از شعر چه می خواهیم؟




عنوان مجموعه اشعار : سکوت لحظه ها
شاعر : ساجده جاسمی


عنوان شعر اول : بی قرار...
لبخند که میزنی ضربان دل بی قرارتر میشود"
دل ک دل دل میکند"با تو آرام تر میشود"
اعتراف ساده ایی نیست ک تمام هستی با تو بهتر میشود"
هستی را بگذار وبرگرد"یک نفر هست ک با تو فقط لبخند میزند"
تقصیر از دل نیست ک بیقرارمیشود"لبخند تو دلربایی میکند"

عنوان شعر دوم : لبخند تو
شهر را هیاهوی خنده ات پر کرده است"
آرام تر بخند"
همه جا حرف از تو و خنده تو میزنند"
آرام تر بخند"
سکوت جهان برای شنیدن صدایت ب کنار"
سکوت من از صدای خنده ات آرامش قبل طوفان است"
آرام تر بخند"
من فقط حق شنیدن دارم نه کل جهان "
آرام تر بخند"

عنوان شعر سوم : آسمان و ستاره عاشق
آنقدر ستاره بیقراری کرد"
ک طاقت آسمان بیکران طاق شد"
آنقدر ستاره زاری کرد ک آغوش آسمان برایش تنگ تر شد"
آنقدر ستاره دلبری کرد" ک تن آسمان ب لرزه افتاد"
جدایی آسمان و تک ستاره شاید ک محال باشد"
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
این اولین نوبتی است که خانم جاسمی برای پایگاه، شعر می‌فرستند. البته در قسمت شناسنامه شاعر، سابقه شاعری را بیشتر از پنج سال نوشته‌اند که این البته سابقه خوب و مناسبی است برای پختگی شعر و رسیدن آن به مرحله‌ای خاص که از برخی اشکالات ابتدایی دور شده باشد. اما بنده احساس می‌کنم در این مدت نوشتن شعر، شاعر زیاد نتواسته است به انجمن‌ها و جلسات ادبی مراجعه کند و همچنان در زبان و بیان شعر خام است.
اول از همه برای من سوال شد که چرا کلماتی مثل «که» و «به» را «ک» و «ب» می‌نویسید. باید یادمان باشد که املای کلمات یک امر قراردادی بین نسلی و بین فرهنگی است و آدم‌ها نمی‌توانند به میل خود در نوع نوشتار کلمات تغییر ایجاد کنند. البته این مشکل فعلاً در فضای مجازی فارسی وجود دارد اما طبیعتاً برای ما که قرار است شاخص ادبیات و زبان فارسی باشیم، زیبنده نیست.
اما نکته بعدی؛ به نظرم هر کدام از ما باید هر از چند گاه از خودمان بپرسیم: برای چه شعر می‌نویسیم؟ آیا فقط برای این می‌نویسیم که حرفی از درون‌مان را به صفحه کاغذ یا ذهن مخاطب منتقل کنیم؟ و همینطور به خودمان مراجعه کنیم و ببینیم که تلقی‌مان از شعر چیست؟ در نظر گاه اول بسیاری خواهند گفت: شعر بیانی است که احساس خاصی را به خواننده یا شنونده منتقل می‌کند. اماخب این همهء شعر نیست. در هنر و ادبیات، و به طریق اولی در شعر مهم‌ترین خواسته‌ای که مخاطب از ما دارد «کشف» خاص شاعر است در مورد گوشه‌ای از هستی و زمان. مخاطب دوست دارد شاعر او را به دریچهء جدیدی راهنمایی کند تا از آن به شکل جدیدی جهان را ببیند. حالا با همین توقع، بیاییم شعر اول را دوباره بخوانیم.
