ذوق زدگی از کشف




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : حسین چمن سرا


عنوان شعر اول : .
این پوست و استخوان
دیگر نمی رقصد
و آنقدر مرده است
که حتی بازار صنایع دستی اش
راکد است
بازار لبخند هایش هم

نفس نمی کشد، درد هم...

در منظومه ی چشم گربه ای
که سال های نوری ست
در آغوش مزبله ها می خوابد
دیگر ستاره ای درخشان نیست

منظومه ها خوابیده اند

راستش را بخواهی
آنقدر ها هم نمرده ایم

فقط خوابیده اند

در رگ های عسلویه
چند سالی شراب هست
اما این جماعت
بیشتر فقیهند تا فقیر

عنوان شعر دوم : .
تو شیرینی تو جذابی تو کندوی عسل هستی
تو هم نیشی تو هم نوشی تویی تردستی هستی

تو را هرلحظه و هر گوشه می بینم به هشیاری
تو را هر کو و هر کی می کنم احساس در مستی

میان مست ها هستی میان هوشیاران هم
به هر جا می روم هستی تو با هر دسته هم دستی

چنان مست تو ام من هی نمی دانم کجا و کی
به مضمون های پرتکرار اشعارم تو پیوستی

چه تشبیهی چه توصیفی، تو با خالی کنار لب
شبیه نقطه ای سطر خیال خلق را بستی

عنوان شعر سوم : .
عده ای نیز
هر صبح
ضلع جنوبی یادگار امام را
با اسب هایی سفید می تازند
تا شب

و از شب تا صبح
در میدان اعدام
پای دار
اهتزاز نظام را
تماشا می کنند
برفراز دار

سرخ و سرخ و سرخ
پرچمی ست سیال
که سراشیبی ها را
با سر می تازد
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
شعر اول با استعاره‌ای کنایی آغاز می‌شود: «این پوست و استخوان». در هم تنیدگی استعاره و کنایه باعث شده است شعر با قدرت خوبی آغاز شود. نکته دیگر اینکه پارهء آغازین شعر به شدت موجز است. «این پوست و استخوان / دیگر نمی‌رقصد» این گزاره به شدت جای کار و عمل دارد. همین تصویر ابتدایی می‌تواند الی نهایه تداعی‌های معنایی ایجاد کند. حالا نیاز است شاعر به گسترش معنایی و زبانی اثر اقدام کند. اما به نظر می‌رسد اتفاقی که می‌افتد، دقیقاً برعکس روند ابتدای شعر است. «و آنقدر مرده است / که حتی بازار صنایع دستی اش / راکد است/ بازار لبخند هایش هم» شاعر در گسترش معنایی شعر راه عکس را می‌پیماید. در واقع تمام تداعی‌های مرتبط (تصویری، زبانی و معنایی) را رها می‌کند شروع به توضیحی مبهم و گنگ و در همان حالت بیش از حد واضح می‌کند. چه پارادوکس جالبی! ادامه شعر گنگ و مبهم است زیرا نخ‌های ارتباطی معنایی، تصویری و زبانی «بازار صنایع دستی» نامفهوم و لااقل در ظاهر عادی بی‌ارتباط است، و توضیح اضافه واضح است، چون سعی دارد دوباره نوع مردن «پوست و استخوان» را تشریح کند. انگار شاعر به عمد شبکه معانی و دریافت‌های چندوجهی ترکیب «پوست و استخوان» را در ذهن مخاطب به هم می‌ریزد و می‌گوید: «همه چیزهایی که حس کردی را رها کن. ببین! منظور من در اینجا این بوده!»
تفاوت مهم و ماهوی شعر با متن‌ عادی و خبری در این است که هدف گویندهء خبر رساندن یک معنی واحد به گوش همهء مخاطبان خود است اما برعکس در شعر، شاعر سعی دارد شکل ذوالوجهی و منشورگونه‌ای به شعر بدهد. در شعر دریافت‌های مخاطب، به عدد مخاطب و حتی به عدد توجه مخاطب متفاوت است. پس باید به یاد داشته باشیم که گسترش معنایی شعر، به معنی توضیح دادن و «معنی کردن» شاعر نیست، بلکه ایجاد شبکه ارتباطی وسیعی از وجوه معنا، تصویر، زبان، فرم و بافت در کل شعر است. اما در انتهای پاره، «نفس نمی‌کشد، درد هم...» اضافی نیست. چرا؟ چون اگر چه «نفس نمی‌کشد توضیح واضحات است اما با آوردن تعبیر «درد هم» شاعر توانسته دریافت و کشف‌های تازه‌ای پیش روی مخاطب خود بگذارد.
در منظومه ی چشم گربه ای
که سال های نوری ست
در آغوش مزبله ها می خوابد
دیگر ستاره ای درخشان نیست

