ظاهر و باطن




عنوان مجموعه اشعار : صاع
شاعر : شهرام مودب


عنوان شعر اول : زبان
اسبِ سکوتم می زند خود را به هر سو وحشیانه
می خواهد آوازی بخواند با دهانی بی دهانه

اما سرِ یاری ندارد این زبانِ بی زبانم
انگار عادت کرده بیچاره به زورِ تازیانه

از لام یا کام ای زبان! چیزی بگو؛ درد است بر دل
انگار سنگینیِ کوهی رویِ دوشِ موریانه

شاید که در گوشِ محافل کرده ای با بوق و کرنا
اینکه شترهایم دو لُپی می خورند از پنبه دانه

اقرار کن؛ پیداست از عمقِ سکوتت این دسیسه
زیرِ سرِ تو دشمنِ جان است، اما دوستانه

که می کِشند آهِ دل، این مردمانِ عقل در چشم
در حسرتِ این صورتِ سرخم به سیلیِ زمانه

در حسرتِ "شهرام" خوش باشید و در خود غوطه ور، چون
کبکی که با سر در دلِ برفِ توهّم کرده لانه

شهرام مؤدب

عنوان شعر دوم : خوش بین
از آن روزی که گفتی با من آن راز
وَ کردی سفره ی دل پیشِ من باز

