ماجراجویی تجربه‌گرا




عنوان مجموعه اشعار : پنجره
شاعر : سید مهدی منتظری


عنوان شعر اول : مرز
شبى تار
شبى تار و تبدار
شبى تار و تبدار و غمبار

تنى زار
تنى زار و بيمار
تنى زار و بيمار و بيدار

دلى سرد
دلى سرد و پردرد
دلى سرد و پردرد و شبگرد

غمى دور
غمى دور و مستور
غمى دور و مستور و مغرور

رهى كور
رهى كور و بى نور
رهى كور و بى نور و مهجور

دمى سخت
دمى سخت و سرسخت
دمى سخت و سرسخت و جانسخت
----------------------------------------------
شبى بسته بر درد و بى تاب
تنى رَسته از درد و در خواب

............
لطفاً سروده توسط جناب آقاى آسمان مورد نقد قرار گيرد. سپاس.

عنوان شعر دوم : -
-

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر شعر دیگری از جناب منتظری که از شاعران موفق و همیشه همراه پایگاه نقد شعر هستند. با ذهنیتی که از طبع نوپسند و ماجراجوی ایشان سراغ داریم، هیچ عجیب نیست اگر شعر پیش رو را نیز شعری خاص می یابیم. این شعر نیز مانند تجربه های دیگر این شاعر ارجمند، نیم نگاه نافذی به فرم دارد. از این گذشته، وسواس شاعر در مورد انتخاب و اقتصاد کلمات و نوعی از چینش واژگانی آگاهانه هم راه را برای زمزمه پذیری و تکامل ساختاری این شعر هموار کرده است. شعر شعری موزون و (به اعتباری) نیمایی ست که (جز بند پایانی اش) از بندهایی سه سطری تشکیل شده که مجموع دو سطر نخستین هر بند در بند سوم تکرار شده و به تکامل رسیده اند. با این حساب، اگر کسی بخواهد منظره ای کلّی از این شعر را به ذهن بسپارد، مرور همان سطور سوم کار را برای او آسان خواهد کرد. این البته بدان معنا نیست که تکرارهای هر بند (مخصوصاً تکرار سطر نخستین هر بند که در هر دو مصراع بعدی هم لحاظ شده) تکرارهای عبثی هستند. حداقل فایده ی این تکرارها را می توان تأکید دانست؛ فارغ از این که چنین تأکیدی برای یک سلیقه ی خاص ملال آور به نظر برسد یا برای سلیقه ای دیگر واجد معنایی افزون تر حک شده تر تلقی شود. من شعر را شعری نفس نفس زنان یا بیمناک می بینم. گویی که القای موسیقی کلّی شعر و از سر گیری سخن در هر بند، شاعر را در نزد ما سخن گویی هراسان از تمام کردن هر سطر یا نگران نافهمیده ماندن سخنش نشان می دهند؛ خطیبی که هر بار با توقف، ضرب کلامش را نیمه می گذارد و باز از نو می آغازد. اگر این برداشت درست باشد و بتوان این شعر را (فعلاً فارغ از معنا و فقط بر مبنای روساخت آهنگش) واجد این دو معنی (نفس نفس زدن و اضطراب) دانست، باید دید که آیا مضامین و محتوای شعر هم چنین چیزی را تأیید می کنند؟ گویا بله. هم واژه های پیایندی که در هر بند آمده اند مؤیّد دلایلی «منفی» و ناخوشایند هستند و هم مجموعه ی این عناصر در کنار یکدیگر چونان پازل هایی از یک تصویر بزرگ تر، چنین برداشت کلّی یی را تأیید می کنند؛ مقصودم کلماتی ست از این دست: تار، تبدار، غمبار، زار، بیمار و بیدار، سرد، پردرد و شبگرد، غمِ دور، راهِ کور و بی نور، مهجور، سخت. هنر شاعر در این شعر، یا بهتر است بگوییم یکی از هنرورزی های شاعر در شعر حاضر، همان طور که قبلاً هم عرض شد، به گزینی و وسواس در خرج کردن واژه هاست. از این حیث، تمام شعر دارد پیرامون چند کلمه دور می زند؛ کلماتی که می کوشند ضمن پله به پله پیش بردن ما در عمق ماجرا، در کنار هم آن فضای کلّی را برای ما ترسیم کنند. این کلمات اصلی، «شب و تن و دل و غم و راه و دم» هستند. بگذارید این طور به ماجرا بنگریم که آیا این کلمات به خوبی در جای خود قرار گرفته اند و هر کدام توانسته اند ما را گامی به پیش تر و درون تر هدایت کنند؟ مقصودم در این جا چینش همین کلمات اساسی ست و ترتیب قرارگیری شان. بسیار خوب، شب می تواند فضاساز آغازین خوبی برای کل ماجرا باشد. بعد از آن شاعر باید کسی را در این شب به ما نشان بدهد و سراغ «تن» رفته است. این هم درست! باز شاعر دوربینش را بیشتر به درون می برد و از «دل» سخن می گوید. این هم از این! در درون دل چه می توان دید؟ بله، «دل». با این حساب تا این جا همه چیز مرتب به نظر می رسد. تا این که می رسیم به «راه» و «دم». اگر در این دو بند انتهایی، تنها با «راه» رو به رو می بودیم، می توانستیم گفت که شاعر برای اتمام کار، خواسته باز دوربینش را کمی عقب بکشد و حالا آن تنی را که گرفتار شب است در مسیر این راه به ما نشان بدهد. اما حضور «دم» (چه به معنای نفس باشد و چه لحظه) بعد از آن برای ما چاره ای باقی نمی گذارد جز این که آن ترتیب را به هم ریخته بینگاریم. پس نخستین نقد به این شعر، می تواند فرمی باشد و مربوط به آنچه که گفته شد. من شخصاً حتی با بازگشت به «شب و تن» در واپسین بند این شعر (بند دوسطری پایان بندی) هم مشکلی ندارم و می توانم آن را رجوعی بازنگرانه و مؤکد به دو عنصر برجسته تر در میان آنچه که تا کنون از آن ها سخن رفته بود (یعنی همین «تن» و «شب») فرض کنم؛ هرچند به نظرم مجال همین دو سطر پایانی را نیز می شده به فرا رفتن و افزودن عناصری تازه تر اختصاص داد ولی این تنها یک فرض و تصور است و نه چیزی که در این شعر واقعیت و حلول و تجلی و ثبوت یافته است. چه بسا که دور زدن شعر در محدوده ی همین «تن و شب» از افزودن عناصر تازه هم بهتر و برتر باشد؛ از این منظر که تأکید دیگری ست بر رویّه ی این شعر در دور زدن در کلماتی محدود و ساختن خیمه ی وسیع شعر با همین چند قلم کلمه. نباید از خاطر ببریم که کلمات فرعی بندهای مختلف این شعر هم تأییدکننده ی کلمات دیگر هستند. مثلاً تار با شب مرتبط است، تبدار با بیمار و زار و پردرد، غمبار با غمی که چند بند دیرتر شاعر سروقتش خواهد رفت، شبگرد با بیدار و شب، شب با بی نور و کور. و همان طور که می بینید، شاعر با محدوده ی مشخصی از کلمه ها توانسته کارش را پیش ببرد. خُب، البته واژه هایی کم ربط تر و کم رابطه تر هم در این شعر هستند که باید از شاعر در مورد حضورشان سؤال کرد و پرسید که آیا چیز دیگری جز ضرورت وزن و قافیه، حضور و وجود این ها را در شعر مستحکم می کند؟ مثلاً چه؟ مثلاً مغرور. یا مستور. یا حتی مهجور که به شکل غریبی صفتِ راه شده. یا سرسخت و جان سخت. در مجموع، به نظرم شعر تا پایان بند شبگرد خیلی خوب و هموار پیش رفته ولی در بند بعدی، هم دور بودن غم شائبه ایجاد می کند که: چرا دور، هم مستور معنای دقیقی به ما نمی دهد، هم معلوم نیست که غرور از آن کیست و چرا و به چه اقتضا و شاهدی آمده است. انگار این کلمه تنها با پارتی بازی موسیقی اش یکهو این وسط پیدایش شده و جای پای دیگری در متن ندارد. راستش ذهن من با درک جایگاه معنایی کلمه ی «بسته» هم در واپسین فراز از این شعر مشکل دارد. راه حل را در «بسته در» می یابم و باز نمی یابم. آیا شاعر می خواسته شب را مانند خونی لَخته و بسته شده بر محور درد تصویر کند؟ آیا این شب، شبی ست که راه را بر درد بسته است؟ (که محتوای شعر و آن «بی تاب» پیایندش مؤیّد عکس این است). خلاصه این که در نمی یابم که «بسته» جز قرینه ای که با سطر بعد درست کرده، چه نقش و معنایی در این سطر دارد. افزون بر این، اگر همچنان بی تابی در این بند پایانی پابرجاست، چطور باید با این کنار بیاییم (و به قول معروف کجای دل مان باید بگذاریمش) که تن، دیگر آن تنِ دردمند و شب بیدار نیست بلکه کامروا و رهاشده از درد و آسوده در خواب به نظر می رسد؟

