افسانه‌ی بی‌روایتی



عنوان مجموعه اشعار : سپید مثنوی غزل
عنوان شعر اول : تنهایی
با اجاق گاز حرف میزنم
خودم را دعوت میکنم
به سه وعده فسنجان
قابلمه ها گمان می برند
دارم برای مهمانی که از راه خواهد رسید
غذا میپزم

طناب
از لباس هایم آبستن است
پنجره های مشرف می اندیشند
ما چند خواهریم
که با مادرمان
زندگی میکنیم
این خانه باید
مرد هم داشته باشد
چند کفش مردانه را میچینم در جاکفشی

پاییز در میزند
رعد و برق
باران را
می کشاند
روی طناب
لباس ها را جمع میکنم
تنهایی از اتاق
بیرون می آید
میرود حیاط
و سرک میکشد به خانه های مشرف


عنوان شعر دوم : دختران شهید
سکوت کردی و خندیدی و زدی بر ساز
هزار مرتبه کُشتی، سلام کردی باز
به دختران شهیدی که زنده میمیرند
سزایِ مردنشان را بهانه میگیرند
برای هق هقِ عاشق، بهشت کافی نیست
تمام شانه ی تاریخ نیز وافی نیست
بهشت وعده ی آیاتِ ناگزیرت بود
بهشت وعده ی درباریِ حقیرت بود
نگو بهشت مکافات این جهنم ماست
سزای مرگِ همیشه فقط لقای خداست
برای دخترکانِ همیشه زنده به گور
برای دخترکانِ شهید سوره ی نور
"قرارمان به قیامت" کمال قولِ خداست:
"قرارمان به قیامت" غرور و گریه ی ماست:

