آن وسط چه می‌کنی، ای بیت!؟!




عنوان مجموعه اشعار : خط مشق خواب من
شاعر : مجتبی مرادی


عنوان شعر اول : خط مشق خواب من
«خط مشق خواب من
خاطرات کو دکی
لی لی و یه قل دو قل
بچه‌ی عروسکی

گریه ها بهانه بود
تا بجای درس و مشق
درس "درد و داس و مرد"
در قمار هرچه باد
سوی جمع بچه ها
بچه های سرو زرد
بی کلک و بی ریا

بچه های کوچه مان
معنی قشنگ خوب
روشناتر از طلوع
دل‌نشین‌تر از غروب

پیرمرد کوچه‌مان
عینکی، عصا به‌دست
پالتویی به روی دوش
گام‌های لکه‌گون
حرف بی کنایه‌ش
زیر لب ترانه بود

صبحی زودِ زودِ زود
کیفِ چرمی‌ا‌م به دوش
رو به سوی مدرسه
دل به شوق خانه بود

پیرمرد کوچه‌مان
روی سنگ مرمری
خیره بر پرستوان
قهرگون نشسته بود

در عیان دوان‌دوان
در دلم قدم قدم
از کنار پیرمرد
شادمانه رد شدم

گفتمش سلام عمو
سر تکان به‌داد و گفت؛
زندگانی‌ام سلام
دردها نهفته بود
در میان این سلام
این سکوت غرق چشم
این نگاه طعنه‌سان

بر سر کلاس درس
فکر و ذهن من فقط
روی حرف پیرمرد
آن کلام بی صدا
آن سه حرف بی هجا
بانگ آخرین نفس
ناله های بی صدا

زنگ آخرم بخورد
شخصی از ته کلاس
با لبی ز خنده گفت
بچه ها نخود نخود
هر که سوی کوی خود

سرخوشان دوان‌دوان
شادمانه بی قرار
سوی خانه رهسپار

کوچه‌مان پر از نفوس
چشم ها روان اشک
سینه‌‍‌ها جریحه‌دار

مادرم کنار درب
منتظر نشسته بود
پفتمش که مادرم
پس چرا ز دیده‌ها

جای خنده یا سرور
درد هجر می چکد؟
یا میرشکال ساز
سوزواره میزند

مادرم کشید دست
مادرانه بر سرم
خواند با خود این سرود
کودکم جوانه‌ام
دهر جای رفتن است( این زمانه رفتنی‌ست)
آن چه هست و ماندنی‌ست
خطِّ مشق خواب توست»

مجتبی مرادی لجمیر اورک


عنوان شعر دوم : نسخه جوانی
صورت ماه که برساحت دریا افتاد
رختان بود که من نقش برآبش کردم

