بیانیه به جای شعر




عنوان مجموعه اشعار : ندارم
شاعر : فیروزه مرادی


عنوان شعر اول : زن...
به جرم عشقِ کورِ زن
چه کردی،باغرور زن؟
قرار ما تکامل بود
نه بازی باشعور زن

اگرچه درد،کافی بود
ولیکن عشق اضافی بود
پشیمانم ازاین احساس
که تاوان گزافی بود

ومادر تاکه زن زایید
به همراهم کفن زایید
برای نَر شدن اما
تورا توی لجن زایید

چه می دانی ازاین دختر؟
زنی زندانیِ شوهر؟
ازاو که بچه ات روزی
صدایش می زندمادر

چه می دانی بکارت چیست؟
هجوم دست غارت چیست؟
توبالایی ومن زیرم
چه می دانی حقارت چیست؟

تودربطن تنی بودی
به یک زن مبتنی بودی
به دنیاآمدی وباز
درآغوش زنی بودی

زن آمدهمسرت باشد
که پرواز پَرت باشد
نه اینکه پای صدصیغه
گناه آخرت باشد

زن آمد مرد اوباشی
پناه درد اوباشی
میان این شلوغی ها
تو‌تنها فرد او باشی

به من همواره بدبینی
به غیرازخود،نمی بینی
سکوت تلخ یک سنگم
به دست یک فلسطینی

بخندم زیرلب باید
لباسم رنگ شب باید
زبانم توی حلقومم
تنم رنگ رطب باید

به هرسازتورقصیدم
توخندیدی وخندیدم
من ازدندان خونینت
شبیه بره ترسیدم

قفس راتانفس ماندم
چهل من مثنوی خواندم
به مکثِ رقصِ راسِ تو
نشستم،پاشدم هردم

توگفتی بد،نگفتم خوب
دراستیصال نامطلوب
برایت بعدِ صدلذت
شدم یک جنس نامرغوب

نگاهت روی مردم بود
شبیه نیش کژدم بود
همیشه بوالهوس بودی
نگوتقصیرگندم بود

که هرزه اسم ظن بوده
گناهش پای زن بوده
وچینی تنم عمری
به دست بندزن بوده

اگرسررفتم ازدوشت
ودل کندم ازآغوشت
بدان نشنیده ای من را
وسیلی خوردم ازگوشت

زتوهی بولِ سگ می ریخت
زمن هی توله سگ می ریخت
تنم پای هوس هایت
به خون تشنه رگ می ریخت

زنم یک راز دردآلود
میان هاله ای ازدود
به پایت ازبهشت خود
شدم آواره ومطرود

عتاب ازتووَ تاب ازمن
توخودکوزه سراب ازمن
تمام سکه ها ازتو
ولی بوی کباب ازمن

دوتاپای چلاق ازتو
ومغزیک الاغ ازتو
تحمل از زن بدبخت
ولی حق طلاق ازتو

به نزد خالقت اصلا
تومعشوقه تری حتما!!
چراکه باید ازپشتت
نمازم را ببندم من!

اسیرم توی اسمی کال
سیاست های رادیکال
به گوش کس نخواهدرفت
خروش هقهق سیال

چراباران نمی بارد؟
گل شب بونمی کارد؟
دلم ازفرط غم میلی
به آدینه شدن دارد

دلم اورنگ می خواهد
دلی دل تنگ می خواهد
به جای زوزه ی شلیک
کمی آهنگ می خواهد

به جولان می رسدروحم
اگرچه حاصل کوهم
نخواهدتا رسد دستی
به پای قد ِّاندوهم

دلم باغصه درگیراست
جوانی خسته وپیراست
دراین زندان پوسیده
چقدراز«ما»شدن سیراست

به زخم سینه ام سوگند
غم دیرینه ام سوگند
به این ایمان صدتکه
به بغضِ کینه ام سوگند

به قلبی که پرازخون شد
به فریادی که مدفون شد
به عمر رفته بر بادم
زنی عاقل،که مجنون شد

به زخم اولین جیغم
گلوگاهِ پرازمیغم
به این فریادِخاموش و
به رگ های پرازتیغم

نمی بخشم قصورت را
زمن پای عبورت را
نمی بخشم، نه تنهاتو
که صدنسل ذکورت را...!


