روايتي كه به مرگ شعر راضي نباشد




عنوان مجموعه اشعار : لب مهتابی اندوه
شاعر : محمد راثی


عنوان شعر اول : اعتراض
D R:
اعتراض

بی توجه به بساطی که جوان عصبی گسترده
در پیاده رو همیشه شلوغ
و در آن خط بد استیصال
کاغذی کرده سیاه
با گرفتاری هر روزه ی خود رهگذران می گذرند

می توانست همین مایه شرم فامیل
مثل مردی و غیرت باشد
هرچه با کد یمین و عرق پیشانی دشت کند
بهترین حجت همت باشد

می توانست از آن هیکل سرتا پا عجز،
عوض میل فراموشی و تخدیر شدن
کاوه ای برخیزد
کاوه ای دغدغه اش
یاغی جاری تقدیر شدن
و تماشایی داشت
پنجه افکندن آن کوه تلاش
با فسونی که دمد اهریمن

می توانست ، دریغا که در این رهکوره
هر خطا موجب افت است و سقوط
همچو سیبی که به عنوان تمرد شده بود
عامل طرد و هبوط


...آه از این گرد سفیدی که بسان ضحاک
حمله آرد بر مغز
پشت هر یل برساند بر خاک

دست امداد به هر کس یازید
پاسخش طعنه و استهزا بود
از رفیقان به ظاهر مشفق
انتظار کمکش بیجا بود

کاوه من بر خیز
در چنین معرکه دست تو نمی گیرد کس
عابران کور و کرند
با خیالات حقیرانه خود در گذرند

با کدامین بنزین
این مچاله شده در شرم و تکدی آیا
می نماید به جهان نامرد
اعتراض خود را

عنوان شعر دوم : ۰
۰

عنوان شعر سوم : ۰
۰
نقد این شعر از : ارمغان بهداروند
اگر معتقد باشيم كه شعر، فرهيختگي مخاطب را سرعت مي بخشد و خلاقيت هنري شاعر، فرآيند دانايي را محقق مي سازد، اين شعر نمي تواند مصداق چنين اعتقادي باشد. ناگزيرم به صراحت بيشتري با جناب راثي مواجه شوم كه پيش از اين دوبار منتقد آثارش بوده ام و اميدوار بوده ام كه در آثار بعدي اش با اتفاقاتي كه روي آن ها تاكيد داشته ام مواجه شوم. اگر همه ياين اثر را از صدر تا ذيل با هم چند بار بخوانيم متوجه مي شويم كه شاعر اصرار داشته است كه بگويد يك اشتباه ساده مي تواند به انقراضي ختم شود. اين اشتباه ساده مي تواند همين اعتياد در اين شعر، فرزندكشي رستم در داستان سهراب، تصادف، باران بهاري و يا هر پديده و اتفاقي ديگر باشد. بديهي است مخاطب اگر قرار باشد صرفاً با يك اتفاق مواجه شود و دقيقاً اصل روايت به شكلي ذهن و زبان شاعر در آن هيچ تصرفي نداشته باشد منتقل گردد، نبايد انتظار اتفاق شاعرانه اي داشته باشيم و صرفاً يك نثر را به نظم تبديل كرده ايم كه براي رسيدن به مقصود و مقصد آن نيز بايد رنج درست خواني شعر و موزون خواني را نيز به مخاطب تحميل كنيم. به شروع دو داستان رستم و سهراب و رستم و اسنفديار در شاهنامه توجه كنيم:
- اگر تندبادی براید ز کنج
به خاک افگند نارسیده ترنج
ستمکاره خوانیمش ار دادگر
هنرمند دانیمش ار بی‌ هنر
اگر مرگ دادست بیداد چیست
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست
ازین راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر ترا راه نیست
همه تا در آز رفته فراز
به کس بر نشد این در راز باز
به رفتن مگر بهتر آیدش جای
چو آرام یابد به دیگر سرای
دم مرگ چون آتش هولناک
ندارد ز برنا و فرتوت باک
درین جای رفتن نه جای درنگ
بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ
چنان دان که دادست و بیداد نیست
چو داد آمدش جای فریاد نیست
جوانی و پیری به نزدیک مرگ
یکی دان چو اندر بدن نیست برگ
- کنون خورد باید می خوشگوار
که می‌بوی مشک آید از جویبار
هوا پر خروش و زمین پر ز جوش
خنک آنک دل شاد دارد به نوش
درم دارد و نقل و جام نبید
سر گوسفندی تواند برید
مرا نیست فرخ مر آن را که هست
ببخشای بر مردم تنگدست
همه بوستان زیر برگ گلست
همه کوه پرلاله و سنبلست
به پالیز بلبل بنالد همی
گل از نالهٔ او ببالد همی
چو از ابر بینم همی باد و نم
ندانم که نرگس چرا شد دژم
شب تیره بلبل نخسپد همی
گل از باد و باران بجنبد همی
بخندد همی بلبل از هر دوان
چو بر گل نشیند گشاید زبان
ندانم که عاشق گل آمد گر ابر
چو از ابر بینم خروش هژبر
بدرد همی باد پیراهنش
درفشان شود آتش اندر تنش
به عشق هوا بر زمین شد گوا
به نزدیک خورشید فرمانروا
که داند که بلبل چه گوید همی
به زیر گل اندر چه موید همی
نگه کن سحرگاه تا بشنوی
ز بلبل سخن گفتنی پهلوی
همی نالد از مرگ اسفندیار
ندارد به جز ناله زو یادگار
چو آواز رستم شب تیره ابر
بدرد دل و گوش غران هژبر
بازپروري اتفاق و تزريق كنش شاعرانه در متن باعث شده است كه اين متن صرفاً يك متن روايي نباشد و شاعر بنا به توان و كنش ادبي خود از آن يك اثر ادبي نيز توليد كند. در واقع مي توان بي آن كه داستان رستم و سهراب و رستم و اسفنديار را خواند از مقدمه ي آن به عنوان يك اثر مستقل و تاثيرگذار لذت برد.
مي خواهم توجه شاعر را به اين نكته جلب كنم كه اگر هم در نگارش اين اثر به توفيقي دست پيدا مي كرد بايد مراقب آفات روايت نگاري صرف باشد و آسيب هاي آن را بشناسد.
اگر بخواهم يك نمونه امروزي از همقدمي روايت و شعر در شعر امروز ذكر كنم شعر زمستان اخوان ثالث را به شاعر پيشنهاد خواهم داد. در اين شعر شاعر مساهدات خود را در همراهي با مكاشفات ادبي خود توام مي كند و نتيجه ي آن يك اثر فاخر است كه بيش از پنجاه سال از اقبال عمومي مردم و مخاطبان حرفه اي ادبيات بهره مند است:
- سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفی کاینست، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
چشم انتظار شعرهاي ديگري از دوست عزيز جناب راثي خواهم ماند.

