توقع ما از شعر چیست؟




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : عباس رفیع زاده بروجنی


عنوان شعر اول : تو بگو

تو بگو باز تو را دوست بدارم یا نه
گل حسرت به دلم باز بکارم یا نه

چشم در چشم تو یک روز اگر بنشینم
گله از موی سیاهت بگزارم یا نه

چقدر تلخ گذشته است نبودن هایت
جرعه هایی که نبودی بشمارم یا نه

بعد یک عمر به هنگام ملاقات آیا
من تورا سخت در آغوش فشارم یا نه

سر بر آن شانه ات ای ماه گذارم یا نه
اشک نا خواسته از دیده ببارم یا نه

و در آن لحظه ی دیدار مردد هستم
که در آغوش تو من جان بسپارم یا نه

بین عقل و دل من صحنه ی خونین جنگی است
مانده ام باز تو را دوست بدارم یا نه

عنوان شعر دوم : .

زیبایی لبخند زن را خوب می فهمد
هم شغل من عاشق شدن را خوب می فهمد

از جنس تو بودن ولی از چشمت افتادن
اشک تو خیلی حال من را خوب می فهمد

در قلب تو جایی برایم نیست، احساسم
آناتومی های بدن را خوب می فهمد

با چشم میرانی مرا با لفظ میخوانی
چشمم اشارات بدن را خوب می فهمد

سعی من و لبخند تو چیز عجیبی نیست
دندانپزشک این فوت و فن را خوب می فهمد

هر جا بجز آغوش تو یعنی من و غربت
غربت نشین طعم وطن را خوب می فهمد

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
اولین نکته‌ای که می‌توان در مورد این سه شعر آقای رفیع‌زاده باید گفت این است که شعرهایی سالم و بدون نقص ظاهری‌اند. زبان و بیان ابیات بسیار روان است. این روانی سرایش البته امتیاز بزرگی است. شاعر آنقدر به وزن و موسیقی ابیات و البته کلمه مسلط است که در کمتر موردی درگیر مشکل بیان یا ضعف تالیف می‌شود. شاعر توانسته است بدون دست‌انداز زبانی خاصی، حرف‌هایش را بزند؛ اما کدام حرف‌ها را؟ نکته اینجاست که فقط یکی از وجوه شعر روانی بیان و نداشتن دست‌انداز زبانی است. نکته مهم‌تری که مخاطب از اثر ادبی انتظار دارد، آفرینش است. این آفرینش و دگرگونی می‌تواند در حوزه معنا و زبان و فرم اتفاق بیفتد. بیت اول شعر اول را با هم بخوانیم: «تو بگو باز تو را دوست بدارم یا نه/ گل حسرت به دلم باز بکارم یا نه» این بیت بسیار ساده و روان است اما مشکل اینجاست که فقط ساده و روان است و هیچ اتفاق تازه‌ای در آن نیفتاده است. درست مثل یک جملهء عادی. تعبیر کاشتن «گل حسرت» در دل هم نه تنها تکراری است، بلکه خیلی هم قدرتمند نیست. شاعر کاری برای توجیه ذهنی مخاطب برای «گل» بودن حسرت و «خاک» بودن دل نمی‌کند. قرینهء این دو کجاست؟ چرا حسرت در اینجا مثلاً با بادبادک یا فرفره یا پروانه یا رودخانه یا چشمه یا هر چیز دیگری همراه نشده است؟ باید یادمان باشد که قرینه‌یابی و مربوط بودن تشبیه‌ها و استعاره‌هایی که در شعر استفاده می‌کنیم، امری لازم است. اگر اینطور نباشد که حرف‌هایمان به پریشانی منجر خواهد شد. بیت دوم: «چشم در چشم تو یک روز اگر بنشینم / گله از موی سیاهت بگزارم یا نه» در این بیت هم اشکال بزرگی که وجود دارد، نبودن چیزی است به نام «مراعات‌النظیر» ارتباط «چشم» و «نشستن» و «موی سیاه» کجاست؟ نکته اینجاست که اجزای شعر نمی‌توانند هر کدام چون جزیره‌ای دورافتاده و مستقل عمل کنند. اگر ما در شعر «چشم» می‌آوریم باید به نحوی اجزای دیگر کلام را هم به آن مرتبط کنیم. این به معنی این نیست که قرینه‌ها و ارتباط‌های قدیمی و تکراری، را دست‌نخورده و مثل کلیشه استفاده کنیم، بلکه باید همواره به دنبال شکستن قواعد و کلیشه‌ها باشیم. اما این شکستن باید طبق منطق مشخصی باشد. این منطق لزوماً منطق عقلایی نیست، بلکه شاعر می‌تواند در شعر مخاطب را با پیش‌فرض‌ها و قراردادهای داخلی شعر خود همراه کند و عاصر شعر خود را به هم مربوط کند. آنگاه با این ارتباط‌سازی، سازمان سخنش را بگستراند. «چقدر تلخ گذشته است نبودن هایت / جرعه هایی