حضور شاعر یا تحمیل سنّت؟




شاعر : محمدرضا سلیمی سفتجانی


مثل ِ کتاب ِ فلسفه از عشق خالی‌ام
این درد را کتاب ِ غزل کرده حالی‌ام
من - زاهدی که تشنه‌ی یک جرعه از خداست-
عمری ست غرق ِ روز و شب ِ خشک‌سالی‌ام
جان کندم و نشد؛ نرسیدم به قاف ِ حق
گنجشکک ِ شکسته پر ِ این حوالی‌ام
از آینه دروغ ِ بزرگی شنیده‌ام
گفتم: « سلام. حال ِ شما؟» گفت: «عالی‌ام»
پامال ِ غم اگر شوم، اصلاً عجیب نیست
این من که مثل گُل - گُل ِ بی‌جان ِ قالی - ام
ای عشق! می‌شود که مرا زیر و رو کنی؟
در انتظار ِ حادثه‌ای احتمالی‌ام

محمدرضا سلیمی
نقد این شعر از : حسین جلال‌پور
سه غزل از آقای محمّدرضا سلیمی

شاعر از مصراع اول شروع می‌کند به ساختن تشبیه؛ این عمل به‌تنهایی چیز بدی نیست حتّی می‌تواند همراه با دیدی نو درنهایت به نفع شعر هم کار کند. امّا در این‌جا و در یک غزلِ شش‌بیتی با وفور تشبیهات غیرهم‌سویی روبه‌روییم که در کارِ کامل و تأییدکردن هم نیستند. در چهار تشبیه شاعر خود را به این شکل‌ها نشان می‌دهد:
در بیت اوّل مثل «کتاب فلسفه»ای خالی از عشق است؛ در بیت دوم شبیه زاهدی است که تشنه‌ی یک جرعه از خداست؛ در بیت سوم شبیه گنجشکک شکسته‌پری است که به «قاف حق» نرسیده است. (احتمالاً باید قاف حق را هم اضافه‌ای تشبیهی به حساب بیاوریم که این هم خود نوعی تشبیه است)؛ در بیت پنجم شبیه «گل‌گلِ بی‌جان قالی» ا‌ست.
می‌بینیم که جهانِ تشبیه‌های شاعر در هر بیت متفاوت می‌شود و در کل در حال دورشدن از هم‌اند. از کتابِ‌فلسفه‌بودن شروع می‌شود، تبدیل به زاهد می‌شود، گنجشکک شکسته‌پر می‌شود و درنهایت می‌رسد به «گل‌گلِ بی‌جان قالی». فضای کلّی‌ و یک‌دستی که قرار است شعر در آن اتّفاق بیفتد کجای ذهن شاعر جا دارد؟ (به اهمیت جزیی‌نگری در بحث‌های دیگر اشاره خواهیم کرد.)
زبانی که شاعر انتخاب کرده در آن بسراید متعلّق به خودش نیست همین امر باعث شده عناصری که وارد شعر می‌کند و نیز ارتباط این عناصر و نحوه‌ی ساخت و پرداخت‌شان متعلّق به خود او نباشند.
پایه‌ی بیت‌ها بر تقابل‌های دوگانه نهاده شده است. این تقابل‌ها را پیش از این شاعران دیگر کشف کرده‌اند و روابط‌شان را در ذهن مخاطبان ساخته‌اند، مخاطبان هم با آن اخت کرده‌اند. تقابل عقل و عشق در مصراع اوّل از این‌گونه است. البته نباید از حق گذشت شاعر با نهادن فلسفه در بیت، عقل را به شکلی در آن پنهان کرده است، کاری که می‌توانست واژه‌ی «غزل» هم به‌تنهایی، بی‌ استفاده از خودِ عشق، در مصراع دوم بکند.
این درگیریِ ذهنی که تقابل عقل و عشق برای شاعر به‌وجود آورده خود را به همین نحو در مطلع هر سه غزل نشان می‌دهد. وضعیتی که شاعر جدّاً باید خودش را از دست آن نجات دهد. مخفی نگه داشتن عقل در واژه‌ی فلسفه ما را امیدوار می‌کند به آینده‌ی شاعری که در ابتدای راه به روش‌های دست یافتن به شعر آشنایی داشته باشد.
تقابل‌های تشنه و خشک‌سالی، لیلا و مجنون، ساحل و قایق، غم و دل و... نمونه‌های دیگری از این نوع‌اند.
ادامه‌ی «عشق» و صورت ازلی آن یعنی شکل‌های «فرشته عشق نداند که چیست...» و «قرعه‌ی فال به نام من دیوانه زدند» و بازآفرینی آن‌ها به صورت‌هایی نزدیک همان‌ها است که ما را مجاب می‌کند بگوییم همه‌ی این‌ها برگرفته از سنّت شعر فارسی است و دریافت و تجربه‌ی شخصی و دانش و حس شاعر در ساخت این بیت‌ها دخالتی نداشته است:
«اسمش نخوره بود به گوشِ فرشته‌ها
آن را خدا به سینه‌ی تنگِ بشر نهاد»
حضور خلیل و تبرِ معروفش هم استفاده‌ای در همین راستا است.

رفتار شاعر با نحو هم ایرادهای دارد که برای نمونه مصراع اوّل غزل سوم را با هم نگاه می‌کنیم:
رفتار عاقل‌ها نه‌تنها غیرمعمولی‌ست
حال‌وهوای عشق حتّی غیرمعمولی‌ست

اگر با مصراع اوّل جلو بیاییم در ادامه چیزی که باید ببینیم صورت دیگری از «رفتار عاقل‌ها» باید باشد به این صورت:
رفتار عاقل‌ها نه‌تنها غیرمعمولی‌ست بلکه «فلان‌گونه» هم هست. اگر قرار باشد شکل کنونی بیت صحیح باشد، به‌نظر می‌رسد احتیاج به یک جابه‌جایی داشته باشیم، یعنی لازم است«نه‌تنها» را بیاوریم قبل از «رفتار عاقل‌ها»؛ نه‌تنها رفتار عاقل‌ها غیرمعمولی‌ست بلکه حال‌وهوای عشق هم غیرمعمولی‌ست.

نکته‌ی دیگری که می‌توان به آن اشاره کرد «گل‌گل بی‌جان قالی» است در بیتِ
«پامال غم اگر شوم اصلاً عجیب نیست
این من که مثل گل‌گل بی‌جان قالی است». به نظر می‌رسد «گل‌گل» را شاعر به جای «گل‌ها» آورده است اگر حدس من درست باشد این نوع استفاده اشتباه است. «گل‌گل» به معنی قسمت‌قسمت است.
اگر حدس چیزی جز این باشد یعنی حدس من اشتباه باشد هم حشو در کلام وجود دارد زیرا قسمت‌ها و تکّه‌های قالی خودشان «بی‌جان» هستند و احتیاجی به تأکید بر آن نیست.

منتقد : حسین جلال‌پور

متولد ۱۳۵۵ در گناوه شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.