چه می‌توان گفت؟



عنوان مجموعه اشعار : ...
عنوان شعر اول : .
گرچه رفته زیر زیر زیر خاک، میهنم
محض آسمان، هنوز بال بال می زنم

سال هاست که در آرزوی بال کوچکی
دور خویشتن کفن به جای پیله می تنم

لایه لایه لایه می برد فرو مرا زمین
از لحاظ «حجم» و «جرم» ، «کاه» و «کوه آهنم»

آرواره های زندگی -زمین و آسمان-
سخت صلح کرده اند؛ با وساطت تنم

گرم مرگم و خلاصم از گذار روزگار
سردم آنچنان که در خلال تیر، بهمنم

مرده پا به عرصه ی جهان گذاشتم - بله-
یک نفر اگر درست زیست در جهان، منم

عنوان شعر دوم : .
همه سرمایه هام آتش گرفت امروز
بهای نفت خام آتش گرفت امروز

اتاق تاکسی ها از جنون تب کرد
که اعصاب عوام آتش گرفت امروز

سهام شرکت بهمن شکوفا شد
جوانی کام کام آتش گرفت امروز

دمای سوریه پهلو به ایران زد
و صبح و ظهر و شام آتش گرفت امروز

چه ماند از مملکت جز خاک و خاکستر
وطن تام و تمام آتش گرفت امروز

عنوان شعر سوم : .
سروری بی شبهه هستی، من که هستم؟ بنده ی مطلق
دست ما را هم بگیر ای سرور پاینده ی مطلق

تلخ کن تنها دو روزت را ،دو روزی پیش من بنشین
من همین امروز و فردا هستم ای باشنده ی مطلق

گریه ای همواره ام بی تو، زمینی رو به ویرانی
آسمانی رعد و برق اندودی ای تو خنده ی مطلق

سوختم دارد به پایان می رسد، ترمز بزن ای زن
تند رفتی ، سرعتت را کم کن ای یک دنده ی مطلق

خیر، جای هیچ حرفی نیست، شکایت جای خود دارد
پیش تو در هر شرایط بنده ام شرمنده ی مطلق

بار آخر را بچین، پیش تو باید پاکبازی کرد
باز خواهم سوخت، من بازنده ام، بازنده ی مطلق

شعر چهارم:

اصلا تو هم برو ، برو بگذار تا ابد تنها ترین پدیده ی کل جهان شوم
آری تو هم برو برو تا دور های دور تا من درون غربتم آتش به جان شوم

سنگر بگیر دور ترین نقطه از مرا چیزی نمانده است مرا منفجر کنم
چیزی نمانده است که محو از زمین شوم چیزی نمانده است که بی آسمان شوم

چیزی نمانده است برو لعنتی برو چیزی نمانده است از این بمب ساعتی
نگذار تو ستاره ی این ماجرا و من منفور عام و خاص زمین و زمان شوم

بگذار این ثواب برای خودم شود، این تیتر حق زندگی مهلک من است
دنبال بخت خود برو، بگذار تا خودم محض جراید دو جهان آب و نان شوم