منظومه ها خوابیده اند
این پاره از شعر از چند لحاظ درخشان است. اول؛ مراعات‌النظیر خوبی با واژه‌هایی چون «منظومه، سال‌های نوری، ستاره، درخشان» از طرفی و از طرف دیگر «گربه و مزبله و خوابیدن» بوجود آمده است. بعد از آن ایجاد تقابل و تضاد بین فضای مراعات‌النظیر اولی و دومی، فضایی پارادوکسیکال و متناقض‌نمایی را به وجود آورده است. علاوه بر این وجه سمبلیک و تمثیلی گربه و مزبله، توانسته است به خوبی ذهن مخاطب را در ایجاد فضای معنایی، در دست بگیرد. اما نکته‌ای که به نظرم آمد این است که ای کاش جملهء آخر «منظومه‌ها خوابیده‌اند» کلاً نبود. چون این خوابیدن بالاتر گفته شده است. در کل این پاره خود حتی می‌تواند شعری مستقل و کامل باشد. اما ادامه شعر «راستش را بخواهی/ آنقدر ها هم نمرده ایم / فقط خوابیده اند» باز هم شاعر طاقت توضیح ندادن را ندارد. باز هم به سهم مخاطب دست‌درازی می‌کند و شروع می‌کند به نوشتن چیزهای اضافی. باید یادمان باشد که لازم نیست با مضامین شعرمان ذوق‌زده شویم و بخواهیم آن را مکرراً در برابر چشم مخاطب قرار دهیم. طرفه اینکه شاعر همان وجه سمبلیک را با (نمرده‌«ایم») خراب می‌کند. «در رگ های عسلویه/ چند سالی شراب هست/ اما این جماعت/ بیشتر فقیهند تا فقیر» شاعر باز تلاش می‌کند با استفاده از تمثیل شعر را به اوج برساند. اما نکته اینجاست که این «شراب بودن در رگ‌های عسلویه» نیاز به گسترش تصویر داشته اما شاعر برعکس با عباراتی شعاری شعر را به طور ناقص به سرانجام می‌رساند. همینطور رگه‌های ارتباط معنایی در اینجا کمی ناقص است. در واقع ارتباط بین فقیه و فقیر به شکلی چندوجهی شکل نمی‌گیرد.
اما در مورد غزل دوم باید بگویم با شعری کاملاً همسطح و یکنواخت مواجهیم. این شعر اگر چه در ظاهر و مشخصاً اشکالی ندارد (خصوصاً در وزن و قافیه و سایر لوازم ظاهری شعر کلاسیک) اما نقطعه ضعف بزرگ آن سردرگم بودن شعر است. نقطهء نهایی و سرمنزل مقصود در شعر مشخص نیست. عطف‌هایی که به «تو» در این غزل می‌شود نه تنها اغلب تکراری و مثل همیشه است، بلکه هدف‌گذاری مشخصی ندارد. این «تو» در ذهن مخاطب شکل نهایی نمی‌گیرد. البته منظور ما از شکل نهایی لزوماً این نیست که یک شخصیت خاص با ابعاد مختلف ظاهری باشد، بلکه باید ذهن بتواند در نهایت به صورتی هاله‌وار اما قابل تشخیص، جمع‌بندی خاصی در مورد این «تو» خاص داشته باشد. نکته دیگر اینکه شاعر گاه برای پر کردن وزن انگار که کلماتی را به اجبار داخل شعر ریخته است. مثلاً «هی» در این مصرع: «چنان مست تو ام من هی نمی دانم کجا و کی» البته «هی» در اینجا بدل به قافیه داخلی شعر هم شده است اما به هر حال نقشش در جمله کاملاً جدامانده و منفصل است.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.