آیا مضمون «لبخند معشوق» در این شعر پرداخت جدیدی دارد؟ تصویرسازی بدیعی اتفاق افتاده است یا در زبان و بیان شعر نکتهء خاصی دیده می‌شود؟ می‌بینیم که می‌توانیم بگوییم: «تقریبا خیر.» حالا اگر همین سطور را پشت سر هم بگذاریم و از انقطاع خطوط صرف نظر کنیم، چه نشانه‌ای در متن می‌ماند که خواننده متوجه بشود با یک شعر مواجه است؟ وقتی ما از تصویر تکراری «لبخند» استفاده می‌کنیم باید بتوانیم در این نگاه و بیان و مضمون، اتفاقی جدید را رقم بزنیم. اگر این اتفاق نیفتد، شعر شکست می‌خورد. تبدیل می‌شود به دل‌نوشته. اینکه «چگونه بنویسیم» معمولاً به مراتب مهم‌تر است از «درباره چه بنویسیم.» مضمون و موضوع شعرها در جهان محدود است و تکرار می‌شود. چیزی که نباید تکرار شود، پرداخت‌ها و تصویر‌ها و توصیف‌هایی است که در شعر می‌آوریم. به قول شاعر: «یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب / کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است»
شعر دوم هم همان مضمون شعر اول را دارد. این به خودی خود هیچ ایرادی نمی‌تواند داشته باشد در صورتی که شاعر از عهده پرداخت‌های جدید و دریچه‌های نگاه جدید بربیاید. ما در این شعر با شیوه تکرار مواجهیم. شیوه‌ای که اتفاقاً در این شعر نشسته است و این تکرارها قبیح به نظر نمی‌رسد. ضعف بزرگی که در شعر وجود دراد بیان لخت و بدون تازگی بین این تکرارهاست.
شهر را هیاهوی خنده ات پر کرده است"
آرام تر بخند"
همه جا حرف از تو و خنده تو میزنند"
آرام تر بخند"
خب در این پاره‌ها شاعر چه کرده است؟ با چه رمز و سحری صحبت کرده است؟ مشکل اینجاست که این جملات کاملاً عادی و بدون خلاقیتند. این عدم خلاقیت و نداشتن کشف در باقی شعر هم ادامه دارد. اما در شعر سوم:
آنقدر ستاره بی‌قراری کرد
که طاقت آسمان بیکران طاق شد...
ببینید برای بهتر شدن شعر باید تلاش داشته باشیم به جای گفتن مستقیم حالات، از توصیف‌های واقعی و ملموس استفاده کنیم تا مثلاً همین «بی‌قراری» به ذهن مخاطب متبادر شود. مثلاً در همین شعر شاید می‌شد با تصویر کردن چشمک‌ زدن‌های متوالی ستاره این حالت را توصیف کرد. اما نکته بعدی اینکه شما برای «طاقت آسمان بیکران طاق شد» به چه قرینهء معنایی خاصی، برای ارائه به مخاطب اندیشیده‌اید؟ این طاق شدن طاقت آسمان را خواننده شعر شما باید چطور درک کند؟ مثلاً در «بی‌قراری ستاره» این ما به ازای بیرونی وجود دارد (چشمک زدن مداوم ستاره) اما بی‌قراری آسمان چه؟ حالا در پاره پایین‌تر: «آنقدر ستاره زاری کرد که آغوش آسمان برایش تنگ تر شد» ما به ازای منطقی «زاری کردن ستاره» چیست؟ این نداشتن قرینه‌های منطقی و معنایی در شعر ادامه دارد.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۳
علی معتمدی » 7 روز پیش
خانم جاسم، ممنون از شعر شما جناب مقدمی، ممنون از نقد شما. لذت بردم
ساجده جاسمی » 9 روز پیش
سلام.خداقوت"ممنون بابت نقدی که کردید" سابقه نوشتن فقط دارم "متاسفانه هیچ جایی برای یادگیری اصول شعرنرفتم"نه اینکه نخواستم شرایط مانع بود"اگه راهنمایی کنید که چکار کنم و کجا و چطور شروع کنم ممنون میشم"
عبدالله مقدمی » 4 روز پیش
منتقد شعر
سلام خانم جاسمی گرامی. بعد از مطالعه فراوان، یکی از بهترین راه های پیشرفت در نوشتن شعر حضور در انجمن های ادبی شهرتان است.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.