روایت شعر: روایت‌ سینمایی یا روایت داستانی؟




عنوان مجموعه اشعار : داستان کربلا
شاعر : رضا مقدم


عنوان شعر اول : داستان کربلا
ظلم در شهر حکم فرما بود
رسم اسلام رفته بود از یاد
همزمان با سکوت مردم داشت
کاروانی به راه می افتاد

مردی از جنس نور در آن بود
که دلش بود از یقین سرشار
مردی از نسل پاک ابراهیم
عاشق حقّ و از ستم بیزار

کوفیان نامه ها به او دادند
وَ به آن شهر دعوتش کردند
او به عنوان میهمان می رفت
دست در دستِ همسر و فرزند

وسط راه کوفیان اما
راه بر میهمانشان بستند
تشنه بودند کودکان اما
آب را روی کاروان بستند

حمله کردند و جنگ شد آغاز...
کاروان گرچه جنگجو کم داشت
عشق آن ها ولی شهادت بود
هرکه می ماند در دلش غم داشت

همه رفتند و مرد تنها شد
گفت: ای خلق دین که هیچ اما
نیست آزاده ای در این لشگر؟؟
کسی اما کمک نکرد او را...

نیزه و تیر و سنگ می بارید
زخم های تنش فراوان شد
_ مثل تسبیح پاره _ اعضای
پیکرش پخش در بیابان شد

بی محابا نشست در گودال
قاتلی روی سینه ی خورشید
کاش مانند ذبح اسماعیل
خنجر این بار هم نمی برّید

خنجر اما برید این دفعه
سر او روی نیزه جا خوش کرد
سربلند و بدون سر می رفت
به ملاقات خالقش آن مرد..

اوج غم های مرد آنجا بود
که شدند اهل بیت او دربند
سر او روی نیزه قرآن خواند
دشمنان باز کافرش خواندند..

او برای نجات حق جان داد
حق از او جانِ تازه می گیرد
ظالمان گرچه کشتنش اما
کور خواندند!! او نمی میرد..




رضامقدم.

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : پانته آ صفائی
چهارپاره‌ای از آقای رضا مقدم در دست داریم و با هم به مرور آن خواهیم نشست. اما پیش از آن که به این اثر خاص بپردازم، شعرهای جناب مقدم را که همکاران دیگرم، دقیق و کارشناسانه، نقد کرده‌اند مطالعه کردم و باید عرض کنم با توجه به مدت کوتاهی که از شاعری ایشان می‌گذرد، دقت و مهارتشان، قابل تحسین است. اما همین مهارت و تسلط شاعر بر مقدمات، به منتقد اجازه می‌دهد که قدمی بلندتر بردارد و مسائل اساسی‌تری را دربارهٔ اثر بیان کند. یکی از مهمترین این مسائل، سطح شاعرانگی کار است. من هم بر این باورم که استفاده از روایت می‌تواند باعث انسجام شعر شود، به خلق فضای استعاری کمک کند و به همراهی و هم‌حسی مخاطب با متن منجر شود، اما باید توجه داشت که روایت در شعر، با روایت داستانی متفاوت است. اگر روایت شعر، بدون دخالت صورت‌های خیال و با بیان جزء به جزء وقایع (مانند داستان) شکل بگیرد، از هدف اصلی -که به تأخیر انداختن معنا و درنگ مخاطب در تار و پود متن است- فاصله می‌گیرد.
قرار نیست که شعر، داستان بگوید (دقت بفرمایید که افزودن وزن و قافیه به تنهایی نمی‌تواند یک متن غیرشاعرانه را به شعر تبدیل کند)، این نکته وقتی بیشتر به چشم می‌آید که مؤلف، در همان روایت داستانی هم دخالت خلاقانه‌ای نکرده و به بازگویی وقایع آشنا، اکتفا نماید.
حالا با این مقدمه، وقت آن است که به متن برگردیم و به بررسی آن بنشینیم. قالب چهارپاره برای روایت قالبی مناسب است که به آسانی، به شاعر اجازهٔ دنبال کردن ماجرا را می‌دهد. در بند نخست، جز مجاز آغازین، نشانه‌ای از صورت‌های خیال نیست. در بند دوم هم فقط عبارت تقریباً کلیشه شدهٔ "از جنس نور" قدری به زبان، رنگ شاعرانه داده است. بند سوم و چهارم و پنجم، کاملاً گزارش‌گونه و داستانی است. در بند ششم، همین پرش کوچک از روی اتفاقات و نوع انتخاب آنها برای روایت، سطح شاعرانگی بند را بلاتر آورده، اما باز هم نتوانسته به خلق شعر بینجامد. (توجه داشته باشیم که روایت شاعرانه، به تدوین و روایت‌های سینمایی بسیار شبیه‌تر است تا با روایت‌های داستانی)
بند هفتم با تشبیه "تسبیح پاره" خیلی شاعرانه‌تر از بیتهای قبل است و ای کاش که شاعر به این تشبیه بیشتر می‌پرداخت. در بند هشتم استعارهٔ خورشید و تلمیح اسماعیل، خوب است اما کافی نیست. بندهای بعد هم مانند بندهای ابتدایی به بازگویی صرف ماجرا اکتفا کرده‌اند. ضمن این که در بند آخر، ضرورت وزن باعث شده که شاعر از زبان معیار به زبان گفتار تغییر موضع دهد و به جای "کشتندش"، "کشتنش" بیاورد، و می‌دانیم که تغییر زبان از معیار به گفتار یا از گفتار به معیار -بدون توجیه درون متنی- یک ایراد عمده است.
در پایان برای جناب مقدم، سلامتی و فردایی روشن آرزو می‌کنم.

منتقد : پانته آ صفائی

متولد 1359 بروجن. دارای مدرک مهندسی مکانیک از دانشگاه کاشان و دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه اصفهان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.