تکرار




عنوان مجموعه اشعار : همای سعادت آباد
شاعر : مازیار(نسیم) حسنی


عنوان شعر اول : هزار شکر
بر داغ هجر تو رخ زردم علامت است
از چهره ام ببین که درونم چه حالت است

بیمار یک نگاه تو شد قلب بی کسم
اما به زعم خلق دلم در سلامت است

مهتاب شامگاه ، تداعی نمای توست
شامت به موی و ماه به رویت دلالت است

یارب اگرچه درد زلیخا دوا نداشت
اما هزار شکر که یوسف سلامت است

تاراج یک‌ نگاه تو شد عمر رفته ام
باز آ که بی تو باقی عمرم غرامت است

جانی نمانده است برایم که خون شود
جانم برای دلبر شیرین حوالت است

دامان دشت را به 《نسیم》 احتیاج نیست
تا سر به زیر سایه آن سرو قامت است


عنوان شعر دوم : موسیقی هجران
گرچه رفتی از برم مهرت دمادم در بر است
خاطراتت در بر و چشمان خیسم بر در است

رفتی و من مانده ام تنهای تنها نازنین
حال من چون حال آن طفلی که دور از مادر است

شهریاری غم‌ نشینم در فراقت ای پری
چون انارم من دلم خون است و تاجم بر سر است

مادر پیر فلک نشنید فریاد مرا
ناله ها کردم ولی این پیرزن گوشش کر است

مستم و می نوشم از پیمانه ی چشمان تو
عیب این مستی نکن ای شیخ! عیب از ساغر است

سینه ام را عاقبت در آتش خود سوختی
سرنوشت ملک دارا آتش اسکندر است

ماجرای دوری ات را خط پایانی نبود
ماجرای شعر من هر چند رو به آخر است

چون《نسیمی》 می روم اما نمیدانم کجا
من‌ خودم اینجایم اما دل به جایی دیگر است

عنوان شعر سوم : _
_
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو غزل. در نخستین غزل که در مجموع باید آن را غزلی سنّتی و خالی از کلمات و فضای امروزی به شمار آوریم، کهن گرایی از دو جنس است؛ یکی صورت غالب و شناخته شده ی حضور عناصر کهن و طرز نگاه عادت زده و تقلیدی (مانند سخن گفتن از زردی و بیماری عاشق و هجران و فراق و تشبیه روی معشوق به ماه و زلف او به شب و به میان کشیدن پای یوسف و زلیخا و تاراج نگاه معشوق و قامت سروگون او) و دیگری ویژگی هایی که ما را بیش از هر نوع شعر دیگری در تاریخ شعر فارسی به یاد اشعار قاجاری پیش از مشروطه می اندازند و بر کاربردهای زبانی نسبتاً نوتر از سبک های عراقی و بازگشت ولی همچنان کهن (مانند: نوع بیان تعبیر «چیزی بر چیزی علامت بودن» که در کاربرد امروزی تر به شکل «چیزی علامت چیزی بودن» استفاده اش می کنیم، یا «چه حالت است» که امروزه آن را به صورت «چه حالتی دارد» به کار می بریم، یا «در سلامت بودن» که امروزه بدون «در» یا با کاربرد «سالم بودن» به کارش می گیریم و این «سلامت» را با همین کاربرد در یکی دو بیت بعد هم باز می بینیم، یا «چیزی به چیزی دلالت بودن» که در آن «دلالت» به جای «دلیل» نشسته، و...) متّکی هستند. چهار عبارتِ «از چهره ام ببین» و «به زعم» و «تداعی نما» و «جانی نمانده است برایم» هم قدری امروزی تر در این شعر کاربرد یافته اند؛ بدین معنا که در شعر کهن فارسی کم سابقه یا بی سابقه اند. علاوه بر این ها، به کار بردن تخلّص نیز گواه دیگری بر اصرار شاعر بر کهن گرایی ست؛ هرچند شاعر کوشیده تخلّصش را در بطن فضا و درخواست مضمونی بیت جا بدهد (و «سایه» از استادان این گونه به کار بردن تخلص در روزگار ماست). شاعر کوشیده تا در کنار وفاداری به استانداردهای سنّتی، به صنایع هم نیم نگاهی داشته باشد؛ مثلاً واج آرایی «س» در واپسین مصراع شعر. از حیث مضمونی، زبان شعر هرچه که به سمت پایان می رود، روان تر و تا حدی امروزی تر می شود و علی الخصوص نسبتاً نوتر بودن و غیرتقلیدی بودن مضمون دو بیت انتهایی غزل، غزل را غزلی خوش فرجام کرده است. شعر، در مجموع شعر استخوان دار و خوبی ست. اما اگر بخواهیم به این شعر خوب، بهانه جویانه نگاه کنیم، باز می توانیم نقدهایی سلیقی یا حقیقی (!) در موردش عرض کنیم. اولین نکته که احتمالاً شاعر آن را نخواهد پذیرفت امّا وظیفه ی ما گفتنش است، این است که شاعر باید بکوشد که از تکرار مضامین تقلیدی بپرهیزد. اصراری بر این نیست که شاعر حتماً و لابُد