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۱۴
محمّدجواد آسمان » 18 روز پیش
منتقد شعر
3. تا حدی دست آدمی برای پیشنهاد دادن قوافی بهتری (مثلاً به جای همین «مغرور و مستور»ی که فرموده‌اید) بسته می‌شود. اگر دلخور نمی‌شوید، می‌خواهم جسارت کنم و عرض کنم که در مجموع گمان می‌کنم فرم خاص این شعر با محدودیت کلماتی که دارد، باعث شده که بخش اعظمی از روایتی که مورد نظر شما بوده، در ضمیر شما و شعرتان مستور و ناگفته بماند. راه حل چیست؟ پیشنهادم این است که به هر بند از شعر، وظیفه‌ای خاص برای گره‌گشایی از یک پلان و مرحله از کلّ ماجرا بدهید؛ به نحوی که هر بند، مخاطب را در مسیر روایت شما گامی به
سید مهدی منتظری » 18 روز پیش
تشكر ميكنم. توضيحات شما بسيار راهگشا و تأمل برانگيزند. روى شعر، با در نظر گرفتن نكاتى كه برشمرده ايد، كار خواهم كرد. آنچه مسلم است اين كه شعر مذكور رستگار نشده است و ،بنابراين، نياز به بازنگرى دارد. سعى ميكنم آن را "روايت مندتر " كنم. باز هم از شما سپاسگزارم.
سید مهدی منتظری » 21 روز پیش
زندگى سخت است، اما سخت تر از آن جان دادن است. تن (به دليل غريزه ى حفظ حيات) سرسختانه به زندگى چنگ انداخته و با همه ى دشوارى اش آن را رها نميكند. واپسين دم زندگى بسيار سمج و سرسخت است و شايد در نظر محتضر كش بيايد، اما سرانجام مرگ پيروز ميشود. زنده شب را در زندگى رها ميكند تا همچنان درد بكشد، اما حالا خود به آرامش رسيده است. شايد اگر نيك به لبان متوفى بنگريم، بتوانيم طرح لبخندى (حاكى از رضايت) يا نيشخندى (به سوى شبِ جامانده در زندگى) را بر آنها بيابيم. مراتب ارادت مرا پذيرا باشيد. سپاس.
محمّدجواد آسمان » 18 روز پیش
منتقد شعر
1.درود بر آقای منتظری عزیز و بزرگوار. من نیز به حضرت‌تان ارادت دارم و تجربه‌گرایی شعرهاتان را می‌پسندم. توضیحات‌تان را خواندم. تصویری که من از این شعر یافته بودم، تصویر شخصی عاشق و تنها بود که کوچه‌گردی می‌کند و در بستر خوابش نمی‌برد. اشارات زاری و تب‌داری و بیماری را هم دل‌شکستگی هجران فهمیده بودم. با توضیحات شما تلقی‌ام از شعر عوض شد ولی حقیقتاً خودم تصویر «مرگ و احتضار» را درنیافته بودم. انتظار شما در مورد این‌که مخاطب بعد از «تن زار» و «راه کور» و «جان‌سختی» به مرگ پی ببرد بی‌جا نیست ولی...
محمّدجواد آسمان » 18 روز پیش
منتقد شعر
2. ولی حضور مرگ هم چندان در شعر روشن نیست که راه را بر تأویلات دیگر ببندد. ضمن این‌که حضور بند «راه» در میانه‌ی ماجرا (قبل از بند «دم» و نفس‌های آخر) باعث شد که من آن را نه «سفر مرگ» بلکه راه‌پیمایی در همان شب تاریک تصور کنم. می‌بینید که روایت شعر چندان هم خطی و پیوسته نیست. علاوه بر این، بدون این‌که اصراری داشته باشم، می‌گویم کاش تنوع بیشتری به قوافی می‌دادید؛ الآن دو جفت از بندها قوافی همانند دارند بدون این‌که این کار نظم فرمی خاصی به شعر داده باشد (اول و دوم، و چهارم و پنجم). در چنین حالتی،
محمّدجواد آسمان » 18 روز پیش
منتقد شعر
4. پیش ببرد. علاوه بر این، در مجال «چهارکلمه‌ایِ» هر بند، بکوشید که بهترین کلیدواژه‌های پیش‌برنده و معنی‌افزاینده را استخدام کنید. می‌دانم که این‌گونه نسخه پیچیدن من، کنار گود نشستن و «لنگش کن» گفتن است؛ ولی کاری که برادر کوچک‌تان می‌تواند بکند، تنها دادن تصوری از وضع آرمانی به شماست. نهایتاً مشارکت شعر شما با شاعری خود شماست که موجودیت غایی حاصل کار را رقم خواهد زد. مطمئنم که بعد از این تأملات، نتیجه هرچه بشود، عالی‌ترین نتیجه‌ی ممکن خواهد بود؛ حتی اگر آخرالأمر به این نتیجه برسید که بهترین حالت
