان مهم باشد، تازه باشد یا حس نوستالژی داشته باشد. مثل دیدن پراید در خیابان‌های شهر، و نه یک فراری زرد قناری از نوع جدیدش، یا نه مثل یک فولکس قورباغه‌ای نقره‌ای ...
2- اندیشه یا محتوا که از نظر من در شعر امروز با توجه به حساسیت‌ها و فراوانی تولید و دم دست بودن شعر حرف اول را می‌زند؛ در این سه غزل خیلی برجسته نیست. دوستی می‌گفت اگر می‌خواهی مردم به تو توجه کنند یا حرف‌های عجیب و غریب بزن یا حرفت را عجیب و غریب بزن.
3- شعرهای ما پاره‌های تن و اندیشه ما هستند؛ به آن‌ها باید بها داد. پاره‌های تنمان را باید خود تربیت کنیم. به غذایشان برسیم‌، به پوشش و برخوردهایشان توجه کنیم. شعرهای ما اگر به مصداق این تمثیل مانند پاره‌های تن و اندیشه ما هستند پس خوراک فکری می‌خواهند، پس مطالعه زیاد داشته باشیم؛ لباس و پوشش خوب می‌خواهند، پس به قالب‌ها، شکل‌های تازه و مناسب سن هرکدام باید توجه کنیم. به تربیت و تنبیه و تشویق احتیاج دارند پس روی آنها کار کنیم. دائم رفتارهای بدشان را اصلاح کنیم. زوائد و اضافه‌ها را کم کنیم. از آرایه‌ها برای زیبا شدن آنها بهره ببریم و ... اینها کارهایی است که یک شاعر باید برای پاره‌های تن و اندیشه‌اش – شعرهایش – انجام دهد.
این شاعر نشان داده که می‌تواند از عهده این کار برآید.
ناگفته نماند که در این شعرها این پاره‌ها یا تصاویر را دوست داشتم و بابت آنها به او تبریک می‌گویم:
افتاد گریه‌ام به زمین، خنده ام شکست / درد چکه می‌کند / لب به چیزی هم نمی‌زد آدم برفی/ او دو ساعت بغض را در عمق خود می‌کشت.
باقی بقایتان

منتقد : علی رضا احرامیان پور

متولد 9 آذر 1348 ش در یزد. از خانواده ای شعر دوست و شاعرپرور. پدرش استاد کاظم احرامیان پور متخلص به "شاهد" از شعرای پیشکسوت یزد است. علی رضا از نوجوانی به سرودن پرداخت و پنج سال متوالی برگزیده شعر دانش آموزی کشور بود. او بعدها دبیر شورای شعر یزد شد و ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.