که نبودی بشمارم یا نه» در این بیت قرینه‌ها و ارتباط‌ها تا حدود زیادی شکل گرفته‌اند. ارتباط معنایی «تلخ» و «جرعه» در لفافه و به صورت ضمنی شکل گرفته است. همین باعث شکل گرفتن و کشف مضمونی خاص و تازه شده است. اما در بیت بعد ما با چیزی به نام شعر مواجه نیستیم: «بعد یک عمر به هنگام ملاقات آیا / من تورا سخت در آغوش فشارم یا نه» در این بیت اتفاق خاصی نیفتاده است. یک حرف عادی و بدون فراز و فرود گفته شده است؛ یک نظم خالی. در بیت بعد تعبیر «سر به شانهء ماه گذاشتن» تعبیر خوب بدیعی بوده است اما نیاز به پشتیبانی معنایی داشته که این اتفاق نیفتاده است. چون مصرع دوم کاملاً بی‌ربط و البته بدون هیچ چالشی آمده است. باز بیت بعدی هم بدون اتفاق است. «و در آن لحظه ی دیدار مردد هستم/ که در آغوش تو من جان بسپارم یا نه» شاعر شاید می توانست این تعبیر «در آغوش جان سپردن» را بهتر بپروراند و با تشبیه یا استعاره خاصی همراه کند. البته این اتفاق نیتاده است. بیت آخر هم رمقی برای پایان‌بخشی و ایجاد لذت در مخاطب ندارد. گفتن خالی و لخت این «جنگ خونین عقل و دل» که بسیار تکراری است. طبیعتاً شاعر باید با پیدا کردن مضمون‌ها، تشبیه‌ها، استعاره‌ها و ارتباط‌های تازه، همین حرف را به صورتی تازه‌ شده بگوید.
در شعر دوم همین فقر خلاقیت و نوپردازی به چشم می‌خورد. بیت اول: «زیبایی لبخند زن را خوب می فهمد / هم شغل من عاشق شدن را خوب می فهمد» اولاً که مخاطب تا چند بیت پایین‌تر که متوجه می‌‌شود شاعر دندانپزشک است، متوجه معنای «هم‌شغل من» نمی‌شود. اما حالا با فرض اینکه خوانندهء شعر این نکته را هم بداند، باز دندانپزشک بودن برای خوب فهمیدن «زیبایی لبخند زن» و «عاشق شدن» دلیل قانع کننده‌ای نیست. شاعر در اینجا نتوانسته است اقناع ذهنی مخاطب را به درستی انجام دهد. شاید دندانپزشک «زیبایی لبخند» را بهتر از بقیه بفهمد، اما ربط آن به مرد یا زن بودن طرف مقابلش چیست؟ این نکته در شعر وجود ندارد. همینطور «عاشق شدن» یعنی یک نجار عاشق شدن را مثل یک دندانپزشک نمی‌فهمد؟ اگر بله، با چه دلیل و ارتباط منطقی؟ البته اینجا ما توقع منطق شاعرانه داریم نه منطق عادی. منطق شاعرانه یعنی اینکه مخاطب در لحظه‌ای که شعر را می‌خواند به صورتی قراردادی و موقت ارتباط‌ها و دلایل ردیف شده در شعر را قبول کند. این منطق می‌تواند بسیار هم اغراق‌آمیز باشد. مثلاً وقتی فردوسی می‌گوید: «ز سم ستوران در آن پهن دشت / زمین شد شش و آسمان گشت هشت» این اغراق بلند شدن گرد از زمین به آسمان در منطقی شاعرانه پیچیده شده و ارتباط‌ها در آن رعایت شده است. در بیت دوم اما شاعر توانسته ارتباط‌هایی لطیف و قدرتمند بسازد. اینکه شاعر اشک معشوق را به خودش تشبیه کرده است با وجه شبهی جالب همراه شده است. اینکه هر دو از جنس معشوق بودند اما از چشمش افتاده‌اند. بیت بعد: «در قلب تو جایی برایم نیست، احساسم / آناتومی های بدن را خوب می فهمد» یک بیت بد! ارتباط دادن آناتومی بدن با احساس و قلب در بیت جا نیفتاده است. تعبیر بیشتر به شوخی مانسته است؛ آن هم یک شوخی تقریباً خنک! بیت بعدی هم مطلب و حرفی معمولی و بدون فراز است. اما بیت: «سعی من و لبخند تو چیز عجیبی نیست / دندانپزشک این فوت و فن را خوب می فهمد» واقعاً یعنی چه؟ از نظر معنایی شاعر شاید در ذهن خود معانی و ارتباط‌هایی ساخته باشد اما در اجرا این رابطه‌ها درست از آب درنیامده‌اند و بیت الکن مانده است. بیت آخر اما بیتی خوب و محکم است؛ مخصوصاً مصرع دوم. این بیت به خوبی توانسته است پایان‌بخشی شعر را انجام دهد.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۱
عباس رفیع زاده بروجنی » 13 روز پیش
سپاسگزارم استاد.خیلی خوب بود .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.