دماوندی شدم پر از گدازه
به ظاهر زنده اما چون جنازه

به خود می گویم ای بیچاره "شهرام"
شدی چون آفتابِ بر لبِ بام

چه می خندیدی! ای مغرورِ خوش بین!
به عشقِ عاشقان، تا چین و ماچین

برو شاعر تو با این کهنه ابیات
که در شطرنجِ عشقِ خود شدی مات

شهرام مؤدب

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو شعر؛ یک غزل و یک مثنوی. موضوع محوری غزل پیش رو، سکوت است؛ شعر با روایت سکوتی که شاعر از آن گریزان است آغاز می شود ولی در انتهای غزل احساس می کنیم که انگار شاعرِ دلخور از «محافل»، چندان هم بدش نمی آید که آن «مردمان عقل در چشم» و متوهّم را در حسرت صدای خود بگذارد. در حقیقت، شعر با این پیام به پایان می رسد که شاعر آن قدرها که دیگران گمان می کنند هم خوشبخت نیست. زبان شعر تا بیت سوم نسبتاً روان تر از مابقی ابیاتش پیش رفته است. گویی در بیت چهارم به بعد با شعری کوششی تر و دورتر از «آنِ شعر» رو به روییم. چیزی که این تلقی را دامن می زند، دست اندازهای زبانی ست که بدان ها اشاره خواهیم کرد. وزن این شعر، رقص و تنتنه ی خوبی دارد و توانسته به دلچسبی حاصل کوشش شاعر کمک کند. توجهات لفظی هم گهگاه در طول شعر، ما را سرخوش می کنند؛ دهان بی دهانه، زبانِ بی زبان... . البته این را هم باید گفت که در این قبیل اوزانِ تر و تازه تر که ذهن مخاطب ما کمتر نمونه هایی از آن ها را در خاطر و خاطره دارد، هرچه شمار زحافات و سکته ها و اختیارات عروضی به حداقل برسد و ارکان وزن تامّ و تمام تر و کمال یافته تر باشند، موسیقی بهتر القاء خواهد شد. مثلاً کجاها؟ مثلاً فارغ از معنا و مضمون، تصور کنید که در بیت اوّل، به جای «اسبِ»، کلمه ای با وزن کامل «فَع‌لُن» می داشتیم یا در بیت دوم به جای «سرِ» کلمه ای با وزن کامل «فَعَل» و به جای «زبانِ» کلمه ای با وزن کامل «فعولن» و به جای «انگار» کلمه ای با وزن کامل «مفعولُ» و به جای «بیچاره» کلمه ای با وزن کامل «مفعولن». این قبیل زحافات، اگر با گشاده دستی استفاده شوند، گرچه وزن را مختل نمی کنند، حتی اگر مخاطب عام را نیز برای درک وزن به زحمت نیندازند، بدون شک از حلاوت موسیقی متکامل اثر می کاهند. در بیت نخست، با خرج کردن اندکی سخت گیری، می توانیم کلمه ی «آواز خواندن» را برای صدای اسب مناسب ندانیم؛ مگر این که آن را به خود سکوت راجع بدانیم و نه به اسبی که پیش تر سکوت را در قامت آن تصوّر کرده بوده ایم. در بیت دوم، شاعر صفت «بی زبان» را به گونه ای مطلوب همرکاب «زبان» کرده است. در بیت سوم، شاعر نیم نگاهی به اصطلاح «لام تا کام حرف نزدن» داشته. در مواردی که ما یک اصطلاح را از زبان کاربردی اخذ می کنیم، باید تا جای ممکن به صورت مورد استعمال آن وفادار بمانیم. آمدن «از» به آغاز این اصطلاح رایج، انتظاراتی را پیش می نهد که معمولاً پس از شنیدن «از» در وجود ما ایجاد می شود. اگر در شکل اصلی آن اصطلاح، «کام» هم مانند «لام» به یکی از حروف الفبا اشاره داشت، راحت تر می توانستیم قرارگرفتنش در فورمولِ «از این حرف تا آن حرف چیزی بگو» را بپذیریم. از سوی دیگر، با توجه به این که در مصراع دوم، «سنگینی کوهی» بدلِ «دردِ» مصراع نخست شده، بهتر بود که «درد» هم به شکل «دردی» بیاید؛ مخصوصاً که اگر بگوییم «دردی ست بر دل» در وزن هم خللی ایجاد نمی شود. با این توجّه که خطاب شعر در این مقطع با «زبان» است، به سراغ بیت چهارم می رویم. اگر زبان را به شهادت ابیاتِ تا اینجای شعر، ساکت فرض کنیم، «سخنی را با بوق و کرنا در گوش [ساکنان] محافل کردن» توسط زبان، متناقض می نماید. علاوه بر این، شتر تصور کردن برای زبان، از آن حرف هاست! حتی اگر همان طور که «محافل» را به عنوان مَجازی از اهالی محافل در نظر گرفتیم، «شترها» را نیز نتایج و دارایی های زبان (مثلاً سخن یا صاحب سخن) فرض کنیم، باز ضرب المثلی که این مصراع یادآور آن خواهد بود (شتر در خواب بیند پنبه دانه...) ربطی به مضمون بیت نخواهد داشت. درست است که بنای سخن بیت بر ادّعای حال و گذشته است ولی ماده ی مندرج در این ضرب المثل، بیشتر در موارد خیالات ناواقع در مورد آینده کاربرد دارد. جز اما اگر از همه ی موارد یادشده در مورد این بیت هم بتوان با توجیهی چشم پوشید، دست کم از این نکته نمی توان صرف نظر کرد و بر آن چشم بست که: کمک همزمان «شاید که» و «این که» به نحوسازی، ناقص بوده است. شکل درست جمله ای که این بیت قصد ساختنش را داشته، این گونه بوده: «شاید با بوق و کرنا در گوش محافل کرده ای که (یا: این را که) شترهایم دولپی پنبه دانه می خورند». پس در نحو بیت، علاوه بر تکرار بی جای دو «که»، یک «ازِ» اضافی هم داریم. با اندکی سخت گیری بیشتر، می توانیم «شاید» را هم که بر شک مبتنی ست، اضافی، یا حتی واجد معنایی برعکسِ آنچه باید بیان می شده، بپنداریم. در بیت پنجم غزل، خطاب شاعر با «زبان» کماکان ادامه می یابد. غیر از میزان پسندیدگی و رواییِ حذفِ «که» بین دو مصراع این بیت، این که پسندیده تر آن است که خود زبان را دشمن جان بنامیم یا دشمن جان را زیر سر زبان بدانیم هم پرسشی ست پرسیدنی. شاید هم باید دو مصراع را پیوسته خواند به این ترتیب: الف) اقرار کن. ب) پیداست از عمق سکوتت. ج) این دسیسه زیر سر توست. د) آنچه زیر سر توست (دسیسه) دشمن جان است. هـ) هرچند ظاهری دوستانه دارد. مصراع نخست بیت ششم، آشکارا مشکل وزنی دارد و برای صحّت عروضی باید به یکی از این اشکال می بود: الف) که می کشند آهی ز دل، این مردمان عقل در چشم. ب) که می کشند آهِ دلی این مردمان عقل در چشم. ...که گمان می کنم صورت نخست بهتر است. لزوم کشیده شدن انتهای «که» در آغاز مصراع یا ملفوظ خواندن «ه» در آن، اندکی موسیقی را از تپش انداخته هرچند موجب اختلال وزن نشده است. اصرار شاعر در به خدمت گرفتن تعابیر زبانزد و پرکاربرد و امروزی زبان مانند «لام تا کام حرف نزدن»، «شتر در خواب بیند پنبه دانه...»، «... زیر سر توست»، «تو دشمن جانی»، «عقل مردم به چشم‌شان است»، «صورت را با سیلی سرخ نگهداشتن»، و بالأخره مانند کبک سر در برف فرو بردن» علاوه بر غنابخشی به زبان شعر، موجب صمیمیت آن هم شده است. شعر دوم که در قالب مثنوی سروده شده را باید نسبت به مثنوی هایی که در خاطر داریم، شعر کوتاهی بنامیم. شعر، حال و هوای قطعه های اندرزمایه را دارد. چون مجال این یادداشت رو به پایان است، در نقد این شعر، به ذکر همین یک نکته اکتفا می کنم که برخی از نکات در شعر نامفهوم مانده است؛ شاید کوتاهی شعر موجب شده که شاعر مجال کافی برای پروردن و پرداختن و بیان آن ها نیابد. شعر به ما می گوید: شاعر، رازی را از کسی شنیده است و از آن روز تحوّلی در وجودش رخ داده؛ مثلاً از روزی که آن راز را شنیده، احساس می کند که مرگش نزدیک است (چون آفتابی بر لب بام) و به خود نهیب می زده که چرا قبلاً مغرورانه به عشق عاشقان دنیا می خندیده است. و نهایتاً شاعر حس می کند که شعرش کهن است و در ماجرای عشق شکست خورده است. حالا با توجه به این فقرات، پرسش های پرسیدنی این هاست که: 1ـ همه ی این ها چه ربطی به هم دارند؟ 2ـ از مواردی که شاعر برشمرده، چگونه می توان لااقل حدوداً فهمید که آن راز چه بوده است؟ خلاصه تا آخر شعر نمی فهمیم که شاعر از چه رازی سخن می گوید؛ در واقع، مخاطب شاعر چه رازی بدو گفته بوده که او را به دماوندی پرگدازه بدل کرده.
علاوه بر این ها، باید یادآوری کرد که برخلاف نصّ شعر، کوه دماوند، پرگدازه نیست و به ظاهر چون جنازه ولی در باطن زنده و فعّال است!؛ در واقع: به باطن زنده، در ظاهر جنازه!