این رسم را ک همه سنگ سیاهش خوانند
با دمی دیدن روی تو، مذابش کردم

مست و می خواره و مخمور جوانی، آمد
نسخه پیچیدم و از دور جوابش کردم

همه ی زندگی ام را که بادش دادی
لحظه ای بود که من عمر حسابش کردم

فرخی عفوکن ار مثل تولب ترکردم
شعرت ار داشت بها حال خرابش کردم

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو شعر از یکی از شاعران همشهری من. در ادامه، شعرها را سطر به سطر با هم خواهیم خواند و نکات گفتنی را در موردشان متذکر خواهیم شد. در مواجهه با شعر نخست، ابتدا باید تکلیف خود را با قالب این شعر روشن کنیم. تعیین قالب هرچند ربطی به ذات شعر ندارد امّا در نگاه جزءنگرانه تر از حیث التفات به جمله بندی و سپس از منظر فرم کلّی شعر از جهت ارزیابی ساختار هر شعر، اهمیت دارد. علاوه بر این، در صورت گنجیدن یک شعر در قالبی مسبوق، سنجش وفاداری شاعر بدان هم می تواند برای مخاطبان خاص هر شعری مهم و شایان توجه باشد. اگر بخواهیم با توجه به بعضی از بندهای این شعر (مانند: بند اول، بخشی از بند دوم، بند سوم، بندهای مستقل پنجم و ششم [البته با تغییری کوچک در ترتیب مصاریع]، بند هفتم، بخشی از بند نهم، و ترکیبی از بندهای یازدهم و دوازدهم) در مورد قالب این شعر قضاوت کنیم، باید آن را چهارپاره ای بپنداریم که در بعضی از بندها نیاز به بازنگری و اصلاح دارد. اگر بخواهیم بنا بر برخی از بندهای دیگر این شعر (مانند: بند دوم، بند چهارم، بندهای هشتم و نهم و دهم، و بند پانزدهم) در مورد قالب این شعر رأی بدهیم، می توانیم احتمال بدهیم که شاعر می خواسته شعری در قالب نیمایی (البته بدون احساس نیاز به حضور قافیه در تمامی بندها) بسراید ولی از بلند و کوتاه کردن سطرها پرهیخته است. نگاه سومی که می شود به قالب این شعر داشت، این است که بنا را بر این بگذاریم که شاعر می خواسته قالبی تازه را بیازماید و تجربه کند که در آن، اساس بر هم اندازگی سطرهاست و بعضی از سطور در برخی بندهایش هم قافیه دارند. همه ی این حدس ها نشان می دهد که قالب این شعر، قالب بسامان و «تعیین تکلیف شده»ای نیست. اگر شاعر قصد داشته باشد که در ویرایش قالب محورِ این شعر بکوشد، پیشنهاد می کنم بنا را بر «چهارپاره» بگذارد و بر اساس چهارچوب ساختاری قالب چهارپاره دستی به سر و گوش بندهای شعرش بکشد. این از این. امّا اگر بخواهیم همین متن را به همین شکلی که هست بررسی کنیم، اولین مشکلاتی که فارغ از چیستی قالبش در آن می بینیم، زبانی هستند. مثلاً کجاها؟ عرض خواهم کرد. مثلاً مخاطب این شعر ممکن است با «خط مشق» کنار بیاید و آن را با وجود به کار نرفتنش در زبان مرسوم و معمول روزمره، خطی از «دفتر مشق» به حساب بیاورد. ولی چه کسی می تواند بفهمد که «بچه ی عروسکی» چیست و به چه اشاره دارد، یا مثلاً به بند دوم نگاه کنید. جمله ی «گریه ها بهانه بود تا...» هرگز به سرانجام نمی رسد. در همین بند، نمی توان فهمید که «[چه چیزی] سوی جمع بچه ها [فلان طور می شود]». یعنی ابتدا و انتهای جمله ای که در آن فرضاً باید «چیزی» به سوی بچه ها «بیاید»، ناسزاوار حذف شده است. در همین بند، منظور از «بچه های سرو زرد» هم روشن نیست. در بند بعد، سطر «منی قشنگ خوب» بیان خوشایندی ندارد و باید عوض شود. در همین بند، «روشنا» به اشتباه به جای «روشن» استخدام شده و باید تغییر کند. چند بند بعد، «سر تکان بداد» زبان خوبی ندارد و معلوم است که شاعر صرفاً خواسته وزن را با کهن کردن کاربرد فعل پر کند. در همین بند، من اگر جای شاعر بودم، به جای همه ی «این»ها، «آن» می گذاشتم زیرا شاعر در اکنون دارد در مورد گذشته با ما سخن می گوید. در بند بعد، شاعر گفته است: «بر سر