منتقد : ارمغان بهداروند

ارمغان بهداروند متولد‌چهارم اردیبهشت ۱۳۵۳ اندیمشک دکتری زبان و ادبیات فارسی دبیر کنگره ملی شعر ملک ملکوت دبیر آوازهای سرزمین مادری دبیر جشنواره ملی شعر کوتاه جنوب جهان سردبیر نشریه جمع جمعه مخاطب ممنوع (سال ۱۳۸۰) به من که رسیدی بپیچ (سال ...



دیدگاه ها - ۳
ارمغان بهداروند » 23 روز پیش
منتقد شعر
درود.موفق باشيد. من هم به اختلاف نظر شما احترام مي گذارم. مانا باشيد
محمد راثی » 24 روز پیش
نیستیم که کلید حل معضلات را در چنته داشته باشیم . اما روایت و روایت صرف قواعد خود را دارد .بنده حقیر زمستان را شعری کاملا روایی نمیدانم.اگر شعر مرد و مرکب یا کتیبه را می فرمودید قبول می کردم اما زمستان بیشتر شعری سمبلیک است
محمد راثی » 24 روز پیش
جناب بهداروند عزیز ضمن تشکر از وقتی که برای این نوشته صرف کردید و فارغ از نقد این شعر با دیدگاه بنده با دیدگاه شما کمی زاویه دارد. اول اینکه این شعر فراتر از اینکه فرهیختگی مخاطب را سرعت ببخشد و فرایند دانایی را محقق سازد آیینه و گاه ذره بینی است که به بزرگنمایی جهان پیرامون مخاطب می پردازد.نیما بزرگ وقتی از ذهنیت و عینیت صحبت می کند و اخوان نظرشان اینست که حتی غیر شاعرانه ترین پدیده های اطراف ما می تواند موضوعی برای طرح مطالب باشد.ما فقط یک بیننده ایم و پیر مراد و دانای کل ...ادامه دارد

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.