تغییر فضای ناگهانی




عنوان مجموعه اشعار : بنده مجموعه شعر چاپ شده ای ندارم.
شاعر : سید مسعود میرسلیمانی بافقی


عنوان شعر اول : برای ما که اهل خاورمیانه ایم...
رد شدم از شمال چشمانش
باد دزدید ردپایم را

هیچ کوهی نکرد محض خوشی
زمزمه در خودش صدایم را

در کویرش قدم زدم با خود
خیسی روی گونه هایم را

که چکیدست بین یک رگبار

نور از سوی برگ ها تابید
زردی ام را به خانه آوردم

از پریشانی خزان و خزر
قصه های شبانه آوردم

بدن زخمی عزیزم را
از هجوم زمانه آوردم

گرگ ها آمدند فصل شکار

پی یک شعر دوره گرد بگرد
مرگ را کوچه کوچه پیدا کن

آرزوهای دور و روشن را
در لباس سیاه خود جا کن

مرگ در پشت سنگرست هنوز
ولی آخر خشاب را وا کن

و در آن اشک و آه را بگذار

بچکان قطره قطره...می میرد
یک نفر در جدال اشک و فشنگ

آه در این زمانه هم حتی
در همین روزگار پرنیرنگ

چقدر ساده می شود فهمید
نسبت انگلیس را به تفنگ

خون ما را به خانِ این دربار

می گذارد جهان و می گذرند
اسمشان مثل رسمشان بر باد

وسط بحث برقراری صلح
کودکی از ستاره می افتاد

کودکم ما تمام هم وطنیم
ما عقیقیم و سرخ مادرزاد

ما تبر خورده در تمام تبار

ای شهابی که رد شدی از دور
آسمان را به یاد من آور

در همین باغ بی بهار تویی
سیب سرخی اگرچه بر خنجر

کودکم ای شهید گمنامِ...
شهدِ گل های لاله بر پیکر

نیمی از تو نیامد از پیکار

چه بسا کاخ ابرپیمایی
که به آهی گذشت با طوفان

آنچه ماندست قصه مردی است
عشق را می کشید در انبان

فصل ها را ورق زدم با خود
وعده صادقی شنیدم...از آن

می وزد بوی دلنواز بهار

عنوان شعر دوم : تویی که آمده...
چشم پنجره ها روشن از رسیدن تو
و پرده رقص گرفته است با پریدن تو

