دایرۀ انتخاب‌ها را گسترش دهید




عنوان مجموعه اشعار : کودکی
شاعر : سیده فاطمه هاشمی


عنوان شعر اول : ترس
از ترس هر ساعت شبیه بید لرزید
با سردی این روزها لرزید مثل بید

تنهایی اش را گاه گاهی بارور کرد
مانند ابر از چشم هایش اشک بارید

با اینکه با لبخند،عکس تازه انداخت
تصویر واقع بین او هرگز نخندید

پایان ندارد ترس،آدم تا همیشه...
از گندم، ازسیب،از وجود خویش ترسید

از زندگی کردن اگر خیری ندیده
دیگر چرا داردبرای مرگ تردید؟

برگی که در پاییز مغرورانه افتاد
حتی زمان مرگ هم در باد رقصید

#سیده_فاطمه_هاشمے

عنوان شعر دوم : کودکی
بامن بیا به سردی دی ماه پیش رو
عطر ملیح نرگس روییده را ببو

با دست های گرم خودت خانه ای بساز
ازخاطراب خوب بهاری سخن بگو

دل های پاره پاره ی مان را بدوز باز
لبخند های کهنه ترش را بزن رفو

باچشم های بسته به دنبال من بگرد
درکوچه های کوچک و پر مهر تو به تو

دارد دوباره مدرسه ام دیر می شود
ای وای،کیف و دفتر من کو؟کتاب کو؟

#سیده_فاطمه_هاشمے

عنوان شعر سوم : پرواز
وقتی که آیینه به روحم آشیان داد
تصویرِ من درآینه غم را نشان داد

می جوشد از من بغض، هرساعت پس از تو
انگار اندوهت به من آتشفشان داد

عاشق برای عشق چیزی هدیه آورد
درخور نبود اما برای عشق جان داد

دست خدا باعشق حتما نسبتی داشت
تبریز عاشق شد به آن ستارخان داد

گفتم شبی از جاده برمی گردد اما
رد شد فقط از دور دستش را تکان داد

خو کن به تقدیرت، قفس جایِ بدی نیست
پرواز هم مرگ کبوتر را نشان داد

#سیده فاطمه هاشمی
نقد این شعر از : آرش شفاعی
با مروری به سه غزلی که از «فاطمه هاشمی» در اختیار ماست می توان به نتایجی رسید که من آن ها را در 3 بند خلاصه می‌کنم.
1- با شاعری رو به رو هستیم که بلد است چگونه روایتی منسجم را از ابتدا تا انتهای شعرش پیش ببرد. این مسأله در دو شعر نخستین، به خوبی خود را نشان می دهد. روایت شاعر اگرچه روایتی با طرح و برنامۀ ویژه و خاص نیست، به هرحال از سلامتی قابل توجه برخوردار است اما در غزل سوم که شاعر به مانع ردیف برخورده است، نتوانسته است به خوبی از پس شروع، ادامه و پایان شعر برآید. برای مثال در همان نخستین مصرع شاعر گفته است:
وقتی که آیینه به روحم آشیان داد
این مصرع شروع خوبی برای یک غزل نیست. مخاطب با خود می پرسد که چگونه آیینه به روح آشیان می دهد؟ نسبت آیینه و روح چیست؟ چرا شاعر از فعل آشیان دادن استفاده کرده است؟ آیا منظور شاعر تشبیه مستتر روح و پرنده بوده است؟ در این صورت چرا آیینه باید به پرندۀ روح شاعر آشیان بدهد؟
در ادامه شاعر می گوید:
دست خدا باعشق حتما نسبتی داشت
تبریز عاشق شد به آن ستارخان داد
اینجا هم اصلاً مشخص نیست چرا ستارخان سر از شعر درآورده است؟ نسبت ستارخان و دست خدا چیست؟ آیا ستارخان نمادی از عشق است یا نمادی از حماسه و جنگ برای عدالت طلبی و آزادیخواهی؟
در بیت آخر هم که شاعر دوباره از قافیه ای استفاده کرده است که در بیت نخست استفاده کرده است.
2- شاعر در شعرش فرآروی از تصویر و مضمون های شعر اغلب شاعران امروز نداشته است. لرزیدن بید، باریدن ابر چشم، ترس آدم از گندم و سیب، رقص برگ در باد پاییز، رفو کردن لبخند کهنه، آتشفشان اندوه و... همۀ این تصویرها تکراری است و در شعر شاعران دیگر نیز استفاده شده است و بارها هم استفاده شده است. تا زمانی که شاعر به ذهن و تخیل خود اجازۀ پرواز در سرزمین های بکر و کشف نشده ندهد، شعرش حس و حال و همراهی مخاطب را برنخواهد انگیخت و به همین دلیل مهمترین توصیه به شاعر این است که در زمینۀ تصویر و صورخیال بیشتر کار کند.
3- مضمون های شعر شاعر هم تکراری است. شعرهای شاعر را می توان در سه کلان روایت «عشق»، «نوستالوژی» و «مرگ- تن دادن به مرگ» خلاصه کرد. آیا همۀ این کلان روایت ها با روایتی که شاعر از آنها به دست می دهد، اتفاق تازه ای در شعر ما محسوب می شود؟ به نظر می رسد شاعر در این زمینه هم باید دایرۀ انتخاب‌های گسترش یابد.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.