محمّدجواد آسمان » 18 روز پیش
منتقد شعر
(آخرین بخش از پیام) : همین حالت کنونی ست. برای‌تان آرزوهای خوب دارم. نمی‌دانم اصلاً توانستم با این پاسخ‌ها کمکی بکنم یا فقط ماجرا را پیچیده‌تر کردم. پاینده باشید.
سید مهدی منتظری » 21 روز پیش
البته، هيچيك از توضيحات مذكور دردى از اين شعر دوا نميكند و گرهى از كار آن نميگشايد، زيرا شعر راستين نيازى به پانوشت ندارد. اگر نام شعر و مجموعه ى بندهاى آن نتوانسته اند تداعى گر مفهوم احتضار باشند، پس اين شعر نارساست. اما، صميمانه و صادقانه عرض ميكنم كه خود نيز با واژه هاى "مغرور"، "مستور" و حتى "شبگرد" چندان موافق نيستم و از واژه هاى جايگزين پيشنهادى احتمالى (بويژه از سوى شما) استقبال ميكنم.
سید مهدی منتظری » 21 روز پیش
در بالاى مرز، جاى دو بند آخر (مربوط به "راه" و "دم") شايد بتواند عوض شود؛ ولى ترجيح خود من همين حالت فعلى است زيرا شعر تا حدى جنبه ى روايى (خطى) دارد و بهتر است آخرين دم در آخرين دم [چسبيده به مرز] بيايد. البته، در مفهومى بس فلسفى، درد اين فرد نه الزاماً دردى جسمانى يا حتى روحى كه درد خودِ فرايندِ زنده بودن است: درد زندگى، كه غم را نيز به همراه دارد.
سید مهدی منتظری » 21 روز پیش
با مرگ، كه اجباراً سرانجام فرا ميرسد، محتضر از مرز ميگذرد و به متوفى بدل ميشود. بند آخر به مرده اى اشاره دارد كه تا همين دو سطر پيش هنوز زنده بود. در حالى كه شب، به دليل تعلق به قلمرو زندگى، همچنان درد ميكشد و گويى آن را [با طناب] به درد "بسته"اند، متوفى (درست در نقطه ى مقابل) ديگر از درد "رسته" است و به همين دليل حال ميتواند آرام بخوابد (بر خلاف ابتداى شعر، كه درد زندگى مانع خواب او ميشد).
سید مهدی منتظری » 21 روز پیش
بله؛ واژه ى "دم" ايهام دارد و به لحظه ى آخر (آخرين نفس) اشاره ميكند. تن، به دليل خاصيت فيزيولوژيك ذاتى خويش، حاضر به ترك زندگى (حتى در دشوارترين شرايط) نيست. لحظه ى آخر زندگى بسيار سمج است و احتمالاً كش مى آيد. نفس آخر بسيار جانسخت است و "آخر بودن" خويش را باور ندارد. زنده، با واپسين نفسهايش، به زندگى چنگ زده است.
سید مهدی منتظری » 21 روز پیش
راه، همان جاده ى مرگ است، كه لاجرم مهجور و تاريك است. اما، چرا مهجور؟ مگر همگان اين راه را طى نميكنند؟ چرا؛ ولى هر كس به تنهايى. در اين راه هيچكس توان ديدن ديگرى را ندارد. مردن (چون زادن) به تنهايى روى ميدهد، حتى اگر جماعتى بر بستر محتضر گرد آمده باشند.
سید مهدی منتظری » 21 روز پیش
آن يك نفر بيمار است و به دليل درد و غم (كه نشانه هاى زندگى هستند) بيدار نيز. او در لحظات پايانى عمر احتمالاً خاطرات [دور] خويش را نيز مرور ميكند. او تاكنون غمى سنگين را بر دوش ميكشيده، ولى به تنهايى و پنهانى (مستور)؛ شايد خود غم خويشتندار بوده و ميخواسته چون رازى سر به مُهر (مغرور) باقى بماند.
سید مهدی منتظری » 21 روز پیش
سلام بر جناب آسمان گرامى، و عرض تشكر جهت دقت و وقتى كه صرف كرده اند. نام شعر "مرز" است: مرز ميان مرگ و زندگى (اين مرز با يك خط نقطه چين ميان شش بند همشكل اول و بند متفاوت پايانى نمايش داده شده است). ميتوانستم نام شعر را "احتضار" بگذارم، اما در اين صورت همه چيز لو ميرفت. ولى حقيقت اين است كه كلّ شعر سعى دارد لحظات پايانى عمر يك نفر را نشان دهد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.