زبان و فضای شعرش را نو و امروزی کند. ولی دست کم می توان از او انتظار داشت که در همین سپهر کهنی که بدان دلبستگی دارد، سعی کند خودش ببیند و تازه ببیند و مضامین و خیال ها و شهودهای نوتری ارائه دهد. ببینید؛ مثلاً در این شعر، شنیدن ابیاتی که در آن ها رخ عاشق بیمار زرد است و این عاشق در اثر نگاه معشوق بیمار شده و عمرش را باخته، و این که گیسو و رخ معشوق به شب و ماه شبیهند، هرچقدر هم که زیبا ساخته شده باشند و با آرایه های لفظی بدیع آراسته شده باشند، برای مخاطب خاص غزل کهن فارسی که مدام با همین حرف ها و تصاویر و مضامین در نمونه های کهن تر رو به روست، حقیقتاً دیگر لطفی ندارد. اما هنگامی که شاعر در همان چهارچوب بیان کهن، به مخاطبش این فرصت را عطا می کند که دشت را «شخصیت یافته و لَم داده با دامانی به نسیم سپرده و سری در سایه ی سرو گذارده» ببیند، یا با تعبیر امروزی «جانی برایم نمانده»، خیال تبدیل جان به خون را می آفریند، قطعاً بخت التذاذ بیشتری به مخاطبش می بخشد. این ها تصاویری هستند که ما کمتر دیده ایم یا ندیده ایم شان و خلق و آفرینش این قبیل تصاویر و مضمون هاست که می تواند مایه ی شاعریِ شاعر و افزودن چیزی توسط او بر گنجینه ی شعر کهن تلقی شود. این از اولین توصیه. توصیه ی دومم، اندکی وسواس بیشتر به خرج دادن در گزینش واژگان و پر کردن فضاهای وزنی با کلمات و عبارات درخورتر است. مثلاً «داغ» در بیت اول. داغ، خودش علامتی آشکار است. اگر قرار باشد رخ زرد عیان، علامتِ چیزی شود، باید علامتِ چیز پنهانی شود و آن را برملا کند. یا مثلاً «بی کس» در بیت دوم که قدری بیکار است و بدون ارتباط و تناسب لفظی یا معنوی با دیگر ارکان و عناصر بیت. چه بسا کلمه ی بهتری می توانسته به جای آن بنشیند که چیزی بر بیت بیفزاید. یا مثلاً «شیرین» در بیت ششم که باز میان آن و دیگر فقرات بیت نسبتی برقرار نمی یابیم. سومین توصیه ام به شاعر، که ممکن است این هم تا حدی سلیقی باشد، به ترتیب ابیات مربوط است. به تخاطب ابیات بنگرید. برخی ابیات خطاب به معشوق هستند که بهتر است پیوسته و در پی هم بیایند. یک بیت خطاب به خداست و دیگر ابیات مخاطب نامعلومی دارند و می توان آن ها را هم در احتمالی بعیدتر خطاب به خدا یا در احتمالی قریب تر خطاب به خود (گفت و گویی با خویش) دانست. پیشنهاد من، بازنگری در ترتیب ابیات غزل، یا دست کم بردن بیت «تاراج» به قبل از بیت «یا رب» است. حتّی با توجه به این که ابیات پنجم و دوم، هر دو به «نگاه» پرداخته اند، اگر شباهت نحوی مصراع اول شان از حیث موسیقایی آزارنده ارزیابی نشود، می توان به بردن بیت پنجم به بعد از بیت دوم هم فکر کرد. پرگویی کردم و باید در مورد شعر دوم بسیار مختصرتر بنویسم. بیت اول این غزل به همان فقدان تازگی یی مبتلاست که قبلاً هم در موردش نوشته بودم. حتی بازی با «در بر / بر در» هم در شعر کهن ما نظیر دارد و تازه نیست: «فرق است میان آن که یارش در بر / با آن که دو چشم انتظارش بر در (سعدی)». در بیت دوم «نازنین» پشتوانه ی کافی ندارد و جای پایش مستحکم نیست. در بیت سوم هم «پری» همین حالت را دارد (اگر در این بیت به جای انار، نارنج داشتیم، در افسانه ها می توانستیم آن را به پری منتسب بدانیم). بیت پنجم را با خودم این طور زمزمه کردم؛ صرفاً پیشنهادی ست به شاعر: «مستم و نوشیده ام از ساغر چشمان او / عیب سرمستان مکن ای شیخ، عیب از ساغر است». شاعر حتماً ملتفت است که وزن شعر در بیت یکی مانده به آخر مختل نیست ولی موسیقی «رو به آخر» هم چندان روان و دلنشین از آب درنیامده است. در این شعر، مصراع «چون اناری من دلم خون است و تاجم بر سر است» و «عیب از ساغر است» و «سرنوشت ملک دارا آتش اسکندر است» پسندیده تر از دیگر فرازهای شعرند. در مورد باقی فقرات این شعر، بسیاری از حرف هایی که در مورد شعر نخست زدیم را با تغییر شاهد می توان باز تکرار کرد.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.