شعر سوم
بی مسافر
چقدر پنجره را باز میکنی شاید!
از ابرهای نهفته عیان شود باران
کسی مسافر و دریای دل نخواهد شد
چقدر چشم درانی برای کشتیبان!
به یاد اسکله هایی بدون کشتی نوح
سواحلی که نفس می کشند با طوفان
همیشه منتظر نوح باشی و آخر
ورق به نام تو برگردد! و شوی کنعان
برای معجزه باید پیمبری باشد
هزار سال، از این شهر دور شد ایمان
من آن مسافر جا مانده از وطن بودم
مرا به خاک وطن دفن میکند طوفان
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر؛ یک شعر سپید، یک مثنوی و یک قطعه. در شعر نخست که سه بند دارد، شاعر (آگاهانه یا ناخودآگاه) کوشیده است به هرکدام از بندهای شعر وظیفه ای بدهد؛ بدین ترتیب که بند نخست می کوشد با فراهم کردن زمینه ای عاطفی، شناختی ضمنی از شخصیت ها و فضا به دست مخاطب بدهد، در بند دوم در ادامه ی همان فضا کمی از خود بیرون برود و فضای پیرامون را معرفی کند، و در بند سوم، به نوعی حرف آخر را بزند و نتیجه گیری کند. هر سه بند البته مؤید یکدیگرند و از نظر موضوع و محتوا در راستای هم. این شعر از آن دست شعرهایی ست که شاعرانگی در جزئیات شان روی می دهد و نه در کلّیات شان. بله، دسته ای از شعرها علاوه بر اجزاء شان، در کلیت هم معنای شاعرانه ی بلندتر و عمده تری رقم می زنند. به همین ترتیب، شعرهایی هم هستند که بار اصلی شاعرانگی در کلیت آن ها رقم خورده هرچند این طور به نظر برسد که جزئیات آن ها فاقد فرازی شاعرانه است. اگر از من بپرسید که فرازهای شاعرانه در جزئیات این شعر کجاست، می توانم آن ها را که مانند نقاط روشنی در متن این شعر چشمک می زنند، به شما نشان دهم. مثلاً حرف زدن با اجاق گاز، رویکردی نسبتاً شاعرانه دارد. گفتم «نسبتاً» زیرا این تخاطب لزوماً می تواند به معنای جان دار انگاریِ شیء نباشد. ماجرا در مورد قابلمه هایی که می توانند چیزی را گمان ببرند و پاییزی که در می زند و بالأخره تنهایی یی که می تواند از اتاق بیرون بیاید و پنجره هایی که می اندیشند هم همین طور است. تفاوت پنجره ها با قابلمه ها و اجاق گاز و پاییز و تنهایی، در این است که پنجره ها می توانند حامل و حاوی بیانی مجازی باشد از انشان های ناظر از آن سوی پنجره ها. همان طور که تنهایی می تواند تصویری دیگر از خود شاعر باشد. اما برجسته ترین فراز شاعرانه در این شعر، به نظرم تصویر آبستنی بند رخت است؛ تصویری که هم بکر و خودیافته است و هم در متن خوش نشسته است؛ هرچند بار عمده ای از معنای شعر را بر خود حمل نکند. با این کالبدشکافی، باید بگوییم که بزرگ ترین دستاورد و برجسته ترین تمرین شاعر در این شعر، استعاره ی مکنیه (تشخیص، پرسنوفیکیشن) بوده است. اگر از دیدگاهی عیب جویانه به این شعر بنگریم، می توانیم ادعا کنیم که فقدان اطناب می توانسته به چنین شعری جذابیت و دلچسبی بیشتری ببخشد. ایجازی که از آن سخن می گویم، با وضعیت زبان این شعر نیز در پیوند است. شک ندارم که شاعر اگر می خواست، می توانست همین محتویات را با زبان و بیانی فشرده تر و لاجرم هنری تر و کم حشوتر به ما مخاطبان شعرش برساند. و در چنان صورتی، حتماً موسیقی این شعر هم دیگرگونه می شد؛ موسیقی یی که در شکل کنونی شعر، حتی تقطیع ها هم به القای کافی و مطلوب آن کمکی نکرده اند. نیازی به تأکید نیست که مقصودم از آهنگ، لزوماً وزنی از آن جنس نیست که در نخستین سطر این شعر قابل درک است. از حیث اجتماعی، این شعر از آن حیث قابل توجه است که شخصیتی را برای ما به تصویر می کشد و توضیح می دهد که در عین تنهایی، مدام در معرض گمان و قضاوت دیگران است؛ و چه بسا که چنین قضاوتی واقعیت نداشته باشد! در حقیقت، گمانی که دیگران در مورد پرسناژ این شعر دارند، بیش از هر چیز در ذهن او واقعیت دارد. از این منظر، شعر بر خلاف ظاهرش، نه در مورد خانه های مشرف و اجاق گاز و رعد و برق و بند رخت و قابلمه ها، بلکه در مورد خود شاعر است؛ خودی که در شعر به ما نشان داده است و البته نمی توان مطمئن بود که لزوماً خود واقعی اوست! اما بگذارید کمی از شعر فاصله بگیریم و ببینیم در مجموع این شعر چه می خواسته به ما بگوید؟ به طور خلاصه، شعر می خواهد به ما بگوید که: «من تنهایم و هیچ کس نمی تواند حقیقت را در مورد من حدس بزند». برای بیان چنین محتوایی به نظرم شعر بیش از حد مطنب شده است. علاوه بر این، بر پایان بندی این شعر هم می توان انگشت گذاشت و در مورد آن پرسید. این پایان بندی در حالی به ما احساس پایان نمی دهد که مقصود از اتفاق و تغییر مضمر در آن را نیز نمی توانیم به درستی حدس بزنیم. واقعاً این که شخصیت تنهای شاعر در پایان به حیاط برود و ضمن جمع کردن رخت ها از روی بند، مانند «آن دیگران» رفتار کند (متقابلاً به خانه ی آن ها سرک بکشد)، حاوی چه پیام یا انگاره ای می تواند باشد و شاعر انتظار دارد که ما از آن چه برداشتی داشته باشیم؟ صریح بگویم؛ اگر قصد شاعر این بوده که از رخت های روی بند نماد و سمبلی بسازد که حالا با دوباره‌شویی‌شان توسط باران و سپس جمع شدن شان از روی بند رخت توسط پرسناز، پیامی منتقل می شود، به بیراهه رفته است. گویا مثل همیشه بیش از حد در مورد شعر نخست حرف زدم و حالا باید در مورد دو شعر دیگر گذراتر سخن بگویم. در بیت نخست از شعر دوم که یک مثنوی ست، کاربرد «زدن بر ساز» به جای «ساز زدن» دلگرم کننده نیست. همین طور، معلوم نیست که مخاطب، چه کسی را کشته است. در بیت دوم، مفهوم نیست که مراد از «بهانه گرفتنِ سزای مردن» چیست؟ اگر شاعر می خواسته بگوید که: «دختران شهید، انتقام و خون بهای پدر شهیدشان را طلب می کنند»، این بیان آن مطلب را نمی رسانَد. قافیه ی «وافی» از متن بیرون زده و خوب در بافت زبان شعر جا نیفتاده است. ضمن این که از منظر معنایی هم «وافی» یعنی وفاکننده و این جا داریم در مورد «بی وفایی شانه ی تاریخ» حرف می زنیم! عمده ترین ایراداتی که می شد به این شعر گرفت، همین هایی بود که عرض شد. پیشنهادم به شاعر این است که اگر اصلاح این شعر را نیّت کرد، به این شعر (و هر شعری) مانند یک روایت بنگرد؛ داستانی که بسته به طلبِ مطلب و اراده ی شاعرش، از جای خاصی آغاز می شود و به گونه ی مشخصی بر پیشینه و پسینه ی ماجرا نور می افکند و با متد خاص خودش خطی یا چندلایه به جلو می رود و در جایی ناتمام، بر آن نقطه ی پایان گذارده می شود. هر چیزی که در زندگی پیرامونی ما جریان دارد، دارای همین خط سیر روایی هست. لازم نیست تصریح کنم که جنس این روایت لزوماً روایت داستانی نیست. در واقع، این سخن که روایت منحصر به داستان است، افسانه ای بیش نیست. حالا با توجه به این نگره، شاعر باید آن توانایی را داشته باشد که در آنِ واحد در جایگاه خودش به عنوان راوی و نیز در جایگاه مخاطب شنونده بنشیند و ببیند در هر سطر و بیت، چه پرده ای از روی کدام گوشه ی ماجرا پس می زند و چطور اندک اندک مخاطب را با آن تصویر کلی تام آشنا می کند؛ این که دارد دست او را می گیرد و به کدام کوچه پسکوچه ها می بردش و نهایتاً در کدام مقصد رهایش می کند. به نظر من، این شعر (دومی) نیاز به پرداخت کوچکی در خطّ سیر هم دارد. در این شعر کم نیستند بیت هایی که احساس می کنیم ناگهان فرمان را به جهتی دیگر چرخانده اند یا در جای خود (پس و پیش) ننشسته اند. قالب شعر سوم قطعه است. در این شعر، معنی مصراع «کسی مسافر و دریای دل نخواهد شد» گنگ است؛ مگر این که حضور «واو» اشتباه تایپی باشد. در این شعر نیز تنها نکته ی تذکردادنی این است که ای کاش وزن به شاعر اجازه می داد تا به جای «شد» فعلی متناسب تر با نحو مصراع قبل بیاورد؛ است، شده، یا... . اکتفا به این تذکر به این معنا نیست که بر دیگر فرازهای شعر نقدی وارد نیست. برجسته ترین چیزی که باید در این شعر هم اصلاح شود، مانند شعر قبل، توجه به پیوند ابیات و پیایند منطقی تر آن هاست.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۱
سید مهدی منتظری » سه شنبه 17 مهر 1397
سلام، و عرض ارادت. از خواندن اين نوشتار بسيار لذت بردم. حق با شماست: "اقتصاد واژگان" در شعر اهميت بسيار دارد، و شايد شعر را بتوان "موجزترين شكل كلام" ناميد. نكته: در سروده ى نخست، "طناب از لباسهايم آبستن است" مدّ نظر بوده يا "طناب آبستن لباسهايم است"؟ سپاس، و بدرود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.