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۵
شهرام مودب » 6 روز پیش
درود و عرض ادب جناب آسمان بزرگوار، از لطف و محبت شما بسیار سپاسگزارم. زودتر از اینها تشکر کرده بودم به همراه یه سوال؛ اما نمیدونم به چه دلیل منتشر نشد. برفراز بمانید و مانا.
محمّدجواد آسمان » 4 روز پیش
منتقد شعر
درود و ارادت دوباره و هماره. بله، خُب ممکن است انتشار نظرات کمی طول بکشد؛ طبیعی‌ست. من هم از لطف و پیگیری شما ممنونم. شاد و پیروز باشید.
شهرام مودب » 4 روز پیش
درودها گرامی شاعر، بالاخره به لطف سروران، هر دو پیام تقدیمتون شد. باز هم از شما و همه ی زحمت کشان این سایت وزین کمال تشکر رو دارم. بر مدار عاشقی بمانید. در پناه خداوند.
شهرام مودب » 10 روز پیش
درودتان جناب آسمان بزرگوار، مثل همیشه بسیار بهره بردم. سپاس از وقت و دقتی که صرف کردین. جسارتا یه سوال داشتم از حضور شما. همونطور که فرمودین، مصرع "که می کِشند آهِ دل، این مردمانِ عقل در چشم" اگه با چسباندنِ آه به کلمه ی قبلی خونده بشه مشکل وزنی داره و پیشنهادهای شما این مشکل رو حل میکنن. اما با مکث بعد از می کِشند و جدا خوندنِ آه، مورد وزنیش حل میشه. با این اوصاف باز هم ترجیح شما اصلاح این مصرعه؟ باز هم از زحمات شما تشکر می کنم. برفراز باشید.
محمّدجواد آسمان » 4 روز پیش
منتقد شعر
درود بر آقای مؤدب عزیز. با «با مکث بعد از می‌کِشند و جدا خوندنِ آه، مورد وزنیش حل میشه» نمی‌توانم موافق باشم. این از آن مواردی نیست که با مکث حل شود. برای بهتر دریافتن ماجرا، به جای «می‌کشند»، «می‌کشندی» بگذارید. بالأخره ارزش موسیقایی «می‌کشند» با «می‌کشندی» متفاوت است و شعر در این‌جا حتّی در صورت مکث، به کلمه‌ای با وزن «می‌کشندی» نیاز دارد. متوجه شدم که شما این مورد را کدام اختیار عروضی تصوّر کرده‌اید. ولی متأسفانه این آن نیست و حتماً باید اصلاح شود. باز از دیگران هم بپرسید. شاد زی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.