در عسرت قوافی حرکت‌بخش




عنوان مجموعه اشعار : یاس
شاعر : معصومه قلی پور


عنوان شعر اول : آشیان
می خواستم اگر شد درآشیان بمانم
می خواستم همیشه تاپای جان بمانم
امازده به پشتم خنجرچنان که باید
امشب نمانم اینجا باید "نمان" بمانم
عمری ست پیری ام را درقاب صورت خود_
دزدیده ام_ ازامروز باید جوان بمانم
روزی من ایستادم بایک جهان صبوری
تاکی برای ماندن من ناتوان بمانم
این آشیان قشنگ است اماپرازتفنگ است
باید برای رفتن چون نردبان بمانم
رفته صبوری من تاکوه قاف شاید
تاکی درون این غار بی همزبان بمانم
زخمی ست دست وپایم فرسود شعرهایم
تاکی به این صبوری من این میان بمانم
باید برای زخمم چسبی بزرگ باشم
باید به پای رفتن من همچنان بمانم

عنوان شعر دوم : خالی
خالی

عنوان شعر سوم : خالی
خالی
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل. شعر، شعری حدیث نفسی ست و شاعر در آن از آنچه «نیست و باید می بوده، یا باید باشد» با ما مخاطبان شعرش سخن گفته است. شعرهایی این چنین (که «منِ» شاعر در آن ها برجسته است) اگر بتوانند مسائلی تأویل پذیرتر و همه گیرتر را مطرح کنند، بخت بیشتری برای ارتقاء منِ شخصی شان به منِ جمعی (گسترش عاطفه ی شخصی به عواطف جمعی) دارند؛ و در نتیجه به طور بالقوه مستعدّ همذات پنداری بیشتر و ارتباط گیری عمیق تری توسط مخاطب هستند. قافیه ی این غزل، قافیه ی کمیابی نیست ولی حقیقت این است که قوافی کنونی اش چندان برای هدایت ابیات به سوی مضامین تازه و چشمگیر، یا به تعبیر دیگر، زمینه سازی برای وقوع مضامین ویژه و شاخص موفق عمل نکرده اند. اگر قدری ریشه ای تر به ابیات بنگریم، شاید هم مشکل اصلی از قافیه ها نباشد؛ در ادامه با شاهد آوردن برخی از بیت ها نشان خواهم داد که چطور ناسازی بیان موجب شده که معنای درستی از برخی مضامین مندرج در ذهن شاعر، نتواند در کلام بیت ها درج و منعکس شود. مسأله ی ریشه ای تر از این، دنیای ذهنی خود شاعر است؛ این که ترجیح داده است برای بیان فلان مفهوم و معنا، از چه مجموعه لغاتی (که برتاباننده ی دایره ی خاصی از تصاویرند) بهره بجوید. بگذارید منظورم را در مورد نکته ی اخیر روشن تر بیان کنم. مثلاً فرض کنید مجموعه ی عوامل، باعث شوند که شاعری از نادلخواهی وضع کنونی و نداشتن احساس امنیت در آن و لزوم برون رفت از آن سخن بگوید. کسی ممکن است چنین موقعیتی را با تصویر پرنده ای نشان دهد که در میان کشتزاریی لانه گذاشته که داس های دروکننده هر آن به آشیانش نزدیک تر می شوند و او باید پرواز کند. شخص دیگری ممکن است خانه ای آتش گرفته یا مستعد آتش گرفتن (مثل انبار باروت) را بستر موقعیت سازی اش قرار دهد. و شاعر دیگری لانه ی مورچگان را سر راه سیل یا... . چنین معنایی در ذهن شاعر این غزل، به خلق بیت پنجم انجامیده. ترجیح شاعر، با توجه به جمیع علل، استفاده از تصویر لانه ای زیبا بوده است که باید برای ترک ناگزیر آن از نردبان یاری جست. اما چنین تصویری در کارگاه ذهن شاعر با چه خلل پذیری هایی اجرا شده است؟ لااقل دو نکته ی نادلخواه می توان در نتیجه ی کار شاعر یافت. یکی بی پاسخ ماندن این پرسش است که: تفنگ در آشیان چه می کند و اصلاً می تواند تصور کرد که نه یک تفنگ، بلکه تعدادی تفنگ در یک آشیانه جا شوند؟ و دوم، باز ناتوانی ماست از پاسخ دادن به این پرسش که: «نردبان ماندن» یعنی قبلاً هم نردبان بودن! و نه نردبان شدن. علاوه بر این، در مورد بیت مذکور، این پرسش را نیز می توان مطرح کرد که آیا چنین تصویری (با فرض این که هیچ ایرادی هم در جزئیاتش نیابیم) در امتداد سیر شعر در جای درستی جای گرفته؟ و به عبارت دیگر، آیا توانسته تکه ای همجنس و بجا برای پازلی بزرگ تر باشد؟ آیا تصویر آشیان ( ِ پرنده) و تفنگ و نردبان با تصاویر ابیات قبلی و بعدی این غزل غریبگی نمی کند؟ بگذریم. اجازه بدهید به بیت دوم غزل برگردیم و از آن جا مرورمان را پی بگیریم و جلو برویم. متن شعر، به مخاطب نمی گوید که چه کسی به پشت شاعر خنجر زده و مرجع و فاعلِ «به پشتم خنجر زده» کیست؟ در صورتی که معرفی اش ضروری به نظر می رسیده؛ دست کم با ذکر یک کلمه؛ دوست، همخانه، زندگی، روزگار، یا... . تعبیر «باید نمانم» را به جای «نباید بمانم» با اکراه می پذیریم، ولی کنار آمدن با عبارتِ «"نمان" ماندن» حقیقتاً دشوار است. هرچند ساخت چنین عبارتی در زبان فارسی غیرممکن نیست و این انتظار که مخاطب معنای آن را درک کند نیز انتظار بی جایی نیست، ولی دست کم می توان انصاف داد که در بافت زبان این شعر، خوش ننشسته است. و این «خوش ننشستن کلمه ای در بافت زبان یک اثر»، ادعایی از بُن سلیقی نیست. از کجا می توان فهمید که کلمه ای از سطح زبان یک متن بیرون زده یا نه؟ ابزار چنین شناختی تنها به مرور زمان و در اثر انس با متون استاندارد ادبی قبلی به دست می آید. ملاک توفیق شاعران کلاسیک سرا، در مرحله ای ابتدایی از کارشان، توان گنجاندن سخن در وزن است؛ با هر ترفندی و با هر واژه ای و با هرگونه انعطاف بخشی به نحو. اما از جایی به بعد، نفسِ توانستنِ بیان کردن معنا به قیمت بهره بردن از هر واژه ای هنر نیست؛ هنر از جایی به بعد، در انتخاب آگاهانه و اجرای دلنشین و کارآمد است. از همین باب است که بر چندان دلپسند نبودنِ «"نمان" بمانم» در دومین بیت این غزل تأکید دارم. در بیت سوم، شاعر از عبارت «چیزی را در قاب دزدیدن» استفاده کرده که تعبیر غریب و غیرمعمول و در نتیجه نامفهومی ست. اگر مقصود شاعر را در بیت سوم، این فرض کنیم که: «یک عمر است که پیری را در قاب صورت خودم پنهان کرده ام (به این معنا که نگذاشته ام کسی متوجه پیری ام شود)»، پاره ی آخر این بیت، با معنای ماقبلش ناهمخوان خواهد بود. چرا؟ چون اگر کسی عمری پیری را پنهان کرده، یعنی عمری سعی کرده جوان بماند و جوان به نظر برسد. پس این تصمیم (باید جوان بمانم)، تصمیم تازه ای نیست که گوینده بخواهد آن را از امروز آغاز کند. در بیت چهارم، معنی «ایستادم» معلوم نیست. آیا شاعر آن را مترادف با «ماندم» استخدام کرده؟ نمی دانیم. با کاربرد «یک جهان» به جای «فراوان» کنار می آییم. امّا تناقض دیگری نیز در این بیت به چشم می آید: اگر گوینده طبق سخن خودش «روزی ایستاده»، پس یعنی توانسته بِایستد! با این شرایط، نمی توان فهمید که چرا می گوید: «ناتوانم و تا کی باید ناتوان بمانم»؟ البتّه اگر «ایستادن» را «ماندن» معنی کنیم و بیت را این گونه: «روزی من با صبوریِ فراوان، ماندم. تا کی باید نتوانم بمانم؟!». در مورد بیت پنجم در آغاز یادداشت نکاتی عرض شد و به همان ها اکتفا می کنم. در بیت ششم، تنها کلمه ی گُنگ، «شاید» است. چیزی که شاعر در مورد آن با ما سخن می گوید، «صبور بودن یا صبور نبودن» است؛ امری یقینی که با علم حضوری حاصل می شود. و این چیزی نیست که خود گوینده بتواند در آن تشکیک کند و با «شاید» از آن حرف بزند؛ مخصوصاً هنگامی که به جای حدس در مورد آینده، دارد در مورد گذشته (رفته) با ما سخن می گوید. در بیت هفتم، با توجه به زمان فعل «زخمی ست» (که حال است)، زمان فعل «فرسود» هم باید عوض شود: فرسوده [است]؛ «زخمی ست دست و پایم، فرسوده شعرهایم». امّا بهترین زبان ورزی شاعر در غزل حاضر، در واپسین بیت اتفاق افتاده است؛ در تعبیرِ «ماندن به پایِ رفتن».

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.