بتخانه ی محقر من را رها کن و بتخانه ی عظیم تری رو به راه کن
ای تا ابد الهه ی من، من محقرم، بگذار تا خرابه ای آتش به جان شوم
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم نگاهی خواهیم افکند بر چهار غزل. غزل نخست، غزلی ست مقفّی و بی ردیف که محتوایی میهنی و اجتماعی دارد. شعر واقعاً شعر خوبی ست و بعضی از بیت هایش (مثلاً بیت های دوم و چهارم و ششمش) سهمگیم و معرکه اند. شاعر در این غزل، خیلی راحت با ما سخن می گوید و پیداست که افزون بر وزن توانسته بر زبان هم سوار شود. در مورد شعری که خوب است، چه می توان گفت جز این که خوب است! وقتی برای تکرار «زیر» در مصراع نخست با قید تأکید و نسبتش با تکرار «بال» در مصراع دوم (که هر دو بجا هستند) توجیه موجهی می یابیم و «محض» را در جای درستی می یابیم و طنین آهنگ «خویشتن / کفن» را دلنشین می یابیم و لف و نشر و جناس ناقص مصراع ششم را دلچسب و آگاهانه و زبردستانه می بینیم به تازگی تصویرِ همه چیز تمامِ آرواره های زمین و آسمان و وساطت گویای تن در آن میان می رسیم و روی نسبت «مرگ / گرم» مکث می کنیم و نسبت واژگان درون این بیت را تام و تمام می یابیم و می بینیم که شاعر با بیتی درخور کلامش را به پایان برده، چه می توان گفت جز این که این شعر، شعر خوبی ست. اگر بخواهم مته به خشخاش بگذارم و سخت گیری کنم و از نگاه مخاطب سخت پسندتر به این غزل بنگرم، تنها یکی دو ایراد جزئی می توانم بر این شعر بگیرم. یکی نقش موسیقایی «که» در مصراع چهارم که باید برای تکمیل آهنگ کمی آن را کشید و البته همین را هم می تواند تأویل به معنا کرد و با در انتظار و در آرزو معلّق ماندن هماهنگش دانست، و دیگری «از لحاظ» در مصراع ششم که قدری از بافت زبان بیرون زده ولی شاعر این گزند و خطر را به بهای امروزی تر شدن (و نتیجتاً صمیمانه تر شدن) زبان شعرش به جان خریده است. این شعر، واقعاً جانم را تازه و با وجود اندوه مضمرش حالم را خوش کرد و از این بابت نمی توانم به شاعر دست مریزاد نگویم. در شعر بعدی هم فضاهای نوین را شاهدیم. یکی از توانایی های درخور آفرین شاعر این شعرها که باید قدرش را بداند، همین ورود به فضاهای امروزی و نترسیدن از نشان دادن تصاویر امروزی ست؛ مثلاً نظیر آنچه در مورد تاکسی و سهام رخ داده است و در بافت و بستر زبان این شعر هم غریبگی نمی کند. شعر، فضایی نسبتاً یکدست دارد و کمتر از این شاخه به آن شاخه پریده. هرچند باید به شاعر گوشزد کرد که همه ی دغدغه ها را طبعاً نمی توان در یک شعر جا داد. از این منظر، باید گفت که این غزل با آن که به هر گوشه از «لوازم غم» سرکی کشیده، ولی در مجموع خوب توانسته فضای کلی و محور عمودی شعرش را واحد و یکدست نگهدارد. ایرادی اگر بخواهم بر این شعر وارد بدانم، ابتدا باید به «بهای نفت خام» اشاره کنم. به نظر می رسد که ردیف «آتش گرفتن» در این جا آن طور که باید جواب نداده. معنایی که آتش گرفتن به دست می دهد و توسط شاعر در ابیات مختلف این غزل به کار گرفته شده، طیف متنوعی را در بر می گیرد؛ از نابود شدن (در مورد سرمایه)، به سرحدّ تندی و به مرز انفجار رسیدن (در مورد اعصاب)، باز نابود شدن (در مورد جوانی)، فتنه خیز شدن و شعله ور شدنی که به واقعیت آتش نزدیک تر است (در مورد سوریه)، و باز طیفی منفی از سوختن و نابود شدن و... (در مورد وطن) در بیت پایانی. اما در مورد مصراع دوم، چیزی