روایت و شاعرانه بودن



عنوان مجموعه اشعار : زیر انگشت های تشریح
عنوان شعر اول : پس گریه کردم بردباری را

یک موش در دیوار پنهان شد
یک دزد از دیوار بالا رفت
دیوار هم دزد است هم موش است

وقتی که بالا رفتی از دیوار
آرام تر من را تماشا کن
هر گوشه دیوار یک گوش است


وقتی که بالا رفتی از جایی
با احتمال اینکه می افتی
در تند رویی معتدل تر باش

با احتساب اینکه می افتی
پایین نشستم چونکه میدانم
افتادنت محتاج آغوش است


با احتساب اینکه آن بالا
سرد است دنیا،دستکش بردار
دستی که گرمت می کند هربار
قلاب ماهی های سردابی ست
دستی که قلّاب است قلّابی ست
پس دستکش یک نوع پاپوش است


ما پیش رفتیم و عقب ماندیم
ما پیش رفتیم و فرو رفتیم
ما پیش تر، از یاد او رفتیم

وقتی که بالا رفتی از دیوار
یک موش در دیوار پنهان شد
دیوار تو یادم فراموش است


ما هرچه هم باشیم هیچ هستیم
هیچیم "یک هیچ بزرگ" آری
پس گریه کن تا روی دیواری
در من بجوش ای خویشتن داری!

