سوم‌شخص عمومي




عنوان مجموعه اشعار : ماه تابان
شاعر : سیده فاطمه هاشمی


عنوان شعر اول : ماه تابان
در دلش از کودکی، حسرت فراوان داشته
دردهای بی شماری در دل و جان داشته

توشه اش با اینکه از بارِ خجالت پر شده
درخطاپوشی، به صاحبخانه ایمان داشته

بادعایش، پایه های عرش هم لرزیده است
هر زمان بین قنوتش دست لرزان داشته

(آمدم، ای شاه) را در هر مکانی خوانده است
‌بهترین آواز را در زیر ایوان داشته

خوب از او مهمان نوازی کرده، سلطان حرم
گرچه بین صحن ها، بسیار مهمان داشته
.
دردلم مانده است، آیا هیچ شهری در جهان
غیرِ مشهد، آسمانش ماهِ تابان داشته؟

نغمه ی سوتِ قطاری در سرش پیچیده است
حتما این شاعر، دلی تنگِ خراسان داشته

#سیده_فاطمه_هاشمے

عنوان شعر دوم : گل های رنگارنگ
وقتی که شهر از تلخی نیرنگ پرشد
قلب ظریف آینه از سنگ پر شد

هربار دست آسمان ما را رها کرد
روی زمین از آدم دلتنگ پر شد

از سرزمینت تا دلم راه کمی بود
اما به جای دوستی با جنگ پرشد

وقتی که دشت تشنه با حسرت غزل خواند
چشمان ابر از شعر خوش آهنگ پر شد

آن شب که در اوج قنوتم شعر خواندم
دستانم از گل های رنگارنگ پر شد

عنوان شعر سوم : دلخور نباش
بااینکه شعر راه دلت را بلد نشد
دلخورنباش! اینکه برای تو بد نشد

