توجّهات زبانی



عنوان مجموعه اشعار : سرگردان
عنوان شعر اول : از جنگ برگشته
از جنگ برگشته جز خود، چیزی غنیمت ندارد
کاخیست ویران که دیگر جای مرمت ندارد

هرچند دل کنده از تُنگ آن کس که دل تَنگ دریاست
دریا که از پشت شیشه با موج نسبت ندارد

از بخت و تختی که مانده ست سهم کدام عادلانه ست
تختی که ارباب دارد بختی که رعیت ندارد
ان بخت و تختی که ارباب، یا آن چه رعیت ندارد؟

گفتیم این زنده عمری سر کرده با انتظارت
حالا ببین وقت مردن "عمری" قناعت ندارد!

.
.

نفرین اگر سهم ما شد دلخوش به این باش این آه
مثل دعای تو بر ما قصد اجابت ندارد



عنوان شعر دوم : ارتفاع
خانه ها کوچه ها خیابان ها
توی دست تو، قدعلم می کرد
برج ها هی بلندتر می شد
قد تو ارتفاع کم می کرد

اجر اجر جوانیت بین
خاک و سیمان و ماسه گم می شد
گرد و خاک نشسته بر مویت
پیریت را چه خوش قدم می کرد

سفره مان گاه خالی از امروز
گاه پر می شد از غم فردا
بغض ها خانه زاد ما بودند
مادرم زود چای دم می کرد

قسط ها و اجاره ی خانه
پول دارو و خرج روزانه
گاه تا نیمه های شب ما را
به نبود تو متهم می کرد
#
پدرم کار، کارگردان بود
نقش می ساخت از بد اوردن
فیلم نامه سپید خوانی داشت
زیر باران کمر که خم می کرد ...

عنوان شعر سوم : سرمه دان
پرچم سرخ بر سر گنبد دارد از نو بهار می گوید
چارده قرن با سری بالا از همان تک سوار می گوید

از غریبی که منتخب شده است تا به خون خواهی حسین آید
آن که با واژه ی "دم المقتول" جمعه ها از قرار می گوید

در ترازوی عهد و ناعهدی کفه ی عهد مانده سنگین است
یک نفر هست یاری می طلبد عهد را آشکار می گوید

نامه هایی که دعوت از مولاست فرق باید کند ولی این بار
نامه هایی که عهد کوفی نیست وقتی از انتظار می گوید

