دوقطبی‌سازی




عنوان مجموعه اشعار : یاس
شاعر : معصومه قلی پور


عنوان شعر اول : دستی دربهار
هرگزمرابه باغچه خود مخوان
هرگزمرابه باغ کوچک خودمخوان
ازمن مخواه خودرارهاکنم
من ازدشت های بزرگ عبورکرده ام
من ازسرچشمه ها آب خورده ام
باسبزه ها بازی کرده ام
بابره های بازیگوش خواب رفته ام
شام خورده ام باکبوتری
صبحانه خورده ام باچکاوکی
آنقدرباگل ها نشسته ام
که دستم به هیچ علف هرزی نمی رود
من رابه باغچه خودمخوان
من باهزار بلوط پیر دست,داده ام
عشق داده ام
عشق خریده ام
من باطراوت هزار گلبرگ عکس گرفته ام
با هزار ''کنار'' تنومند سایه دار
من باتمام سایه ها نشسته ام
باتمام آفتاب _ازهردری سخنی گفته ام
بامن نگو ازباغ کوچکت
مراباصنوبر توهیچ کارنیست
باتبریزی های بی برت
من باهزار بهار به گلگشت رفته ام
ازصمیم قلب گلی کاشته ام
درختی خریده ام
وکوزه آبی همیشه بردوش داشته ام
باکبوتران بغبغو
بابلبلان چهچه
وباخروسان بانگ اذان گفته ام
درمن دشتی ست بزرگ
که سرتاسرآن راحصار بسته ام
ازمن مخواه دل به باغ کوچکت بدهم
ازمن مخواه خود را رها کنم
من در خودم دشتی بزرگ پرورانده ام//

