تنسیق زبان




عنوان مجموعه اشعار : شعرهای بارانی
شاعر : وحیده تقی پور شاهشکوهی


عنوان شعر اول : غزل گله ها





به دست باد سپردی هوای حوصله ها را
چگونه با تو بگویم تمامی گله هارا

تمام عمر دویدم که پا به پای تو باشم
رهام کردی ‌و دیدم، کمین قافله هارا

مقدر است که در خود تمام عمر ببارم
به اشک چشم بشویم مسیر فاصله هارا

به جزر و مد تو سوگند، موج موج شکستم
واز خیال رهاندم طواف اسکله ها را

به روی دفتر شعرو تمام شور غزلهام
قلم زدی و نوشتم، دوباره باطله ها را

چه ساده دختر پاییز، دل به دست تو داد وُ..
ندید بعد تو هرگز بهار و چلچله هارا

میان اینهمه دشمن دلم فقط به تو خوش بود
چه قدر زود به هم ریختی معادله ها را

ببار دختر باران ، بنال کوه دماوند
که تا دوباره ببینی وقوع زلزله ها را





#وحیده_تقی_پور

عنوان شعر دوم : چهارپاره شاید
دل تنگیم را با تو قسمت میکنم شاید
پشت نگاه بکر تو راه و دری باشد
باران که میبارد دلم یکریز میخواهد
دست تو روی گیسوانم روسری باشد

امروزهم عطر تو توی خانه پیچیده
اما ترا ما بین گلدان ها نمیبینم
میخندی و هی قهوه پشت قهوه مینوشی
جز هاله ای در کنج فنجان ها نمیبینم

بعد ازتو رنگ آسمانم دائمن ابریست
یک ابر مزمن روی پلکم تا ابد دارم
اکران هرروز تو و لبخندهایت را
در خواب و بیداری به شکل مستند دارم

وا کن دوباره اخمهایت را بیا بنشین
دنیا اگر چه سهم ما از هم نبود اما
دستت درون خوابها در دستهایم هست
من راضیم حتا به بودن توی این رویا


دنیای ما دنیای باید های اجباریست
لعنت به این تقدیر از یاد تو لج کرده
حتا ترا در خواب ورویاها نمیبینم
این قرص وداروها تمامم را فلج کرده

سخت است وقتی راه بن بست است و میدانی
در جستجوی راههای دیگری باشی
دور تسلسل عق کند روی تنشهایت
حتا میان خواب دنبال دری باشی




#وحیده_تقی_پوربندرانزلی

عنوان شعر سوم : ترانه حباب
ی حباب جدید تو راهه
هوش باش و کمی صبوری کن
جمع جمهوری و کنار بزن
نون این هفته تم تنوری کن

تز جمهوری اخه سیری چند
داغ حرفهای آمرانه نباش
بردن و خوردن و هنوزم تو
پاینبدی به این زمین و هواش

رسم ،رسم جدیدیه ، باید
کاسب روز ِ بهتری باشی
خون این مردم و تو شیشه کنی
بین خونخوارها سری باشی

عده ای زیر خط بدبختی
هرطرف رانت و دزدی و فحشا
چی شده ؟ دور یک جسد جمع اند!
_باز خالی شده سرنگ هوا !

آااای ایران تمدن تو چی شد
کِیْ !کلاه از سرت کنار زدند
اخر مردی و کرم بودی
کیااا اندیشه تو به دار زدند

حالا تاریخ دورمون به کنار
بغل گوشمون همین دیروز !
درس عشق و غرور میدادند
بهمون چندتا طفل نو آموز

زندگی سخت بود اما، عشق
ضامن و موج انتحاری داشت
بین مردم حکومتش حق بود
دستشو دست مردمش میذاشت


چی شد اون روزها ، کجا کوچید ؟
طاقت مردم و محک نزنید !
مهین از ظلم و جنگ وخون خسته ست
داغه ! خاکستر و الک نزنید !!!


