خون‌مُردگی




عنوان مجموعه اشعار : حرمان
شاعر : احسان معصومی


عنوان شعر اول : درست ساعت ۱۰
دوباره آینه با غم کنار می آید...
به پیشواز تو اما غبار می آید....

همیشه آینه ات را به گریه پرسیدم؟
که خنده های دروغین چکار می آید؟!

من از صلابت یک کاج سبز فهمیدم
که دسته ی تبر اینگونه بار می آید

به نسترن وشقایق بگو که با یک گل
به یُمن خنده ی مریم بهار می آید

وریزعلی فداکار قصه را بسپار
درست ساعت ده آن قطار می آید

همان قطار که آهسته میرسد از راه
گمانم از طرف شهر یار می آید

و دختری که به من فال حافظش را داد
به نام حضرت شاعر دچار می آید

ومن دچار تو هستم دچار لبخندت
و خنده های دروغین بکار می آید.

احسان معصومی

عنوان شعر دوم : ...
..

عنوان شعر سوم : ..
...
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
با غزلی مردّف رو به روییم که در ظاهر، شاعر را ناچار کرده در تمام طول شعرش با ما در محدوده ی «آمدن» سخن بگوید. این معنا، در کفه ی دیگر ترازویش، به یکپارچگی محور عمودی شعر نیز یاری هم رسانده است؛ امّا باز به ظاهر! در پایان این یادداشت، در این باره مفصّل تر خواهم نوشت. محدوده ای که معمولاً ردیف برای معنای شعر تعیین می کند، در این غزل با تمهید زیرکانه ی شاعر، دور زده شده است؛ شاعر کوشیده در مجال های تنفسی که تأویل و گستره ی معنایی ردیف برایش باقی گذاشته، بعضی اصطلاحات مانند کنار آمدن و بار آمدن و به کار آمدن را به خدمت شعرش درآورد تا مجبور نباشد که پیوسته با ما از آمدن بهار و قطار حرف بزند. حضور این افعال مرکب اصطلاحی، کمک دیگری هم به شعر کرده؛ زبان شعر را در فرازهای کاربرد این افعال تازه تر و امروزی تر کرده. در جای دیگری (همان بیت نخست) هم شاعر، آمدن را به ترکیب عبارت «به پیشواز» برده و از آن کلیشه ی معمولی گریخته است. اما شاعر در همه جای شعرش به تازگی یی که به عنوان حسنی برای بهتر ارتباط برقرار کردن مخاطب امروزی با شعر، پیش تر از آن سخن به میان آوردیم، وفادار نمانده و از ساخت های نحوی کهن تر هم در شعرش سود جسته است؛ ساختارهایی مانند: «آینه را پرسیدن» (که به جای «از آینه پرسیدن» به کار رفته)، «ریزعلی را بسپار» (که به جای «به ریزعلی بسپار / به ریزعلی سفارش کن» به کار رفته)، «دچار آمدن» (که به جای «دچار شدن» به کار رفته). من احساس می کنم که حضور این دو نوع ساختار کهن و نسبتاً امروزی تر در کنار یکدیگر، به بافت زبان و بیان شعر آسیب نرسانده است. شعر از نیمه ی ماجرا آغاز می شود و ما چیزی از بار قبلی که «آینه با غم کنار آمده بوده» نمی دانیم. تا این جا مشکلی نمی توان با شعر داشت امّا مشکل از اوّلین «امّا» آغاز می شود. اگر کنار آمدن آینه با غبار را همان غبارآگین شدنش فرض کنیم یا معنای غبارآلود شدن آینه را در راستای معنای با غم کنار آمدن بپنداریم، طبیعی خواهد بود که: وقتی آینه با غم کنار می آید، غبار به پیشواز کسی بیاید که در آینه می نگرد. کارکرد آن «امّا» در آن وسط، مخاطب آشنا با نحو فارسی را شوکه می کند زیرا بر اساس طبیعت زبان، او پس از شنیدن «امّا»، منتظر رو به رو شدن با چیزی در تضاد با غبارآلود شدن آینه است نه معنایی همجهت با آن. خلاصه این که نمی توان فهمید که آن «امّا» به چه دلیلی در این میان پیدایش شده است! در بیت دوم، معنای کلّی بیت خوب است ولی باز با یک کاربرد زبانی نمی توانیم موافق باشیم؛ جایی که شاعر گفته است: «چه کار می آید؟». حذف «به» از آغاز این عبارت، خلاف‌آمد عادت است و به جای نزدیک کردن زبان شعر به زبان محاوره و عامیانه و در نتیجه صمیمانه تر کردن آن، قطعاً به سلامت زبان آسیب رسانده است. در بیت سوم، معنای کلّی بیت، خوب جمع شده ولی سه نکته ی گفتنی در موردش به ذهن می رسد. نخست این که آمدن «یک» قدری ناساز است و احساس می کنیم در متن خوش ننشسته است. اگر وزن اجازه می داد که به جای «یک کاج»، شاعر از «کاجی» بهره