سپرده ام به شقایق که شاد باش و بخند
که داغ دل نکند تازه با رسیدن تو

تمام عقربه ها را به قصه خواباندم
مباد عبور کند لحظه های دیدن تو

«زبان خامه ندارد سر بیان فراق»
تمام گوش شدم، معطل شنیدن تو

میان سیل سکوتت هنوز منتظرم
مرا به ساحل صحبت کشد وزیدن تو

رسیده موسم باران من چکیدن من
نشسته حجم حضورت به راه دیدن من

تویی که آمده یا آن سراب محجوب است؟
که محو گشت به نزدیک تر رسیدن من

و رود می شوم و غرق در سرودن تو
که آسمان بشوی قصه پریدن من

دو سیب کال رسیدند پیش هم آخر
و وقت چیدن تو بود و وقت چیدن من

عنوان شعر سوم : رباعی
ای بودنت آن طلوع سرمست! منم!
آن پنجره همیشه بن بست منم

آن چلچله ای که قهر کرد اما با
آواز امید بازگشته است،منم
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری منتقدانه خواهیم داشت بر سه شعر. دو شعر نخست، قوالبی نادر دارند و سومین شعر رباعی ست. شعر اول، از بندهایی چهارپاره وار اما سه بیتی تشکیل شده و بندها با مصاریعی همقافیه از هم جدا شده اند. دومین شعر را نیز می توان از منظری، دو غزل نیمه اما مرتبط فرض کرد. حال و هوای شعر نخست، علی رغم قالب متفاوتش ذهن ما را به سمت چهارپاره های مرسوم می برد؛ همان عاطفه ی برجسته با اندکی چاشنی روایت. در بند اول می توان روی نقاط برجسته ای انگشت گذاشت و در موردشان گپ زد؛ مواردی که دیگرگونه می نمایند و به نوعی از بافت کلام بیرون زده اند؛ هر کدام از وجهی. مثلاً در همان بیت اول، به «شمال» می رسیم. گرچه هیچ اشکالی ندارد که شعر در فضایی سوررئال رقم بخورد ولی کمترین انتظار از شعر این است که با واسطه ی ابزار مشترکی که بین شاعر و مخاطب است لااقل بتواند «حدود»ی از معنای مشترک را بین «شاعر / مخاطب» در میان بگذارد. با این توضیح، پرسش این است که مخاطب چه باید و چه می تواند از ترکیب اضافی «شمال چشم» بفهمد؟ ابهامی که به واسطه ی حضور کلمه ی تک افتاده ی «شمال» در عینیت بخشیدن به معنای آن ترکیب رخ داده، حتی با حضور دیگر عناصر مرتبط با این کلمه مانند باد (که با معنای دیگری از شمال مرتبط است) و کوه و کویر (که می کوشند مختصاتی جغرافیایی ترسیم کنند) هم موجه نشده است. این بند، سرشار از شهودهای خواستنی ست؛ دزدیده شدن ردپا توسط باد، با خود قدم زدن... ولی لااقل بر دومین بیت این شعر نقدی موسیقایی وارد است که به «زمزمه» مربوط است. در این جا درست است که وزن ساقط نشده ولی برای احقاق حق موسیقی و القای کامل آن ناچاریم این کلمه را قدری بیشتر از حد معمول کِش بدهیم یا «ه»ی پایانی آن را ملفوظ بشماریم. فضای سوررئالی که پیش تر از آن سخن گفتیم و با دزدیده شدن ردپا توسط باد تثبیت شده بود، در سومین بیت هم برجستگی حضورش را اعلام می کند؛ در «ش» کویر که به «او» برمی گردد و در عین حال، شاعر در چنین کویری که متعلق به «او»ست، خیسیِ گونه های خودش را قدم می زند. تصرفی در زبان که کویر را هم به بخش نامعلومی از «او» بدل کرده و هم از وجهی گونه ها را با تصویر کویر یکی کرده است. هرچند معنای دم دستی و ساده ی بیت، گریان قدم زدن در آن کویر باشد. حضور مصراع های ترجیع، ما را وا می دارد که آن ها را پاگردی برای تغییر فضا یا سخن بشماریم. به همین دلیل، تعجب نمی کنیم که چرا شاعر تصویر پیش چشم ما را از کویر به «برگ ها» می لغزاند. همان فضای رؤیاآلود و سوررئالی که از ابتدای شعر بر حضور آن تأکید داشته ایم، در بند دوم زبان را هم مبتلا می کند؛ در کجا؟ در «خزان و خزر»... و به گونه ای هذیان آلود ما را در همان تعلیق معنایی و برقراری ارتباطی گنگ نگه می دارد. واژه ی «عزیزم» هم کارکرد بسیار بسیار خوب و بجایی یافته و عاطفه ی مناسب و کارآمدی را القا می کند. تا این جای کار، فضای شعر در طبیعت سیر می کند و به چرخش های غیرمنطقی و پرسه های باری به هر جهت شعر نمی توان ایرادی جدّی وارد کرد؛ چرا که گویی طبیعت و فضای شعر چنین اقتضا می کند. اما در بند بعدی، حقیقتاً نمی توانیم ضرورت تفاوت و تغییر چشمگیر فضا را (که ناگاه به مرگ و جنگ و سنگر و خشاب رو می آورد) درک کنیم. از این گذشته، ابهام معنایی «وا کردن خشاب» را (که نمونه ای هم در زبان معمول و مرسوم ما ندارد) دیگر نمی توان به حساب آن لاقیدی های در چهارچوب و مقتضی از جنس تداعی ها و پرش های زبانی قبلی که موجه شمرده می شدند گذاشت. من چندان با اصطلاحات نظامی آشنا نیستم ولی بعید می دانم که کسی خشاب را باز کند. خشاب را از تفنگ می توان جدا کرد، می توان خالی اش کرد، ولی باز کردنش؟ نمی دانم! چکاندن با کاربرد دو وجهی اش در آغاز بند بعد، جایگاهی دلنشین یافته است. در همین بند، می توان فهمید که شاعر قصد داشته تناسب و ارتباطی زبانی هم بین «خون / خان» ایجاد کند. اما از تذکر دادن یک ایراد زبانی مشهود در این بند نباید غفلت کرد؛ یک کلیشه ی نحوی نادرست که علاوه بر بیت آخر بند انگلیس، به مصراع ترجیع هم سرایت کرده است. ما معمولاً می گوییم: «نسبتِ چیزی با چیزی» و نمی گوییم «نسبتِ چیزی به چیزی». بله، البته «نسبتِ چیزی به چیزی» را هم داریم ولی فقط در زبان ریاضی. اما هنگامی که می خواهیم از مناسبت و تناسب و ارتباط چیزی با چیزی سخن بگوییم، از «با» بهره می گیریم نه از «به». از این گذشته، در این جای شعر، همچنان برای آن پرسش قدیمی پاسخی نمی یابیم که: «ای بابا! آن شعر چطور از آن فضای شهودیِ درونی یکباره وارد عرصه ی شعار ضدجنگ و ضدانگلیسی شد؟!». در بند بعد، اگر «می گذارد» را «اجازه می دهد» معنی کنیم، ذهن مان آسوده تر می تواند از نسبت آوایی این کلمه با «می گذرند» حظ ببرد. نکته ی نادلخواه در این بند، ناهمگونی زمانی هرکدام از سه بیت است؛ زمان افعال بیت اول حال استمراری مؤوّل به آینده است، زمان فعل بیت دوم گذشته است و بیت سوم از حال خبر می دهم. در این بند، باید از یک چیز دیگر هم گلایه کرد و یک چیز دیگر را ستایش. تعبیر «سرخ مادرزاد» بودن بسیار دلچسب از آب درآمده ولی از معنای کنایی و مجازی «از ستاره افتادن» خاطره و درکی در ذهن نداریم. ضمن این که به کار بردن «ما در تمام تبار، تبر خورده ایم» به جای «همه ی تبار ما تبرخورده بوده اند» هم بیان دلنشینی نیافته است. دست اندازهای زبانی در بند بعدی بیشتر است. در بیت نخست، اگر وزن اجازت می فرمود، قاعدتاً باید به جای فعل «شدی»، فعل «می شوی» را می داشتیم. علاوه بر این، نمی توان فهمید که چرا باید شاعر به جای «این» از «همین» استفاده کند. جز این، باید از پیچیدگی و صعوبت بیان در عبارت «شهیدِ گمنامِ شهدِ گل های لاله بر پیکر» هم (که به غموض معنایی هم انجامیده) به شاعر شکایت ببریم! در بند آخر، با توجه به زمان بیت دوم، باید فعل بیت نخست، به جای «گذشت»، «گذشته» باشد. در بیت دوم و میانی این بند هم فقدان «که» بین دو مصراع کار دست بیت داده است. سخنم به درازا کشید و هرچقدر هم که در مختصر کردن نکات مربوط به دو شعر دیگر بکوشم، بحث ابتر خواهد ماند. پیشنهادم به شاعر این است که دو شعر بعدی را در پُست دیگری دوباره در پایگاه نقد شعر بگذارد تا توسط من یا یکی دیگر از دوستان منتقد در موردشان سخن گفته شود. برای این شاعر کم سن و سال اما مستعد و آینده دار، توفیق روزافزون آرزو دارم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.