داستان‌های غایبِ پشتِ کلمات




عنوان مجموعه اشعار : آصف جوشقانی
شاعر : حسینعلی عبدالرحیمیان


عنوان شعر اول : وای من
وای من۲۷
از نگاهش شور عشقی می تراود وای من
بی قرار است این دل دیوانه و رسوای من

گوییا از چشمه ی خورشید رخشان تر شده
دانه ی اشکش شده الماس بی همتای من

بیمه خواهد کرد می دانم مرا با مِهر خود
تا غبار از چهره‌ برگیرد دل شیدای من

آخر آن گیرایی چشمش مرا رسوا کُنَد
بیم آن دارم که افتد از کفم مینای من

بر سر پیمان خود تا پای جان اِستاده ام
تا به گیتی شُهره گردد شرح غم افزای من

آرزو دارم بگیرد دست من از روی مهر
تا نلرزد بر صراط مستقیمش پای من

لطف او شامل شود در عرصه ی اوج و عروج
آصفم در دین و دنیا او بُوَد مولای من


عنوان شعر دوم : هوای تو
هوای تو۲۸

دلم هوای تو دارد بگو چه چاره کنم
به عمر رفته ام ای گل چسان نظاره کنم

بهار وصل تو را تا که گرددم تکرار
دعای نیمه شبم را هزار باره کنم

برو به باغ و بگو آن غزال رعنا را
که دفع شرّ ز وجود تو من هماره کنم

خزان اگر که بخواهد به بزم ما تازد
تنش به ناوک مژگان هزار پاره کنم

منم که در دو جهان با ولای تو شادم
به گوش حلقه ی مهر تو گوشواره کنم

چو ماه چهر تو دارم دگر نیازم نیست
که تکیه بر مدد نور هر ستاره کنم

جمال یار پریشان غبار غم افزود
به قلب آصف غمگین و من کناره کنم

کنون که موسم شعر است و خوش درخشیدن
بنوش جام غزل را چو من اشاره کنم




عنوان شعر سوم : پیری
پیری۲۹

در پسین زندگانی حال زارم را ببین
عمرم آخر گشته این بشکسته بالم را ببین

با جوانان می پرم با شور وعشق زندگی
تا بگویم هان بیا دار و ندارم را ببین

جلوه گر موی سپیدم را به پیشانی نگر
گوهری دادم بیا اکنون متاعم را ببین

دارم انبانی به پشت ازتجربه تقدیم تو
چون چراغی پیش ره،قدّ کمانم را ببین

گر نیارزد بر پشیزی پیش چشمان شما
هدیه از دنیا گرفتم،کوله بارم را ببین

تا نِهی چشمان بهم خود هم شوی پیری چو من
بهر دیدار خودت سر تا به پایم را ببین

گفت آصف آنچه را شرط بلاغ است ای عزیز
خواه از آن پندی بگیر و یا ملالم را ببین
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری انتقادی خواهیم داشت بر سه غزل. هر سه غزل عاشقانه هستند؛ از آن عاشقانه های حاوی بیان اشتیاق به معشوق. در این میان، دو غزل نخست، اشاراتی دینی هم دارند؛ شاید به این نیت که بتوان آن ها را عاشقانه ـ عارفانه خواند و علاوه بر معنای عریان زمینی، با تأویل، درکی آسمانی نیز بتوان از آن ها کسب کرد. هرچند به گمانم همچنان وجه زمینی عشق در این اشعار غلبه دارد. اجازه دهید شعرها را سطر به سطر با هم بخوانیم و نکات قابل توجه شان را مرور کنیم. در شعر اول، در نخستین بیت، شاعر می گوید: «از نگاه معشوق، شور عشق می تراود». حقیقت این است که مخاطب انتظار دارد که شور عشق را در نگاه عاشق ببیند نه در نگاه معشوق. آنچه در چشم معشوق ممکن است دیده شود، طبعاً باید «برانگیختنِ شور عشق» باشد. علاوه بر این، تجربه نشان داده است که ما هرچه در شعر و دیگر متون ادبی به سمت پوشیده گویی و بیان غیرمستقیم برویم، نتیجه ی پربارتری از مواجهه ی مخاطب با متن مان دریافت خواهیم نمود. یکی از راه های نیل به این فوز، نشان دادن به جای گفتن است. مثلاً در همین بیت اول، تصور کنید چقدر حاصل کار می توانست دلچسب تر و دلنشین تر باشد اگر شاعر به جای گفتن، بی قراری