اب آورده است چشم فرات چاره اش گرد و خاک پای اوست
سرمه دان را بیاورید انگار جاده از یک سوار می گوید
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم نگاهی نقادانه خواهیم افکند بر سه شعر؛ سه غزل. غزل نخست، به حال و روز رزمندگان پس از دفاع مقدس پرداخته، غزل دوم زندگی یک پدر کارگر را از دید فرزندش به تصویر کشیده، و غزل سوم بین عاشورا و فرج موعود پل زده است. در دو غزل نخست، رویکرد انتقادی و اجتماعی چشمگیر است. غزل نخست را می توان در امتداد اشعار دفاع مقدسی موسوم به «اعتراض» دسته بندی و تبارشناسی کرد. شعر دوم از رسته و دسته ی اشعار «کارگری»ست و شعر سوم با وجود تأکید ویژه اش بر موضوع عاشورا و با این که عزیمتگاهش شهادت حضرت سید الشهدا(ع) است، می تواند برچسب شعر «انتظار» را بر پیشانی ببیند. پیش از آن که طبق معمول در مورد کلیات این اشعار و موضوعات جنبی مربوط به آن ها پرگویی کنم، اجازه دهید مروری جزء نگرانه و سطر به سطر داشته باشیم بر این شعرها؛ آن گاه اگر مجالی باقی ماند به طرح مطالب دیگر هم خواهیم پرداخت. به عنوان کسی که خود شاعری کلاسیک سراست، باید عرض کنم که معتقدم نفس این که شاعری توان جای دادن کلام کارآ و مورد نیاز شعر در قالب عروض را داشته باشد، هنری ست که از هر کسی ساخته نیست و به سهم خودش کار ارجمندی ست. این را فارغ از محتوای مندرج در کلام یک شعر عرض می کنم؛ طبیعی ست که ارزش غایی آن کلام، جنسی از شاعرانگی ست که حتی با زدودن وزن هم بر جا بماند. در این جا فارغ از آن شاعرانگی درونی، قدری از بیرون تر به شعر نظر دارم و حرفم این است که جای دادن آن کلام شاعرانه یا غیر شاعرانه در وزن، خود هنری غیر قابل انکار است. این هنر، وقتی کامل تر جلوه می کند که شاعر، به طبیعی تر جای گرفتن کلام در بافت عروض هم بها بدهد. در نخستین مصراع از شعر نخست (که وزنی دوری دارد) این تعبیه ی کلام در قالب وزن طبیعی تر اتفاق می افتاد اگر مکث طبیعی جمله با مکث ناگزیر بین دو رکن یک مصراع با وزن دوری تطابق می یافت. هرچند ظاهر مصراع نخست این شعر به خودی خود دارای ضعف نیست ولی روشن است که از منظر آوایی، نتیجه ی مطلوب تری پیش رو می داشتیم اگر آن مکث و وقفه ی ناگزیر و ناچاری که در میانه ی دو پاره ی وزنی مصراع نخست وجود دارد، به میانه ی جمله ی «جز خود / چیزی غنیمت ندارد» نمی افتاد. در بیت دوم همین شعر، ربطِ «نحوی» مصراع دوم در امتداد مصراع اول سست است. ببینید؛ شاعر گفته: «کسی که دلتنگِ دریاست، هرچند از تُنگ دل کنده... [ادامه ی جمله حذف شده است] ... دریا از پشت شیشه نسبتی با موج ندارد». سؤال دیگر درباره ی این بیت، این است که: «آیا واقعاًً دریا از پشت شیشه با موج نسبتی ندارد؟». برای فهمیدن این که بیت دوم در مجموع چه معنایی را می خواسته به ما منتقل کند، باید اول بتوانیم بفهمیم که ربط دو مصراع با همدیگر چیست. در بیت سوم این شعر، شاعر دو صورت را برای مصراع دوم پیشنهاد داده که به نظر می رسد شکل اول بهتر است. چرا؟ اولاً موسیقی «بختی / تختی» در این شکل تأثیرگذارتر القا می شود و ثانیاً تقسیم مطلب بین ارباب و رعیت در دو پاره ی این مصراع نتیجه ی دلنشین تری به دست می دهد نسبت به این که بخت و تخت به ارباب منحصر شود و شاعر ناچار شود برای رعیت به سراغ «آنچه» برود. کلمه ی «زنده» در چهارمین بیت این غزل اندکی از بافت بیرون زده و بیان را غیرطبیعی کرده است. علاوه بر این، نمی توان فهمید که تعبیر «عمری قناعت نداشتن» یعنی چه؟ بیت آخر این شعر هم بدک از آب درنیامده. در یک نگاه کلّی، ابیات اول و سوم و پنجم این شعر ابیات بهتری هستند. شاعر برای ارائه ی شعر دوم هم وزنی دوری را برگزیده است. در بیت نخست، با تعبیر «توی دست» موافق نیستم. چرا؟ درست است که بناهای ساخته شده توسط پدر کارگر، «به دست» او ساخته می شوند، ولی تصویری که عبارت «توی دست» به ذهن ما می دهد، چیزی ست در حد ظاهر شدن ساختمانی از کف دست غول چراغ جادو، یا دست کم، مالکیت این دست بر آن خانه ها و کوچه ها و خیابان ها. اما در همین شعر، مصراع دوم بیت اول، عالی ست. عبارت «مادرم زود چای دم می کرد» هم در بیت سوم خوش نشسته و این تغییر التفات و تغییر فضا مانند عوض کردن بحث، به القای سهمگین بودن تصویر پیشین کمک کرده است. در بیت چهارم، گمان می کنم که شاعر به اشتباه، کلمه ی «متهم» را به جای «محکوم» به خدمت گرفته است. متهم شدن به نبود پدر در این جا معنا ندارد زیرا اتهام وهمی ست که امکان وقوع یا عدم وقوعش برابر است اما محکوم شدن به نبود پدر دقیقاً معنای نبودن پدر را در خود دارد.
در واپسین بیت از این شعر، معنی کمر خم کردن را می فهمیم و به خوبی با آن ارتباط برقرار می کنیم اما نمی توانیم درک کنیم که «چرا در زیر باران»؟ و باران در این بیت چه کارکردی دارد و نماد یا استعاره از چه چیزی ست و با کدام عنصر دیگر در این بیت کوچک ترین ارتباطی (لفظی یا معنایی) برقرار می کند؟ و در مجموع «کمر خم کردن زیر باران» چه معنایی دارد و می خواهد چه حس یا مفهومی را به ما منتقل کند؟ در آغاز شعر سوم، شاعر ترجیح داده است که بیشتر به معنای کلّی شعر و شهادت و انتقام مندرج در آن بها بدهد تا به نسبت واژگانی کلمات درون بیت. چرا این طور فکر می کنم؟ زیرا اگر قرار بود «نوبهار» در این بیت نقشی بیشتر از قافیه بودن بر عهده بگیرد، دست کم می توانست با رنگ «سبز» پرچم مرتبط شود. اما شاعر به دلیل همان ترجیحی که عرض شد، پسندیده تر دیده است که پرچم را «سرخ» به تصویر بکشد. کلمه ی «ناعهدی» را من پیش از این نشنیده بودم. بدعهدی شنیده بودم ولی ناعهدی نه. می دانیم که شاعر می خواسته اشارتی هم به دعای عهد داشته باشد ولی «عهد مانده» تعبیر واضح و دقیق و مناسبی برای «عهدی که بر زمین مانده و هنوز انجام نشده» نیست. از «یار طلبیدن» می فهمیم که معنی «عهد را آشکار گفتن» باید چیزی در حدود همان «هل من معین گفتن» باشد. ولی باید توجه داشت که «آشکار گفتنِ عهد» هم تعبیر خوب و سالمی نیست. چرا؟ به همین دلیل ساده که ما معمولاً «عهد» را «نمی گوییم» و عهد گفتنی نیست. علاوه بر این، در جایی که ما می خواهیم تعبیر محترمانه و عزیزی از غبار راه معشوق داشته باشیم، این چندان دلنشین نیست که چنین متاع عزیزی را «گرد و خاکِ پای او» بنامیم. صحبت به درازا کشید و باید یادداشت را هرچه زودتر تمام کنم. فقط این را بیفزایم که مطالب عرض شده به معنای ضعف این شعرها نیست. شعرها زیبایی های فراوانی دارند که اگر می خواستیم آن ها را بربشماریم، به مجالی چند برابر این یادداشت نیاز می داشتیم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.