کلاس درس / فکر و ذهن من فقط / روی حرف پیرمرد...». علاوه بر حذف شدن بی جای فعل در این فراز، در مورد این که «در سر کلاس» بهتر است یا «بر سر کلاس» می توان بر مبنای سلیقه چانه زد ولی گفتن این که «فکر و ذهنم "روی" حرف پیرمرد بود» اصلاً خوب نیست. «روی» در این جا خوش ننشسته. در همین بند، نمی توان فهمید که منظور از «سه حرف بی هجا» چیست و «بانگ "آخرین" نفس» به چه چیزی اشاره دارد. در بند بعد، «بخورد» باز فقط به خاطر پر شدن وزن این طور به کار رفته است. در بند بعد، باز علاوه بر حذف نابجای فعل، کلمه ی «سرخوشان» به جای «سرخوش» هم کاربرد غریبی یافته است. در بند بعد، کلمه ی «نفوس» با بافت زبانی شعر متباین و غریبه است. عبارت «چشم ها روانِ اشک» هم بیان خوبی ندارد. منظور از «میرشکال ساز / سوزواره می زند» را حقیقتاً متوجه نشدم. در این شعر، مخصوصاً حذف های نابجای افعال، در خیلی از موارد، زبان و بیان را با اشکال مواجه کرده است. خُب، حالا که شعر را یک بار مرور کردیم، بگذارید جمع بندی مختصری هم در مورد وجوه مثبت و منفی اش به دست بدهیم. مهم ترین نقطه ی قوت و برجستگی و توفیق این شعر، روایت کلّی آن است. شاعر نشان داده که به خوبی می داند که شعر چه پیکره ای باید داشته باشد؛ از کجا آغاز شود، به کجاها در مسیرش سرک بکشد و نهایتاً در کجا متوقّف شود. حتّی آغاز شعر با خواب و بازگشتنش به خواب به ما می گوید که شاعر از توجهات فرمی چندان غافل و فارغ نیست. ولی اگر مسأله ی ابهام در قالب را اصلاً در نظر نگیریم، باز شعر یک ایراد اساسی دارد که تا این ها برطرف نشوند، آن زیبایی درونی و حسن ساختاری یی که بدان اشاره کردیم، نه آشکار خواهد شد و نه (بدون تعارف بگویم) به تنهایی ارزش خواهد داشت. این مشکل بزرگ، همان مسأله ی ناسازی های زبانی این شعر است. تا وقتی که شاعر نتواند همزمان با رعایت وزن، به زبان بسامان و شُسته رُفته و روان و دارای نظم و یکدستی برسد، و به عبارت دیگر، تا وقتی که یکی از مهم ترین وسایل و ابزارهای «چگونه گفتن» در شعر (یعنی زبان) را تقویت نکند و بهبود نبخشد، «چه گفتن» هرچقدر هم که مرجع دلچسبی داشته باشد، باز نتیجه ی کار آن طور که باید دلپذیر نخواهد شد. در مورد شعر آخر مختصرتر خواهم نوشت. قطعه ای ست که در اقتفای غزل مشهور فرخی یزدی نوشته شده. بگذارید از آخر شعر شروع کنیم. «حال خراب» ترکیبی نیست که به خوبی توانسته باشد در بافت زبانی شعر بنشیند. ضمن این که «خراب بودن حال» متضاد مناسب و درخوری برای «پربها بودن» نیست. در مصراع اول از بیت یکی مانده به آخر، احتمالاً یک «به» جا افتاده: «... را که به بادش ...». در دومین بیت شعر هم احتمالاً «رخم» به اشتباه «رسم» نوشته شده. نمی توان فهمید که در این بیت، منظور شاعر از گفتن این جمله به معشوقش که: «صورت سیاهم را با دیدن چهره ی تو مذاب کردم» چیست؟ آیا منظور از «مذاب شدن»، «سرخ شدن» است؟ و حتّی اگر این هم باشد، این که آدم به معشوقش بگوید که صورت سیاهم را با دیدن روی تو قرمز کردم، باز چه معنایی دارد؟! در بیت اول نیز «نقش بر آب کردن» نتوانسته معنای اصطلاحی بیابد و فقط در حدود معنایی همان «افتادن یک تصویر بر روی آب» باقی مانده است. تقریباً همه ی ابیات شعر، خطاب به معشوق اند؛ جز آخرین بیت که خطاب به فرخی ست. اما در میانه ی شعر، یک بیتِ شدیداً بی ربط هم وجود دارد که معلوم نیست آن وسط چه کار می کند: این جوانی که مست و مخمور پیدایش شده و شاعر برای او نسخه ای پیچیده و جوابش کرده، معلوم نیست که بوده و چه ربطی به ماجرای نجوای شاعرِ عاشق با معشوقش داشته است...

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.