که کلام به ما القا می کند، بیش از آن که «بالا رفتن قیمت» باشد، همان نابود شدن است. و نکند شاعر اصلاً قصدش پایین آمدن نرخ فروش نفت بوده باشد؟! اگر اینچنین است، حرفم را پس می گیرم اما اگر مقصود شاعر، بالا رفتن قیمت نفت بوده باشد، معنای معکوسی در مصراع مندرج است. خُب، گویا از این ایراد، چیزی عاید ما نشد و ناچار شدیم حرف مان را پس بگیریم. پس بگذارید سنبه ی نقد را قدری پرزورتر کنیم و با اندکی بهانه جویی افزون تر، به لق بودن جای «که» در ابتدای مصراع چهارم اشاره کنیم که آشکارا به جای «به این دلیل که / چرا که، و...» نشسته است. هرچند باز «که» در این جا از «و» بهتر است. در مجموع، این شعر را هم باید شعری قوی و قابل قبول ارزیابی کنیم. و امّا شعر سوم. انصافاً و بی رودربایستی باید گفت که شعر سوم به اندازه ی دو شعر اول خوب و مطلوب نیست. شعر تا نیمه های بیت سوم بسیار بسیار بسیار خوب پیش رفته است اما ناگهان از نفس افتاده و محل حوادث ناخوشایندی شده. قبل از اشاره به این موارد نادلخواه، بگذارید بگویم که (هرچند دخالت در اختیارات شاعر است و کار درستی نیست!) عالی می شد اگر خطاب این شعر به «زن» محدود نمی شد و گستره ی وسیع تری را در بر می گرفت. مثلاً خود من با خواندن چند بیت آغازین، آن را شکواییه ای تلخ و شیرین خطاب به خدا دیدم. در این صورت واقعاً می شد آن دو بیت آغازین را محشر نامید و از دلچسب ترین نمونه های مشابه. کدام نمونه های مشابه؟ لابد غزل زنده یاد حسین منزوی با ردیف «خدایا» را خوانده اید... به هر روی، به شعر برگردیم. در دومین مصراع از بیت سوم، با توجه به سوابق ذهنی ما، ما مخاطبان شعر فارسی از دیرباز تا امروز، خنده دیدن رعد و برق (که همیشه به مثابه ی نمادی از خشم می شناخته ایمش) قدری غریب است. باشد؛ این را به حساب نوآوری و تازه سازی شاعر می گذاریم. ولی با بیت چهارم چه کنیم؟ اگر بخواهیم یک بیت مثال بزنیم که در آن پایبندی به قافیه باعث ظلم به بیت شده، این بیت بهترین نمونه است. با وجود این که شاعر در این بیت هم بیکار ننشسته و سعی کرده تناسبی بین جزء دنده ی ترکیب یکدنده و ترمز و سوخت ایجاد کند، ولی نتیجه طنزناک از آب درآمده. از شاعر نمی توان پذیرفت که طنز جاری در این بیت را در راستای لحن نیشدار مابقی این غزل بداند. طنز این بیت، کمی فرودست و سخیف شده؛ از جنس طنزهایی که شاید در دسته ای از شعرهای طنز مقبول باشد اما در این بافت، بی شک نه. طبق معمول، خیلی پرگویی کردم و مجال یادداشت به انتها رسید و ناچارم به دیگر نکات این شعر گذراتر اشاره کنم و از شاعر خواهش کنم شعر چهارم را در پُستی دیگر در معرض نقد بگذارد تا در یادداشتی دیگر توسط من یا دیگر منتقدان این پایگاه نقد شود. در بیت پنجم، «نیست» وزن را مختل کرده. «چیدن بار آخر» در بیت واپسین هم خوب جا نیفتاده و ننشسته. می دانم که قصد شاعر اشاره به بازی ست اما این معنا حتی پس از تا آخر خواندن بیت نیز بسیار دیریاب است و معنای دم دست تر «بار / توشه» را ابتدائاً به ذهن می رساند.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۳
احمد دَرّودی » 23 روز پیش
خیلی خوب بود.
حسین چمن سرا » 23 روز پیش
خواندم و مثل همیشه استفاده کردم. ممنونم از لطفتان
محمّدجواد آسمان » 23 روز پیش
منتقد شعر
شاد زی برادر جان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.