هم صفر در تو نقطه ذوب است
هم صفر من در نقطه جوش است


در من بجوش ای هیچ بی صبرم!
پس گریه کن تا آخرین ابرم

پس صبر کردم تا بباری را
پس گریه کردم بردباری را

تکلیف من روشن نشد با تو
پس آنچه روشن نیست خاموش است

#رحمت_اله_رسولی_مقدم


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : مریم جعفری آذرمانی
این شعر در شکل غزل است با مصرع‌های بلند که خودِ مصرعها به صورت سه سطری نوشته شده‌اند، این توضیح نشان می‌دهد که این غزل از جهاتی به شکل‌های دیگر شعری مثلِ مسمط نیز نزدیک است، و به همین دلیل، نمی‌توان از همۀ مخاطبان انتظار داشت که با این شعر فقط مثلِ یک غزل برخورد کنند، در واقع این مسئله بدونِ آن که ضعف یا قوتِ یک شعر باشد، مانعی را برای دریافتِ مخاطب از شعر ایجاد می‌کند، یعنی مثلاً اگر تصویرهای خوب و خلاقانه یا زبان درست و نحوِ دقیقی در سطرهای شعر به کار گرفته شده باشد، باز هم مخاطب منتظرِ این است که ببیند شعر در کجا قافیه و ردیف دارد و شکلِ کلی‌اش چیست، و همین وضعیت باعث ایجاد نوعی سردرگمی در ذهن مخاطب می‌شود. شاید اگر هر سطرِ این شعر، شاملِ جملاتی بود که آشنایی‌زداییِ بیشتری داشتند و مدام مخاطب را متعجب می‌کردند، این وضعیت به تعادل می‌رسید. در ادامه به بعضی نکات در سطرها اشاره می‌شود:
در سه سطرِ اول «یک موش در دیوار پنهان شد/ یک دزد از دیوار بالا رفت/ دیوار هم دزد است هم موش است» علاوه بر این که دو سطرِ اول بیشتر گزارشِ یک وضعیتند تا حرفی شاعرانه، سطرِ سوم نیز از جهتِ منطقِ شعری، آشنایی‌زدایی انجام نداده است، در واقع مخاطب انتظار دارد که بعد از دو جملۀ گزارشی، یک امرِ عجیب‌تر از این را ببیند، حتا در سه سطرِ بعد «وقتی که بالا رفتی از دیوار/ آرام تر من را تماشا کن/ هر گوشه دیوار یک گوش است» این انتظار بی‌پاسخ می‌ماند (و عملاً تنها ربطِ گوش و گوشه جالب است) و حتا سوال دیگری پیش می‌آید که طرفِ خطابِ شاعر نیز با توجه به منطقِ شعر، باید همان دزد باشد که بعید به نظر می‌رسد منظور شاعر دقیقاً همین باشد. و شاید اصلاً شاعر بگوید هیچ منظورِ خاصی از سرودن این شعر نداشته و صرفاً واکنش‌هایی کلامی به وضعیتِ ذهن و عواطفش بوده که این هم البته یک نوع منظور است و اصولاً شاید بشود گفت نه تنها شعر، بلکه هیچ کلامی بدونِ قصد و منظور نمی‌تواند باشد.
در بیتِ بعد «وقتی که بالا رفتی از جایی/ با احتمال اینکه می افتی/ در تند رویی معتدل تر باش// با احتساب اینکه می افتی/ پایین نشستم چونکه میدانم/ افتادنت محتاج آغوش است» نسبت به بیتِ قبل، تعجبی در مخاطب ایجاد می‌شود به ویژه توصیفِ آغوشی که محلِ افتادنِ شخصی از بالای دیوار است، اما از نظرِ فرم و ساختارِ کلیِ بیت، می‌بینیم که سطرِ دوم و چهارم شبیه هم هستند که بهتر بود نباشند. همچنین به نظر می‌رسد شاعر بیش از آن که حرفی تازه را بخواهد بگوید، به مهارتِ خود در جمله‌پردازی و وزن، توجه داشته (که در جای خود خوبند اما کافی نیستند)، چون در این جا هم اگر چه بیان گزارشی نیست اما لحنِ نصیحت‌گونۀ بیت بیشتر از شاعرانه بودنِ آن است.
در بیتِ بعد «با احتساب اینکه...» تا «... یک نوع پاپوش است» که شاعرانگی بیشتری نسبت به دو بیت قبل دارد، عبارتِ «قلاب ماهی های سردابی» تصویری را در ذهن ایجاد نمی‌کند، یعنی با آنکه تمام کلماتش از جنس ملموس هستند و باید عنصری مشخص را در ذهن ایجاد کنند، این اتفاق نمی‌افتد، در این مورد، چه بسا، عناصرِ خیالی و انتزاعی، بهتر می‌توانستند در تصویرِ بیت کمک کننده باشند.
بیتِ بعد، «ما پیش رفتیم و عقب ماندیم....» تا «.... دیوار تو یادم فراموش است»، از تمامِ بیت‌های بعد و قبلش، شاعرانگیِ کمتری دارد، و عباراتی هم که کمی شاعرانگی دارند، به دلیلِ تکراری بودنشان، بیتِ خوبی را نساخته‌اند، از سوی دیگر، حذفِ کلِ این بیت (یعنی شش سطری که این بیت را تشکیل می‌دهد) لطمه‌ای به روایتی که این شعر بیان می‌کند نخواهد زد و حتا شعر را شکیل‌تر خواهد کرد.
در بیت بعدی، «ما هرچه هم باشیم هیچ هستیم/ هیچیم "یک هیچ بزرگ" آری/ پس گریه کن تا روی دیواری/ در من بجوش ای خویشتن داری!/ هم صفر در تو نقطه ذوب است/ هم صفر من در نقطه جوش است» دو سطرِ آخر، وضوحی برای مخاطب ندارند به دلیلِ اینکه نقطه ذوب و جوش، بدونِ تمهیدی در مصرعها و بیتهای قبل، به یکباره آمده‌اند و جمله‌ها نیز شگفتی ندارند تا ما آنها را حتا به همان صورتِ یکدفعه، شاعرانه ببینیم. سطرهای اول این بیت هم، اگرچه تا حدی شاعرانه‌اند اما به «هیچ» قبلاً بسیار پرداخته شده است و نیاز به نکته‌ای بیش از این دارد تا خلاقیت به حساب بیاید. شاید تنها سطرِ دقیق و شاعرانه در این بیت، و حتا در کلِ این شعر، «در من بجوش ای خویشتن داری» باشد که نکته‌ای متناقض‌نما و شاعرانه را بیان می‌کند.
در بیتِ آخر، جملات تا حدی نزدیک به سطرِ اخیری که مثال زده شد هستند، یعنی شاعرانه‌تر از بیت‌های اول شعرند، اما در سطرِ آخرِ همین بیت، «پس آنچه روشن نیست خاموش است»، «پس» از نظرِ منطقِ این بیت، اضافی است زیرا این جمله، نتیجۀ سطرهای قبلش نیست بلکه یک اصلِ کلی است یعنی همواره در حالت عادی، هرچه روشن نباشد خاموش است. البته در ساحت‌های معنایی دیگری، هرچه روشن نیست ممکن است خاموش هم نباشد و شاید اگر با این منطق گفته می‌شد بهتر بود، در واقع شاعر به جای سطرِ آخر، می‌توانست امری عجیب را بگوید. از سوی دیگر، اگر منظورِ شاعر گفتنِ یک امر بدیهی‌ست، آن وقت باید سطرهای دیگر، بدیهی بودنِ آن امر را طوری پشتیبانی کنند تا در کلیتشان شعریتی ایجاد شود.

منتقد : مریم جعفری آذرمانی

مریم جعفری آذرمانی، پنجم آذرماه سال ۱۳۵۶ در تهران متولد شد. از سال ۱۳۷۵ فعالیت ادبی خود را آغاز کرد. اولین مجموعه شعرش در سال ۱۳۸۵، ده سال پس از آغاز فعالیت ادبی‌اش منتشر شد. از این شاعر تا امروز، کتابهای متعددی منتشر شده است. از دیگر فعالیتهای او ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.