عنوان شعر دوم : خالی
خالی

عنوان شعر سوم : خالی
خالی
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
شعری که در این فراز برای نقد پیش روی ماست، شعری سپید است که با وجود تأویل پذیری اجتماعی اش، باید آن را در مجموع با شاخصه های قوی تر عاطفی، به احتمال قوی تر شعری در رده و رسته ی اشعار رمانتیک دسته بندی کنیم. اما این شعر، بیش از هر چیز دیگر به لحاظ کاربرد موسیقی برای من قابل توجه بود. نمی توان این شعر را شعری نیمایی دانست ولی وفاداری نیم بند شاعر به وزن عروضی در این شعر، به نحوی ست که نمی توان فقدان های موسیقایی اش را به پای ناآشنایی شاعر با عروض و باختن وزن و خراب شدن موسیقی گذاشت. به بیان دیگر، احساس می کنیم که شاعر، خواسته وزن را مصادره کند و فقط در مواقعی که لازم می دانسته، اجازه ی سوار شدن آن بر شعرش را بدهد. و طبعاً در مجال هایی نیز دامان آن را عمداً رها کرده است. در واقع، احساس می کنیم که شاعر موسیقی را نیز مانند چاشنی و نمکی به اندازه ی مصلحت دانسته ی خویش بر سطح شعرش پاشیده و نگذاشته تسلّط کامل عروض، شعرش را برچسب بزند و بر آن حکم براند و از آن خودش کند. با این توضیحات، گمان کنم روشن باشد که شخصاً حد و مرز و چگونگی حضور موسیقی در این شعر را (صدالبتّه در مقیاسی تکامل یافته تر) در مجموع می پسندم و ارائه ی اشعاری با ویژگی موسیقایی این گونه را چندان آسان نمی بینم. هرچند ممکن است این ویژگی غیرارادی و ناخودآگاه در این شعر روی داده باشد و نه لزوماً با تعبیه گری شاعر، ولی هرچه که هست، نتیجه را از این منظر نسبتاً خوشایند کرده است. نمونه های موفق تری از جنس این گونه وفاداری نیم بند به بحور عروضی را در اشعار فروغ فرخ زاد و ژاله اصفهانی سراغ دارم. البته در فرازهایی هم موسیقی می توانسته به مراتب بهتر به کار گرفته شود؛ مثلاً تصور می کنم اگر در انتهای دومین سطر شعر به جای «مخوان»، شاعر گفته بود «دعوت مکن» با شرایط آوایی بهتر و دلچسب تری رو به رو می شدیم. سطرهای دیگری هم هستند که وزن می توانسته نقش بهتری در آن ها بازی کند؛ «من از دشت های بزرگ عبور کرده ام [رد شده ام] / از سرچشمه ها آب خورده ام [نوشیده ام] / [به خواب رفته ام] با بره های بازیگوش / و...». سطوری از این شعر که در شکل کنونی وزن مطلوبی دارند، این هایند: «هرگز مرا به باغچه ی خود مخوان / هرگز مرا به باغ کوچک خود... / از من مخواه خود را رها کنم / ... / شام خورده ام با کبوتری / صبحانه خورده ام با چکاوکی / آن قدر با گل ها نشسته ام / که دستم به هیچ ... هرزی نمی رود / مرا به باغچه ی خود مخوان / من با هزاران بلوط پیر دست داده ام / عشق داده ام / ... من با طراوت هزاران گلبرگ عکس گرفته ام / با هزار کنار تنومند سایه دار / ... / از هر دری سخنی گفته ام / با من نگو از باغ کوچکت / مرا با صنوبر تو هیچ کار نیست / با تبریزی های بی برت / من با هزار بهار به گلگشت رفته ام / از صمیم قلب گلی کاشته ام / درختی خریده ام / و کوزه ی آبی همیشه / بر دوش داشته ام / ... / در من دشتی ست بزرگ / که سرتاسر آن را حصار بسته ام / از من مخواه دل به باغ کوچکت بدهم / از من مخواه خود را رها کنم / من در خودم دشتی بزرگ پرورانده ام». امیدوارم توانسته باشم روشن کنم که مقصودم از دلنشینی وزن، لزوماً تقیّد به قیود اصول عروضی نیمایی نیست. بگذریم. بیشترین بازیگران صحنه ی این شعر، عناصر طبیعت و حیات وحش هستند. در نظره ی نخست، این به نظرم قدری مفرط و ناخواستنی آمد ولی خود را قانع کردم که با بستری که شاعر برای سخنش برگزیده، شاید چاره ای جز این نداشته. چیست آن بستر؟ خلاصه اگر بخواهم بگویم، شاعر می خواسته بگوید من روحی بزرگ دارم و عادت به آزادی؛ پس در محدود کردن من مکوش. از شاعر عذرخواهم که شعر زیبایش را به چنین جملات کم عمقی تقلیل دادم؛ فقط خواستم سخن کلّی شعر را خلاصه بازگو کرده باشم. برای زدن چنین حرفی، شاعر بستر باغچه ی حصارمند و دشت نامحدود را برگزیده و سپس برای بیان تجربه هایی متناسب، کوشیده ساکنان چنان دشت و طبیعت آزادی را به شعرش احضار کند. به همین دلیل است که حضور عناصری مانند «سرچشمه، سبزه، بره، کبوتر، چکاوک، گل، علف هرز، بلوط، گلبرگ، کُنار، سایه و آفتاب، بلبل، و...» را در این شعر، مفرط می یابیم. در تقابل با این عناصر، شاعر «صنوبرها و تبریزی ها» را درختانی خانگی دانسته و در سوی دیگر ماجرا در آن باغچه ی محصور جاشان داده است. در این میان، البته از حضور «خروس» در گروه اول (به جای گروه دوم) تعجب می کنیم. اما باید دید تفاوت ذاتی گروه اول و دوم چیست؟ خود شاعر، «بی باری» را به عنوان معیاری در کف ما می نهد و در آن سو نیز حضور درختان بارمندی مانند بلوط و کنار این را تأیید می کند. با این همه، در این تضادآفرینی در دو جبهه، یک جای کار می لنگد؛ روشن است که هنگامی تأثیرگذاری چنین دوقطبی سازی یی افزون تر و متکامل تر خواهد شد که وجوه اشتراک تصاویر دو سو به حداقل برسند و تا جای ممکن با هم اختلاف داشته باشند؛ هرچه بیشتر بهتر. اگر این را بپذیریم، پاسخ دادن به چرایی حصارمند بودن دشت فراخ آزادی (در تقابل با باغچه ی محصور) آسان نخواهد بود؛ آن جا که شاعر گفته است: «در من دشتی ست بزرگ / که سرتاسر آن را حصار بسته ام». می بینیم که تنها «کوچک بودن باغچه» برای نهایی کردن اختلاف دو فضا کافی نیست و «حصارمند» بودن هم مسأله ی مهمی ست. پرسش دیگری که پرسیدنش برای مخاطب پرسشگر جا خواهد داشت، پرسش از لزوم اطناب ماجراست. می پرسیم: حقیقتاً چه نیازی به این همه اطناب بوده؟ آیا انتخابی وسواس مندانه تر از میان عناصر مثبت (سرچشمه، سبزه، بره، کبوتر، چکاوک، گل، علف هرز، بلوط، گلبرگ، کُنار، سایه و آفتاب، بلبل، و...) و آنچه میان شاعر و آن ها رخ داده بوده است، نتیجه ی بهتر و سودمندتر و تأثیرگذارتری به دست نمی داده؟ آیا تنوع مفاهیم همنشین با عناصر، (مانند: عبور کردن و آب خوردن و بازی کردن و خواب رفتن و شام و صبحانه خوردن و دست دادن و عکس گرفتن و سخن گفتن و به گلگشت رفتن و...) بهانه ی خوبی برای این اطنابند؟ و اصلاً آیا همین مفاهیم همنشین با عناصر (که در پرانتز پیشین از آن ها یاد کردم) با وسواس کافی انتخاب شده اند و به قدر کافی دارای وجه کنایی و استعاری و مجازی و غیررئال هستند تا نمایانگر چیزهایی بیش از خود هم باشند و به ادبیت افزون تر کلام بیفزایند؟ این ها پرسش هایی ست که می توان از این شاعر خوب بوشهری پرسید و برای او و شعرش در فضای شعر همواره پویا و نوآور و خوشنام بوشهر آرزوهای خوب کرد.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.