و دیوانگی را با عوارض و نشانه هاشان به ما نشان می داد. در بیت دوم این غزل، خورشید یک بار به چشمه تشبیه شده و بعداً رخشان توصیف شده است و سپس این تصویر بر اشک منطبق شده است و در آخر پای الماس به میان آمده. شاعر از دلیل گریه به ما نمی گوید و ما تا آخر نمی فهمیم که دلیل درآمدن اشک معشوق چه بوده است. وانگهی، ارزشمند بودن اشک او در نظر عاشق، ممکن است «مشتاق بودن شاعر به درآوردن اشک» تعبیر و تلقی شود! بیمه در این شعر کهن گرا کلمه ای امروزی ست. باز شعر به ما نمی گوید که دل شیدا چه غباری بر چهره دارد که از سویی با مهر او ولی از سوی دیگر به دست خود دل زدوده می شود؟ در بیت چهارم، شاعر گفته: «آن» گیرایی. در صورتی که نیازی به اشاره نبوده است. در همین بیت، صحبت از احتمال رسوا شدن مطرح می شود در حالی که شاعر در اول شعر، رسوا بودن خود را حتمی بیان کرده بود. در این شعر، همرکابی رسوا شدن با افتادن مینا از کف و اشاره به چشم، تناسب خوبی یافته اند. همین طور، همنشینی سر و پا در بیت بر سر پیمان خوب و دلنشین از آب درآمده است. اگر از ما بپرسند که چه چیزی ممکن است «شهره» شود، بعیدترین چیزی که به ذهن مان خواهد رسید، «شرح» خواهد بود. شرح، مشهور نمی شود. داستانی که شرح داده می شود شاید بتواند مشهور شود. با این توضیح، شهره شدنِ شرح، صحیح و زینده نیست. علاوه بر این، فاصله افتادن و مکث اجباری در میانه ی کلمه ی مرکب «غم / افزا» از دلچسبی آوایی و موسیقایی آن کاسته است. از حذف شدن «را» در «گیرد دست من [را]» چشم می پوشیم اما نباید ناگفته بگذاریم که بهتر و شایسته تر بود اگر شاعر به جای نلرزد از نلغزد بهره می برد. منظور از «صراطِ مستقیمِ او» هم مشخص نیست و معلوم نیست که قصد شاعر از آن، اشاره به عضوی از پیکر «او» بوده یا رکنی از خلق و خوی «او» یا باوری مشترک بین خودش و «او» ؟! در بیت آخر این غزل هم به نظر می رسد که یک «ای کاش» در آغاز عبارت «[ای کاش] شامل شود» جا افتاده است و به ناروا حذف شده است. در شرایطی که فضای عمده ی شعر تا این جا غالباً عاشقانه و زمینی بوده است، ناگهان رسیدنش به صراط المستقیم و مولا، ما را در چگونگی مواجهه ی معنایی با آن سردرگم می کند. در شعر دوم، تناسب بین کلمات بیت اول مفقود است و بین عناصری همچون «هوا، چاره، عمر، گل، نظاره» پیوندی لفظی یا معنوی نمی یابیم. مشکل عمده ای که تا این جا در بیشتر نقدهامان بر اشعار این شاعر گرامی مشترک بوده است، فقدان خط و ربط و پیوند بین واژگان درون بیتی، یا فقدان ریشه ی مبیّن و واضح یک واژه در درون بافت شعر است. باید توجه داشت که هر کلمه ای در دل شعر، همراه با عواطفی که القا می کند و معانی یی که ابلاغ می نماید، باید بتواند داستانی را که پشت سر خودش دارد، به شکل شفاف به مخاطب منتقل کند. به عنوان مثال، به کلمه ی غزال در بیت سوم از غزل دوم بنگرید. نمی توانیم بفهمیم که شاعر چگونه می خواهد از غزالی که در باغ است دفع شر کند؟ شری که شاعر می خواهد از غزال دورش کند چه شری ست؟ مگر غزال در درون باغ نباید امنیت داشته باشد؟ از این گذشته، معلوم نیست که شاعر این بیت را خطاب به چه کسی می گوید و چه کسی باید به باغ برود و پیغام شاعر را به غزال رعنا برساند. تا فراموش نکرده ام بگویم که در بیت دوم این غزل نیز یک «را»ی اضافی وجود دارد. نکته ی دیگری که پیرو ماجرای غزال باید به سخن افزود، لزوم ایفاد منطق کلام است. ببینید؛ شاعر در بیت چهارم می خواهد با مژگان به جنگ خزان برود؛ ولی نصّ شعر برای ما روشن نمی کند که چگونه تن خزانی که می خواهد به بزم بتازد را می توان با ناوک مژگان هزار پاره کرد؟ به تسامح از آمدن بزم (که می تواند در چمن برپا شده باشد) چشم می پوشیم وگرنه روشن است که متناسب تر از بزم با خزان، بهار و باغ شکوفا بوده است. همین طور با آن که تکیه کردن به نور باورپذیر نیست اما بنا به مدد خواستن از نور، می توان آن را نیز مسامحتاً پذیرفت. شاعر در این شعر، به جای کناره گیری کردن، از عبارت نامرسوم «کناره کردن» بهره برده و نیز نگفته که از چه چیزی می خواهد کناره گیری کند. در واپسین بیت از این غزل، صحبت از نوشیدن جام غزل است در موسم شعر. هم نمی دانیم موسم شعر کی است و هم نمی دانیم که چنین موسمی وقت خوبی برای خوش درخشیدن چه کسی ست؟ در شعر سوم، بسیاری از قافیه ها به اشتباه استعمال شده اند و شاعر باید در قافیه های این شعر تجدید نظری اساسی کند. در این شعر نیز نیازی به آمدن «این» در «این بشکسته بال» نبوده است. همین طور در بیت دوم، نمی توان فهمید که دیدن دار و ندار چه ربطی به پریدن با جوانان دارد؟ و نیز نمی دانیم که شاعر از چه کسی می خواهد که دار و ندارش را ببیند؟ استفاده از اصطلاح امروزی «پریدن» در این شعر کهن گرا غریب افتاده است. شاعر در بیتی دیگر گفته است: «قد کمانم چون چراغی پیش ره است». فارغ از این که قدی که کمان است چطور می تواند به چراغ تشبیه شود، درک معنی «پیش ره» هم آسان نیست؛ چراغی که پیشِ راه است. آیا منظور شاعر، پیشِ رو بوده است؟ اگر وزن اجازه می داد، به جای فعل «گرفتم» در «هدیه از دنیا گرفتم»، شاعر باید از فعل «گرفته ام» استفاده می کرد. مشکل دیگر این بیت، این است که شاعر «شما» را که جمع است، با فعل مفرد «ببین» آورده است. کوشیدم مختصر و اشاره وار موارد گفتنی را عرض کنم تا در این مجال کوتاه به همه اشاره ای ولو اجمالی کرده باشم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۴
معصومه قلی پور » 29 روز پیش
درود برجناب آسمان استاد عزیز واقعا که توضیحاتتون کامل بود واقعا بعضی ها هنوز فرق شعر ومتن ادبی ودلنوشته را نمی دانند دیده ام همینجا بعضی ازدوستان جوری نوشته های ارسالی را نقد میکنن که هیچ به جزییات نمی پردازن بعضی ها واقعا اول راه هستن باید کمی بهتر وجزیی تر براشون توضیح داد من که امشب ازهمین نقدی که روی این شعر داشتید نکات بسیار خوبی را یادداشت کردم که برای همیشه داشته باشم عذر میخوام ازپرحرفی.بازم میگم دستتون درد نکنه جناب آسمان عزیز
محمّدجواد آسمان » 28 روز پیش
منتقد شعر
درود خدا بر خانم قلی‌پور بزرگوار. از لطف‌تون ممنونم. پاینده باشید.
حسینعلی عبدالرحیمیان » یکشنبه 22 مهر 1397
این دومین بار است که توفیق نقد سروده هایم توسط استاد گرامی جناب آقای محمد جواد آسمان نصیبم می گردد، واقعا از روش و محتوای نقد ایشان بینهایت راضیم و درس می گیرم ضمن اینکه برای عموم منتقدان و نظرات آنان اوج احترام و کرنش را قایل می باشم،ممنونم
محمّدجواد آسمان » یکشنبه 22 مهر 1397
منتقد شعر
درود خدا بر آقای عبدالرحیمیان بزرگوار؛ همشهری عزیزم. استاد شمایید و من در محضرتان درس پس می‌دهم بزرگوار. همیشه شاد و پیروز و رستگار باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.