خورشید هم شدم که دلت گرمِ من شود
اما نگاهم از دلِ سنگِ تو، رد نشد

دلخوش نشو، به ذره یِ نورِ ستاره ای
حتی اگر که ماهِ تو یک شب رصد نشد

محکوم می کند سرِ خود را به چوبِ دار
دیوانه ای که حبسِ دلت تا ابد نشد

وقتی خراب کرد مرا، سیلِ نفرتت..
حتی غرور، پیش هجوم تو سد نشد

خشکیده است ریشه ی احساس، شعرِ من
ازآن درخت ها که گلی می دهد، نشد

#سیده_فاطمه_هاشمے
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
اگرچه در بخش «مشخصات شاعر» پايگاه نقد شعر، جلوي «سابقه‌ شاعري» خانم سيده فاطمه هاشمي نوشته شده «نامشخص»، مي‌توان حدس زد كه ايشان مدت كمي نيست كه به سرودن مشغول هستند و برخي آموختگي‌ها كه در سروده‌هايشان هويداست، گواهي مي‌دهد كه كم هم تجربه نكرده‌اند و از برخي جريان‌هاي سرايشي فراگير و عمومي هم بي‌اطلاع نيستند و از اين منظر، مي‌توان آثار ايشان را قابل قبول دانست و فقط به برخي ريزه‌كاري‌هاي آنها اشاره كرد اما قصد من، اين است كه به نكات مهمي درباره‌ي آفرينش اثر هنري هم اشاره كنم تا از چنان منظري نيز عيار اين سروده‌ها را بسنجيم؛ اگرچه ترديدي نيست كه به‌صرفه‌ترين و آسان‌ترين راه براي من اين بود كه خيلي كلي برگزار كنم و بر مبناي پسند عمومي پيش بروم!
بگذاريد با يك پرسش شروع كنم. «چرا ما به عنوان مخاطبان حرفه‌اي شعر، هر روز يا هر هفته تعداد نسبتا زيادي شعر سروده‌شده در همين حوالي را مي‌شنويم و مي‌خوانيم اما فقط معدودي از آنها به جان‌مان مي‌نشيند و به دلمان مي‌چسبد؟». پاسخ اين پرسش ظاهرا سخت، نسبتا ساده است؛ زيرا ما در بيشتر اين آثار با يك «من» عمومي طرف هستيم كه انگار در همه‌ي سروده‌ها هست و عمدتا هم زمان و مكان مشخصي ندارد؛ يك «من» عمومي در يك فضاي عمومي كه از ويژگي‌هاي شخصيتي‌اش هم چيز زيادي دستگيرمان نمي‌شود و ماجراي خاصي هم با او نيست؛ «آن»ي ندارد و به همان نسبت، شخصيتش هم جاني ندارد. اين «من» از كجا آمده است؟ منِ كيست!؟ منِ مخاطب! كدام مخاطب؟ مخاطبي كه از برآيند سلايق عموم، تراشيده و فرض شده است؛ مخاطبي كه براي گفت و شنيد با متن، مهارت‌ها و جان‌آگاهي‌هاي اندكي دارد و به همين دليل، بيشتر بر مبناي غريزه و تقليد، واكنش نشان مي‌دهد؛ به همين دليل وقتي كه با يك رفتار تازه‌ي زيبايي‌شناختي مواجه مي‌شود، احساس درماندگي مي‌كند. نكته‌ي مهم‌تر و جدي‌تر اين است كه خيلي از سرايندگان، با نگاه چنين مخاطبي دست به كار سرودن مي‌شوند! يعني چه؟ يعني اينكه مهارت‌ها و تكاپوها و شناخت آنها از فرايند آفرينش نيز فراتر از همان مخاطب عمومي نيست؛ پس همان الگوها را با اندكي تغيير آب‌ورنگ، بازتوليد و عرضه مي‌كنند. البته من به هيچ وجه سركار خانم هاشمي را در اين شمار قرار نمي‌دهم چون تكاپوي متن ايشان براي رسيدن به برخي تازگي‌ها كاملا روشن است ولي بر اين واقعيت هم تاكيد مي‌كنم كه اگر مراقب نباشيم، رنگ عموميت در اثرمان غلبه خواهد يافت؛ چراكه بدون ترديد اقبال عام براي هر كسي در وهله‌ي اول خوشايند است؛ به دليل دستاوردهايي كه در پي دارد؛ اگرچه اين دستاوردها ذاتا هنري نيست.
در غزل اول، بيشتر عواطف و تصاويري كه مي‌خوانيم دچار همان عموميتي هستند كه به آن اشاره شد. سوم‌شخصي كه راوي متن از او مي‌گويد، يك هويت متشخص و ويژه ندارد؛ كسي‌ست كه بارها او را در روايت‌هاي مختلف ديده و شنيده و خوانده‌ايم و همين ويژگي سبب مي‌شود كه در چشم مخاطب، جان نگيرد؛ مگر جاهايي كه تصاوير، عيني‌تر و جزئي‌تر مي‌شوند؛ مثلا وقتي لرزش دست‌ها در قنوت را مي‌بينيم يا به آواز و ايوان مي‌رسيم (البته اين تصوير براي مخاطبي كه اين فضا را مي‌شناسد، ديرباور است). بهترين بيت اين غزل را هم مي‌توان بيت آخر آن دانست كه علاوه بر آميخته‌شدن خيال و واقعيت در آن كه به تاويل و همزادپنداري مي‌انجامد، كاركرد فرمي ـ روايي قابل قبولي در پايان‌بندي دارد.
در غزل دوم باز هم هر جا كه با عواطف و تصاوير خاص‌تري مواجهيم، تاثير بيشتري از متن مي‌گيريم؛ گاهي نيز شكل اجراست كه ايجاد تازگي مي‌كند؛ مثلا محتواي بيت دوم، بسيار گفته شده ولي شكل پيوندخوردن فضاهاي عيني و ذهني در اين بيت، باعث شده كه با تاثير تازه‌تر و خاص‌تري مواجه باشيم. مشكل بعضي بيت‌ها هم اين است كه شاعر در عين تلاش براي راه‌يافتن به فضاي خيال كه يكي از ظرفيت‌هاي دائمي سروده‌هاي خانم هاشمي‌ست، تعليل‌هاي دقيق و كاملي ندارد كه بتواند در فرامنطق هنري، مخاطبش را مجاب كند.
در غزل سوم، برخي بيت‌ها دچار تعقيد مضموني هستند و مخاطب براي دريافتن آنها مشكل دارد. البته بخشي از اين مشكل هم به ارتباط عمودي ابيات مربوط است. مثلا وقتي در مصراع دوم مطلع مي‌خوانيم «دلخور نباش! اينكه براي تو بد نشد» منتظريم كه سراينده با استدلالي، چرايي اين بدنشدن را توضيح دهد اما عملا چنين اتفاقي نمي‌افتد. ريشه‌ي اصلي اين مشكل هم در تركتازي قافيه است كه سراينده را اين سو و آن سو كشيده است. نكات نسبتا زياد ديگري هم هست كه شايد در نوبت‌هاي بعدي من يا همكارانم در پايگاه به آنها اشاره كنيم اما مجال كم است. مخلص كلام اينكه خانم سيده فاطمه هاشمي گرامي شما بخش قابل توجهي از راه را پيموده‌ايد و پيش آمده‌ايد؛ حتي ممكن است از خيلي‌ها پيش افتاده باشيد اما تا رسيدن به قله، راه درازي در پيش است. سعي كنيد هستي خويشتن‌تان را بسراييد.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

ابراهیم اسماعیلی اراضی   شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.