بجوید، احساس بهتری از شنیدن این بیت به ما دست می داد. دوم این که «دسته ی تبر» با آن که به کار مضمون سازی آمده، ولی در تداول عامه چندان احساس خوشایندی را برنمی انگیزد! شاعر احتمالاً متوجّه منظورم می شود؛ این عبارت را در کوچه و بازار در جواب تمسخرآمیز و قدری نامؤدبانه ی «چه خبر؟» به کار می برند و شاعر باید غیر از مضمون سازی، حواسش به این قبیل وجوه کلام هم باشد! سوم این که گیرم دو مورد عرض شده را نادیده بگیریم، باز هم «تبر» معمولاً نقشی منفی در اذهان دارد و این که شاعر با شعرش به مخاطب بیاموزد که استقامت را از تبر بیاموزد، قدری ناموزون به نظر می رسد. در بیت چهارم، شاعر خواسته کلامی بر خلاف ضرب المثل رایج «با یک گل بهار نمی شود» بیاورد و در این کار هم توفیق یافته است. تنها موردی که می توان درباره ی این بیت گفت، پیشنهادی ست برای جایگزین کردن «و» (که مفتوح خوانده شدنش کمی بیان را زمخت و غیرروان و ناصمیمی می کند) با «به»؛ «به نسترن، به شقایق، بگو که...». به بیت پنجم می رسیم. در مورد دلیل ناخوشایندی «و» و پسندیده تر بودن استفاده نکردن از آن به صورت مفتوح (مگر در جایی که کارکردی به شعر بیفزاید) قبلاً عرض کردم و تکرار نمی کنم. مرجع سخنم در این باره، کاربرد عمومی این حرف است که کم پیش می‌آید آن را مفتوح تلفّظ کنیم. اشاره به داستان ریزعلی و قطار، در مجموع خوش نشسته است گرچه گمان می کنم قافیه ی قطار در سوق دادن ذهن شاعر به سمت مضمون سازی با این داستان نقش بسزایی داشته است. امّا مسأله ی گفتنی این است که ذهنیات مخاطب از آن داستان معروف، چه چیزهای دلخواه یا نادلخواهی به شعر ما می افزاید؛ آیا بستر شعر، شرایطی را برای مخاطب این شعر فراهم کرده که بتواند در آن، به ریزعلی و قطار و اتفاقی که به واسطه ی عملکرد ریزعلی برای قطار می افتد، نقش های تازه ای مطابق با طلب شعر ببخشد، به نحوی که چنین نقش های تازه ای منافاتی با نقش های داستان اصلی نداشته باشند؟ در دو بیت آخر، عاشقانگی شعر، تازه آشکار می شود و در آن دختری را می بینیم که فال حافظش را به شاعر می دهد و عاشق شاعر می شود و در بیت واپسین، آن عشق از این سو (از طرف شاعر) هم می جوشد. با این حال، شاعر در پایان، به صداقت چنین عشقی با شک می نگرد. فارغ از جزئیاتی که عرض شد، اگر بخواهم نقدی کلّی بر این شعر داشته باشم، مهم تر و برجسته تر از همه، باید به فقدان احساس یکپارچگی در این غزل اشاره کنم. شعر با فضای آینه و غبار آغاز می شود و در بیت های آغازین با «تو»یی مواجه می شویم که تنها در بیت پایانی قدری از کیستی آن گره گشایی می شود. بعد، شاعر به سراغ صلابت دسته ی تبر و آمدن بهار با یک گل و داستان ریزعلی می رود که معلوم نیست چه ربطی به بدنه ی اصلی ماجرای این شعر دارند. و بالأخره در پایان، شعر با اشاره ای ضمنی به رابطه ای ظاهراً عاشقانه، پایان می یابد. ببینید؛ حتّی اگر قرار باشد که مضمون صلابت را بر روحیات عاشق حمل کنیم، وقتی که در پایان ماجرا می فهمیم که عشق واقعی یی در میان نبوده، نمی توانیم چندان دشواری هجران و... را برای عاشق متصور شویم که سپس بخواهیم مقاومت او را در برابر این معنا باور کنیم. اگر آمدن آن بهار، حدوث عشق باشد، باز وقتی که عشقی واقعی در میان نیست، باورپذیری آمدن بهار با یک گل، در ذهن مخاطب نقض می شود. همین طور نمی توان فهمید که ریزعلی در این میان آیا خود عاشق است یا کسی بیرون از این ماجرا، و قرار است این شخص در هنگام رسیدن قطار عشق (از شهر یار) چگونه و چرا فداکاری کند؛ و مخصوصاً چرا فداکاری کند وقتی که عشقی حقیقی در میان نیست. و بالأخره اجازه دهید سخنم را با ذکر این نکته به پایان برسانم که به نظر می رسد قرار بوده موضوع محوری این شعر، «دروغ / صداقت» باشد ولی این محتوا نتوانسته آن طور که باید، در مویرگ های این غزل بدود.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.