حدیث نفس، بیان حکمت، شعر




عنوان مجموعه اشعار : لب مهتابی اندوه
شاعر : محمد راثی


عنوان شعر اول : سه گانی
آجر به آجر چیده ام تا رفته بالا
از بعد گشتن با چراغی گرد این شهر
ترجیح دادم برج عاج انزوا را


عنوان شعر دوم : سه گانی
لازم نکرده تا بکشی ناز آفتاب
کافیست تا برای خبر دادن سحر
بالا بری فتیله پر دود اضطراب

عنوان شعر سوم : سه گانی
هر چه بگویی تصوریست دروغین
وصف بهاران
واژه ای از جنس برگ خواهد و باران
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری خواهیم داشت بر سه شعر به غایت کوتاه؛ سه شعر سه سطری که شاعر قالب آن ها را «سه گانی» عنوان کرده است. قالب این شعرها را هرچه بنامیم، زیرشاخه ای از شعر نیمایی گزیده گو محسوب می شود. رقص وزن در هر سه شعر حس می شود؛ شعر اول در وزن «مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع»، شعر دوم در وزن «مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن» و شعر سوم در وزن «مفتعلن فاعلات مفتعلن فع» سروده شده است. در هر شعر، دست کم دو سطر همقافیه هستند. شعر اول با وامی از داستان دیوژن و «شیخ با چراغ»، از تنهایی شاعر سخن می گوید؛ تنهایی انسان در غربت انسانیت. شعر دوم شعر امیدوارتری ست و این معنایی مترادف با این را می پرورد که با یک گل هم بهار می آید. شعر سوم، به این می پردازد که برای نشان دادن هر چیز، هرچه جز خود او کارآمد نیست و با سخن گفتن در مورد چیزی نمی توان بتمامه همان چیز را احضار و ایجاد و عرضه کرد. پس از این مرور فنّی و محتوایی اجمالی، اجازه دهید شعرها را سطر به سطر بخوانیم و نکات گفتنی هرکدام را عرض کنیم. در زبان شعر، حضور «از بعد» که کاربردی کهن تر دارد، قدری از بافت مسطّح زبان زبرتر شده و بیرون زده است. علاوه بر این، دم تطابق زمانی افعال «چیده ام / رفته» و «دادم» که هر دو در مورد وضعیت واحدی با ما سخن می گویند، قدری توی ذوق می زند. به بیان دیگر، شاعر در دو هنگامه ای که در مورد ساختن «برج عاج» با ما حرف می زند، دو گونه ی زمانی مختلف را به کار می گیرد. هرچند «چیده ام / رفته» بازه ای از دیرباز تا کنون را به ما نشان می دهد و بر آن حرجی نیست، ولی «دادم» که صراحتاً فعلی ماضی ست و نمایاننده ی گذشته، مخصوصاً حالا که به نظر می رسد برج ساخته شده و شاعر در آن ساکن است (زمانی اکنونی دارد)، تا حدودی نامتناسب به نظر می رسد. برای بهتر دریافتن مطلب، کافی ست (فارغ از اختلال وزن) شعر را به یکی از دو شکل زیر تصور کنیم؛ با فعل هایی متناسب با هم: 1ـ «آجر به آجر چیدم [چیدمش] تا رفت بالا / از بعد گشتن با چراغی گرد این شهر، / ترجیح دادم برج عاج انزوا را». 2ـ آجر به آجر چیده ام تا رفته بالا / از بعد گشتن با چراغی گرد این شهر / ترجیح داده ام برج عاج انزوا را». نکته ی گفتنی دیگر در مورد این شعر، مربوط به استخدام «برج عاج» است. شاعر با استعمال این تعبیر، خواسته در ذهن مخاطبش انزوا را با زندگی مرفّه و آسوده هم معنا کند. تا این جا با شاعر موافقیم؛ که خواسته بگوید این انزوا تنهایی یی خودخواسته و خواستنی و دلچسب و مطلوب است و از جنس تنها ماندن و تنها گذاشته شدن نیست که ناخوشایند باشد. امّا آیا در مجموع در تداول عمومی کلام، «برج عاج» مفهوم مثبتی دارد؟ گمان نمی کنم. این تعبیر، معمولاً به کنایه و تعریض و اعتراض به کار می رود. مثلاً ما هنگامی که بخواهیم در مورد شخص دوست داشتنی ثروتمندی صحبت کنیم، قطعاً نمی گوییم او در برج عاج زندگی می کند. برعکس، تعبیر برج عاج را در مورد کسانی به کار می بریم که آسودگی شان همراه با فراغت از حال دیگران است و بی توجهی به ناآسودگی دیگران. از این منظر، شاید با سخت گیری بتوانیم بار جنبی این تعبیر را برای عرصه ی این شعر مناسب ندانیم. جز این، باید از تأخیرِ ذکر آنچه که در موردش سخن گفته می شود (برج عاج انزوا) و عقب افتادن نام بردن از آن تا واپسین سطر شعر نیز گلایه کنیم. شاعر تا سطر آخر نمی فهمد که شاعر چه چیز را «آجر به آجر چیده تا رفته بالا». نفس چنین تأخیری البتّه شکایت پذیر نیست و بسا شعرها که از همین ترفند برای تأکید و تأثیرگذاری افزون تر سود می جویند؛ ولی در این جا آن هم با فاصله ای که سطر دوم (که فضا و سخنی کاملاً دیگرگون را ساز می کند) در میانه انداخته است، اجرای