#وحیده_تقی_پور
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم نگاهی نقادانه خواهیم افکند بر سه شعر؛ یک غزل، یک چهارپاره و یک شعر محاوره. در غزل، شاعر در مقام یک عاشق با معشوقِ گریزپای خود سخن می گوید. در شعری با این رویکرد، همان طور که می توان حدس زد، نتیجه ی کار، حدیث نفسی ست اندوهناک در قالب گفت و گویی یک طرفه. به بیان دیگر، با آن که خطاب شاعر دیگری ست ولی او بیش از هر چیز می خواهد با ما از حال خودش سخن بگوید؛ می خواهد ما را با حال و هوا و حس و حال خود در وضعیت هجران آشنا کند. معشوق، در آیینه ی این شعر، بی حوصله است و گوش شنوایی ندارد. معشوقی ست که عاشق را رها کرده و رفته. در این طرف این دوگانه هم عاشقی را می بینیم خسته و ساده که تمام عمرش را دویده و باریده و در انتظار بهار مانده. با آن که داستان کلّی این شعر (آنچه تا اینجا تعریفش کردیم) پیش از این در شعرهای زیادی تکرار شده، اما شاعر تا حدی توانسته با تصرف در جزئیات شعرش، فضای آن را شخصی کند. یکی از شواهد این امر، همین است که عاشق در این شعر آن عاشق مذکّر همیشگی نیست و شاعر این را پنهان نکرده است. در نخستین سطر از شعر، ترکیب «هوای حوصله» خودنمایی می کند (که البته تازه نیست و ما را به یاد نام کتابی از محمدرضا عبدالملکیان می اندازد). مایه ی کار تصرف شاعر و نوآوری و شخصی سازی اش در این جا، همرکاب کردن این ترکیب با «باد» است و از دست رفتن حوصله را ناگفته گفتن. دومین مصراع هم بسیار روان و خوش ساخت و دلنشین از آب درآمده. خُب، شعر قافیه ی آسانی ندارد و می توان گفت که در مواردی قافیه دست شاعر را گرفته و او را به سمت مضمون سازی یا وسیله سازی برای مضمون پیش برده است. نمونه اش همین بیت دوم که شاعر به سختی و با زیرکی توانسته قافیه را مصادره به مطلوب کند؛ در واقع آنچه بیت نیاز داشته، «کمین» بوده؛ کمین راهزنان. در این جا شاعر با قافله یکی شده و راهزنان در کلمه ی کمین مستتر شده اند و «کمین قافله ها» معنای «کمین راهزنان برای سد کردن راه قافله ها» گرفته است. در بیت چهارم، باید انصاف داد که آمدن تعبیر «رهاندن طواف اسکله ها از خیال» به جای «طواف نکردن اسکله ها» کمی بیش از حد پیچیده گویانه است؛ آن هم در بافت و بستر زبان روراست و روان این شعر. علاوه بر این، تصویر حلقه ای طواف موج به دور اسکله در ذهن مخاطب نمی تواند کامل شود. زبان مکتوب و رسمی این شعر، احتمالاً به نیّت صمیمانه تر شدن، ناخنکی هم به زبان محاوره زده؛ مثلاً در «رهام» و «غزل هام». در بیت پنجم، حتم دارم که شاعر می توانسته و می تواند عبارت بهتری به جای «تمام شور غزل هام» بنشاند. در شکل کنونی، هم «تمام» جز پر کردن وزن کارکردی نیافته، هم «شور غزل ها» را به سختی می توان در عینیت خط زدنی دانست. خیلی پرگویی کردم و باید ادامه ی سخن را خلاصه تر کنم. در انتهای این غزل، به «زلزله»ای می رسیم که باز قافیه آن را در سرنوشت بیت رقم زده است. درست است که آمدن «دماوند» و تداعی اش با آتشفشان، کمی جای پای زلزله را در این بیت محکم کرده ولی از مجموعه ی بیت نمی توان فهمید که وقوع زلزله ها کنایه از چیست و هرچه که هست، آیا خوب است یا بد؟ بر مبنای منطق بیت، لابد باید وقوع زلزله ها و دوباره دیدن آن ها اتفاق خوبی باشد که شاعر، دختر باران را ضمن توصیه به باریدن و نالیدن، به آن نوید می دهد. ولی حقیقتاً مثبت تصور کردن وقوع زلزله آسان نیست مخصوصاً که توجیهی هم در بیت برای آن تعبیه نشده باشد. شعر دوم، یک چهارپاره ی عاشقانه است از جنسِ «فراقِ واصلانه» و «غیبت و غربتِ در حضور». معشوق در این شعر، بی تفاوت است و مایه ی گلایه ی شاعر عاشق. شعر با سطری آغاز می شود که یادآور مطلع غزلی از محمّدعلی بهمنی ست. در نخستین بند از این شعر به ترکیب «نگاه بکر» می رسیم ولی نمی فهمیم واقعاً نگاه بکر چه معنایی دارد و شاعر می خواسته چه برداشتی را با این ترکیب با ما در میان بگذارد؟ پاک چشم بودن؟ نابینا بودن؟ یحتمل معنای دوم مورد نظر بوده است اما نباید از شاعر پنهان کرد که ترکیب، ترکیب چندان گویایی نیست. کلمه ی «یکریز» در این بند با عنایت به حضور باران، خوش نشسته. اما آهنگ قافیه های «روسری / دری» هماهنگ و همگن نیست. با حضور «مابین» به جای «بین» هم موافق نیستم. هم جنسش از جنس زبان این شعر نیست و هم معنای اصلی اش کاملاً با «بین» مطابق نیست. ضرورت آمدن «هاله» و کاری که شاعر می خواسته از این کلمه بکشد را نیز درک نکردم. آیا شاعر قصدی از آوردن «هاله» داشته که با آوردن «لکّه» برآورده نمی شده؟ نمی دانیم! تعبیر «ابر مزمن» خیلی خوب در شعر نشسته است؛ مخصوصاً روی پلک. بیت اکران مستند، بیت بدی نیست ولی این بیت جز به رخ کشیدن همین دو کلمه چه نگاه شاعرانه یا نکته ی خاصی دارد؟ عاطفه و زبان روان و صمیمی، بند «بیا بنشین» را نجات داده و رستگارش کرده است. در مورد «بایدهای اجباری» از شاعر می پرسیم: مگر بایدهای غیراجباری هم داریم؟! در بند آخر این شعر، سطر نخست از لحاظ نحوی تک افتاده و غریب است. با توجه به ساخت نحوی سه مصراع بعدی، قاعدتاً مصراع اول هم باید به فعل هایی مانند«بن بست باشد و بدانی» ختم می شده. در حالت کنونی بین این سطر و سطرهای بعد خلأ ارتباط نحوی حس می کنیم. با توجه به این که دور و تسلسل دو اصطلاح مختلف هستند، در مورد تعبیر «دور تسلسل» هم باید از شاعر دلیل طلب کرد. آه، مطلب خیلی طولانی شد و باید در مورد شعر آخر بی نهایت خلاصه بنویسم. «هوش باش» به نظرم نتوانسته جای «به هوش باش / هوشیار باش» را بگیرد. همین طور احتمالاً قصد شاعر از گفتن «جمع جمهوری را کنار بزن» این بوده که بگوید: «از جمعیت خواهان جمهوری، کناره جویی و کناره گیری کن». اما این دو تعبیر هم معنا نیستند. تعبیر «تنوری کردن» دلنشین از آب درآمده ولی نمی توانیم بفهمیم تنوری کردن نان کنایه از چیست؟ بیت خودکشی با سرنگ هوا هم به نظر می رسد که بی مقدمه و یکهو آمده است و خوب به سطور قبل از خودش متصل نشده. شاعر، عشق را دارای ضامن و موج انتحاری معرفی کرده در صورتی که این ها صفات خوبی نیست و به نظر می رسد که قصد شاعر ارائه ی تصویر مثبتی بوده. نتیجه، ذم به جای مدح از آب درآمده است. حذف در «دستشو [توی] دست مردمش می ذاشت» به جای نزدیک تر کردن زبان شعر به زبان عامه و صمیمی تر کردن نتیجه ی کار، زبان را به مشکل نحوی مبتلا کرده. و بالأخره این که تصویر غربال کردن خاکستر بسیار بسیار عالی و نوآورانه است ولی متأسفانه در زبان فارسی، «الک زدن» نداریم. مگر این که در گویشی محلّی، به جای «الک کردن»، بگویند «الک زدن». تمام!

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.