عنوان شعر دوم : _
_

عنوان شعر سوم : _
_
نقد این شعر از : آرش شفاعی
شعر بلندی از خانم فیروزه مرادی، از یک نظر امیدوار کننده است و از یک نظر ناامید کننده. دربارۀ این موضوع حتماً حرف خواهم زد اما قبل از آن شاعر را به یک نکتۀ مهم توجه می‌دهم و آن اهمیت ایجاز در شعر است. ایجاز را حتماً در لغت و اصطلاح می شناسید و درباره اش خوانده اید اما واقعاً چه معیاری برای ایجاز در شعر هست؟ از کجا باید فهمید که شعر مطول شده است؟ شاید بگویید شاعری حرفی زیاد داشته است و نیاز داشته که بسیار حرف بزند، در این صورت به صرف اینکه شعر بلند شده است، باید شعر را محکوم به مطول شدن کرد؟ این حرف درستی است اما باید این مسأله را هم در نظر داشت که مخاطب ممکن است از یک شعر بلند با فضایی یکنواخت و حرف هایی که پی در پی گفته می شود، خیلی زود خسته شود. اگر مطالعات شاعر در ادبیات قدیم زیاد باشد می داند که شاعران قصیده سرای گذشته هم درگیر همین مسأله بوده اند اما آنها تکنیک‌هایی برای ایجاد فضای تازه در شعر به وجود آورده بودند که باعث می شود مخاطب در میانۀ یک شعر بلند، نفسی تازه کند. مثلاً تجدید مطلع می کردند، انگار از اول شروع به شعر گفتن می کردند و به مخاطب فضایی و مجالی برای نوشدن حس و حال می‌دادند. این اتفاق در شعر خانم مرادی نیفتاده است و به همین دلیل خواننده در میانۀ شعر احساس خستگی می‌کند.
اما در ابتدا گفتم که شاعر ما را امیدوار می کند. امیدوار کردن به این دلیل که شاعر حرفی برای گفتن دارد. در این زمانه که محدودۀ مضمونی شعر امروز بسیار لاغر شده است، شاعری که دردی، حرفی و موضوعی برای بیان کردن داشته باشد، یک غنیمت است. شاعر این شعر به شدت درگیر موضوع ظلم به زنان در جامعه است و سعی دارد با ابزار شعر این حرف خود را بیان کند اما متأسفانه او نتوانسته است در بهره گیری از ابزار شعر موفق باشد. تفاوت صدور یک بیانیه و سرودن یک شعر باید همیشه مورد نظر شاعر باشد. به این بخش از شعر توجه کنید:
دوتاپای چلاق ازتو
ومغزیک الاغ ازتو
تحمل از زن بدبخت
ولی حق طلاق ازتو
شاعر برای دفاع از یک حق، عملاً به فحش دادن و تحقیر کردن طرف مقابل خود پرداخته است. یعنی برای مخالفت با تحقیر بخشی از افراد جامعه، به تحقیر بخشی دیگر از افراد جامعه روی آورده است. به این که خود این کار نقض غرض است، کاری نداریم ولی اگر واقعاً شاعر شعر می گوید که در متن آن به دیگران فحاشی کند، واقعاً چه دلیلی برای شعر؟ در همین جامعه کسانی هستند که بهتر و دریده تر از این بلدند فحش بدهند، نیازی هم به ابزار شعر ندارند. تازه اگر همین‌ها را هم بپذیریم، از شاعر می‌پرسیم که با چه معیاری این را شعر می‌داند که : «تحمل از زن بدبخت/ ولی حق طلاق از تو» اگر وزن و قافیه را از این سطر بگیریم چه عنصر شاعرانه ای در این سطر و در بسیاری از سطرهای شعر وجود دارد؟ نقطه ضعف مهم این شعر، ضعف تخیل ورزی شاعر است. شاعر هیچ فعالیتی برای بهره مندی از ظرفیت تخیل در شعر نکرده است و به همین دلیل شعر او بیشتر از هرچیز دیگر به مجموعه‌ای از حرف‌های معمولی و درددل‌هایی شبیه شده است که تا «شعرشدن» راه زیادی در پیش دارد.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.