از وضع خوب به وضع مطلوب




عنوان مجموعه اشعار : غزل-وصیت
شاعر : سید‌محمد انتظار‌قائم


عنوان شعر اول : «غزلْ_وصیّت»
غزلْ‌وصیّت»

شکست رفتنِ تو، بغضِ در گلویم را
پس از تو میبرد این اشک آبرویم را

تمامِ حاجتِ من در قنوت‌های نماز!
گرفتی از دلم انگیزه ی وضویم را؟!

معایب منِ مغرور را نپوشانده
محاسنی که پس از تو گرفت رویم را

لباسِ میش، به تن کرده بود گرگی که
درید، سینه ی آهوی آرزویم را

ببین که پیکری از درد، روی این تخت است
ببین تَعَفُّنِ «وجدان‌گُداز»ِ بویم را

«غزلْ‌-وصیّت»ِ من را بخوان و خاک سپار
جنازه ی منِ همخواب با پتویم را

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری خواهیم داشت بر یک غزل عاشقانه ی فراقی. در این شعر عاشقانه، بیش از آن که با تصویری از معشوق رو به رو باشیم، با شرح حال عاشق مواجهیم. شاعر در طول غزل، حس و حال خودش را در فقدان و فراق معشوق به ما نشان می دهد؛ این که گریان است، این که بی انگیزه است و حتی حال عبادت ندارد، این که بی آرزو و نومید است، این که بیمار است و بستری، و بالأخره این که با این همه، هنوز حاضر نیست غرورش را زیر پا بگذارد. اما این غزل از معشوق به ما چه می گوید؟ تنها همین را که او (معشوق) جایگاهی معنوی در دل عاشق داشته و مقصود دعاهای عاشق در نماز بوده است. دیگر چه؟ دیگر این که نه لزوماً خود معشوق بلکه احتمالاً عشق او در دل عاشق، فریبکار بوده؛ گرگی در لباس میش. علاوه بر این که حضور پررنگ و نمایان و عینی معشوق در شعر عاشقانه ضروری نیست، در این جا همین که خطاب عاشق با خود معشوق است نیز عدم نیاز به معرفی او را توجیه می کند. در بیت اول این غزل، شاعر می گوید: «رفتن تو بغض را در گلوی من شکست». مخاطب نکته گیر می تواند «در گلو» را با آن که قافیه هم هست و حضورش از جهتی ناگزیر، حشو بداند و بپرسد: «آیا صرفاً گفتن همین که رفتن تو بغض مرا شکست یا با رفتن تو بغض من شکست، کفایت نمی کرده؟». می بینید که در جواب این پرسش پاسخی نخواهیم داشت. در همین بیت نخست، در مورد «این» در مصراع دوم هم می توان همین نکته را عرض کرد. درست است که حضور «در گلو» را می توانیم در جهت عینی تر کردن و تأکیدی تر کردن سخن توجیه کنیم، و حتی اشاره با «این» را هم با عنایت به حاضر نبودن معشوق و اصرار شاعر به نشان دادن حضور حتمی و لابدّ اشک بر چهره ی شاعر بپنداریم، اما در مجموع، ایراد اضافی بودن و حشوگون بودن در مورد این هر دو، تا حدودی وارد است. در همین بیت اما باید از کار دوگانه ای که کلمه ی «آبرو» کرده (هم آبروریزی و هم خیس بودن چهره) به نیکی یاد کنیم و آن را بستاییم. در بیت بعد هم کلمات اضافی یا بهتر است بگوییم کاربرد غیردقیق کلمات دیده می شود. در کجا و در کجاها؟ یکی مثلاً در «تمام حاجت». شاعر می خواسته بگوید «تمام حاجت های من، تمامی حاجات من» (ما معمولاً در زبان مرسوم و کاربردی، «حاجت» را در چنین جایگاهی جمع به کار می بریم)؛ مخصوصاً که صحبت از یک نماز نیست و شاعر دارد در مورد مجموعه ی نمازهایش حرف می زند. از این گذشته؛ می توان با سخت گیری بیشتر پرسید: چرا وضو؟ می دانم که با شعر مواجهیم و یکی از کارهای مُجاز و حتی پرکاربرد و توصیه شده در شعر، همین است که ما از مَجاز استفاده کنیم یا مقدمه ی چیزی را بدل از خود آن چیز بیاوریم... و در این جا وضو در ارتباط با نماز چنین نقشی دارد. اما دست کم می توان به شاعر گفت که اگر کلمه ی دیگری در این بیت بود که حضور وضو را از حیث لفظی یا معنوی موجه تر و محکم تر می کرد، می توانستیم بگوییم که نفس قافیه بودن شاعر را به استعمال آن وانداشته و با بیت مستحکم تری رو به روییم. نکته ی بعد در مورد بیت سوم است. در این بیت، باز یک شیرین کاری دلچسب از شاعر می بینیم که در «محاسن / معایب» رخ داده. خُب، این بیت دو چیز به ما می گوید؛ یکی این که علت احتمالی جدایی و فراق را روشن می کند (این که یحتمل معشوق از غرور عاشق آزرده شده بوده) و دیگر این که فراق بسیار طول کشیده؛ حالا شاعر علی رغم تغییر ظاهری (روییدن ریش بر چهره اش) هنوز غرور سابق را دارد. اما مشکل بیت کجاست؟ مشکلی که شاید ظاهراً چشمگیر به نظر نیاید اما وجود دارد، عدم تطابق افعال دو مصراع است. شاعر باید از یکی از دوگانه های «نپوشانده / گرفته» یا «نپوشاند / گرفت» استفاده می کرده تا زمان این دو فعل با شکل کاربردی معمول چنین کلیشه ی نحوی یی در زبان مرسوم مطابقت پیدا کند. در بیت چهارم، این که شاعر قافیه ی «آرزو» را خام استفاده نکرده و با استفاده از ترکیب سازی، پای آهو را وسط کشیده، شایسته ی آفرین است. مخصوصاً که حضور همین آهو هم به خوبی توانسته با زمینه ای که در مصراع قبل با بهره گیری از عبارت مرسوم «گرگی در لباس میش» ایجاد شده بوده پیوند بخورد. هرچند در مورد همین بیت هم اگر سخت گیر باشیم، می توانیم بپرسیم: «چرا سینه»؟ خلاصه ی مضمون بیت بعد، این است که شاعر عذاب وجدان گرفته است و گویی خود را مسبب این جدایی می شمارد. ترکیب «وجدان گداز» با آن که قدری ثقیل تر از سطح زبان این شعر است ولی در مجموع ستودنی ست. تعبیرِ «تعفّنِ بو» هم گمان می کنم کاربردی و درست است. فضای تخت خواب در بیت آخر هم ادامه می یابد با این تفاوت و توسعه که شاعر فضای بیماری را ه سوی تصویر احتضار می برد. در این بیت آخر هم از منظر زبانی می توانیم لااقل دو کلمه را کمتر دلنشین بدانیم؛ یکی فعل «سپار» را که بدون «ب» به کار رفته و همین امر قدری آرکائیکش کرده و زبان را به سمت زمختی برده است. اما مسأله ی این بیت، تنها به فقدان «ب» نیست. مشکل این جاست که ذهن مخاطب با «به خاک سپار» آشناست و حذف «به» هم قوزی به قوز شکل کهن فعل افزوده و از دلنشینی نتیجه کاسته است. با وجود همه ی آنچه تا کنون عرض شد، نباید از نظر دور داشت که قافیه قافیه ی نسبتاً مشکلی بوده و شاعر موفق شده دستچین خوب و بجایی از مجموعه ی قوافی ممکن داشته باشد؛ به نحوی که قوافی دیگر نتوانند ابیات شعر را به سمت و سویی نادلخواه هدایت کنند. در انتهای این یادداشت، از هم تأکید می کنم که مجموعه ی نکاتی که عرض شد، به معنی ضعیف بودن کلیت شعر نیست. شعر شعر خوب و قابل دفاعی ست که با اندکی ظریف کاری در زبان می تواند بهتر و مطلوب تر هم بشود.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.