این ترفند نه تنها آن نفع ها را ندارد و نتوانسته زیبایی آفرین باشد، بلکه معنا را مختل و یا لااقل انتقال آن را ناروان ساخته است. در دومین شعر، معنای کلّی شعرو مضمونی که ساخته است، بسیار پسنده و پسندیده است ولی باز در این شعر نیز با سخت گیری می توان نادلخواهی هایی یافت؛ ابتدا باید از حذف «را»ی مفعولی در سطور اول و سوم یاد کنم که گرچه در شعر کهن ما مرسوم است ولی نمی توان نقش عدم حضورش را در ناروان شدن بیان منکر شد. در این شعر هم نمونه ای از زبان کهن را، از سطح بافت زبانی شعر بیرون زده می بینیم؛ «بری». صفت «پردود» هم با آن که کارکردی تصویری دارد و برای عینیت بخشیدن به تصویر به ذهن مخاطب کمک می کند ولی بار معنایی خاصی به شعر نیفزوده و تا حدودی بی کار و وزن پر کن به نظر می رسد؛ هرچند در صورت پیدا نشدن جایگزین بهتری، حضورش ما را وا می دارد که خدا را شاکر باشیم که کلمه ی نامربوط تری به جایش ننشسته است. حضور «تا» در دو مصراع اول و دوم هم با آن که از اساس غلط نیست ولی بیان را از حالت مرسوم و معهود و معمول اندکی دور کرده و ما هر دو مصراع را بدون «تا» نیز می توانیم بخوانیم و خللی در بیان و معنا احساس نکنیم. از طرف دیگر، قاعدتاً مقصود شاعر در مضمون سازی این شعر، این بوده که بگوید برای رسیدن صبح لزوماً نیازی به طلوع آفتاب نیست و اگر بتوان چراغی هم (در آرامش = در غیاب اضطراب) افروخت [چراغی که سوخت آن اضطراب می تواند بود]، روشنایی احضار خواهد شد. در حقیقت، شاعر خواسته قناعت به اندک شعله ای را بی نیاز از خورشید، موجب دست یافتن به روشنایی عنوان کند. با این همه، باید توجه داشت که «بالا بردن فتیله»ی اضطراب ممکن است به جای سوزاندن و نابود کردن اضطراب، بال و پر دادن به آن تلقی شود. در شعر سوم هم کاربرد کلمه ی «خواهد» آرکاییک تر و کهن گونه تر است. این شعر، در مقایسه با دو شعر قبل، «مایه ی شعریِ» قابل قبول تر و دلنشین تری دارد. شعر نخست، نیمی وام بود و نیمی بیان حال. تازه بیان حالش هم با تعبیر «برج عاج» اتفاق افتاده بود که خود چندان تازه و ابداعی نیست. به بیان دیگر، شعر اول با همه ی ارزش های غیر قابل انکارش نتوانسته بود دریافت تازه ای را با استفاده از فضاسازی یی تازه، بیافریند. شعر دوم نیز با آن که نهایتاً سخن شاعرانه ای دارد، بیشترین تکیه اش بر شهودی معنایی ست. چیزی که به «بیان حکمت» پهلو می زند. به این دلیل است که سومین شعر را در مجموع، شعرتر و دلچسب تر می یابیم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۳
محمّدجواد آسمان » 4 روز پیش
منتقد شعر
درود بر آقای راثی بزرگوار و عزیز. روایت دلنشین و کِشنده‌ای بود و از شنیدنش لذّت بردم. از لطف‌تان ممنونم. روشن است که شعر شما شارح این داستان نیست و از آن به عنوان تلمیح استفاده کرده. داستان هم داستان مشهوری نیست که همه‌ی مخاطبان شما را مستقیماً و فقط به یاد همین داستان بیندازد. ابتدا می‌خواستم پیشنهاد بدهم که این داستان را همیشه در پاورقی با این شعر همراه کنید، بعد دیدم معنای آن را محدود و منحصر می‌کند. به هر حال، مهم این است که شعر، در مجموع شعر خوبی‌ست. پاینده باشید.
محمد راثی » 14 روز پیش
آخر دنیا خاک است . موسی پناه به درگاه خدا آورد و خدا شیطان را از قید و بند هایش آزاد کرد و در بندگان در گور نشسته اضطرابی در گرفت که ای داد گوسفندهایم چه شد و دیگری بانگ برآورد که متاعم در معرض خراب شدنست و گورستان به طرفه العینی خالی شد.ببخشید از پرگویی من.فکر کردم این داستان جالب باشد.و البته با این قرائت پر دود وزن پر کن به حساب نمی آید
محمد راثی » 14 روز پیش
ضمن تشکر از نقد موشکافانه حضرتعالی خدمتتان عارضم که مقصود بنده حقیر در شعر دوم بال و پر دادن به اضطراب بود که باعث بیدار شدن می شود و نارسایی از من است.این شعر را با الهام از داستان حضرت موسی نوشته ام که روزی از خدا خواست که برای جلوگیری از گمراه شدن خلق او را کلا مسلوب الاختیار کند و به بند بکشد و هر چه خدا مخالفت کرد قبول نکرد.چندی بعد به موسی خبر رسید که همه خلایق به گورستان رفته اند و گورهای خود را کنده و در انتظار مرگ نشسته اند.هر چه موسی آنان را به تلاش برای معاش خواند گفتند چه فایده وقتی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.