وقتی حرفی نداریم




عنوان مجموعه اشعار : شادی زارهای شبانه
شاعر : علی نظری سرمازه


عنوان شعر اول : مرگ حق است
اهل دم باشی و با دود بمیری حیف است
اهل دل باشی و مردود بمیری حیف است
من از این دود و دم و درد دلت فهمیدم
مرگ حق است ولی زودبمیری حیف است

عنوان شعر دوم : غلو درشعر
شنیدم درنبردی شاعرانه
غلو در شعربعضی زدجوانه
به عنوان مثالی دم دستی
ندارد طنزفرقی با ترانه

عنوان شعر سوم : هیچیم
هیچیم که در راه خطا می افتیم
هیچیم که از خدا جدا می افتیم
با این همه هیچ و هیچ و پوچی هیچیم
هیچیم که از چشم خدا می افتیم
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
شعرهای آقای علی نظری را نه فقط در این نوبت، بلکه در نوبت‌های قبلی هم مطالعه کردم. نکته مهمی که دریافتم، داشتن نگاه و نگرش کلی شاعر به نوع و شیوه طنز است. در اینجا از کلمه طنز به توسّع استفاده نکردم و منظورم کل جریان شوخ‌طبعی نیست. اتفاقاً تاکید دارم که نوع نگاه شاعر، نگاهی طنزآمیز و خوش‌باشانه به هستی است. اگر چه هنوز بیان و اندیشه به صورت بالغ و سالم در ذهن شاعر شکل نگرفته است اما در نهایت تلاشش، نه بیان متنی یا هدف خنده صرف، بلکه سرودن اشعاری است با اندیشه عمیق و گاه تلخ. خب این به خودی خود خوب است. اما نکته اینجاست که ما برای شعر گفتن ابتدا نیاز به لوازم آن داریم. ابتدایی‌ترین لازمه نوشتن این است که حرفی برای گفتن داشته باشیم. در واقع توقع مخاطب ما «آورده‌ای» است. این «آورده» البته می‌تواند بسیار گسترده باشد. گاه در اندیشه، گاه در زبان، گاه در خیال انگیزی و گاه در بیان و لحن و البته در انواع متعالی، در مجموعه‌ای از اینها. حالا بیاییم با همین دید نگاهی به شعرها بیندازیم.
اهل دم باشی و با دود بمیری حیف است
اهل دل باشی و مردود بمیری حیف است
من از این دود و دم و درد دلت فهمیدم
مرگ حق است ولی زودبمیری حیف است
این شعر وزن روانی دارد. زبان و بیان شعر هم روان و بدون دست‌انداز است. ردیف و قافیه جذابی هم دارد. اما خوب نیست. چرا؟ برای اینکه در نهایت نمی‌توند برای مخاطب چالش ذهنی ایجاد کند. مخاطب با اینکه متوج سطر به سطر شعر می‌شود اما در فهم ارتباط مصرع‌ها و حرف نهایی شاعر عاجز می‌ماند. یعنی چه که «من از دود و دمت و دردت فهمیدم که زود بمیری حیف است؟» اصولاً مصرع سوم چطور می‌تواند دلیلی موجه برای بیان مصرع چهارم باشد. خود مصرع چهارم حرفش چیست؟ مشکل اینجاست که بعد از چند بار خواندن این شعر متوجه می‌شویم که شاعر اصولاً حرفی برای گفتن نداشته است.
شعر دوم هم همین طور است. حالا گذشته از مشکل وزنی مصرع سوم که خواننده را مجبور می‌کند به جای اصطلاح «دم دستی»، آن را «دمّ دستی» (با تشدید) بخواند. بیاییم ببینیم ارتباط و قرینه مصرع سوم و چهارم چیست؟ شاعر برای مثالی دم‌دستی برای غلو در شعر بعضی، می‌گوید: طنز با ترانه فرقی ندارد! خب ارتباط مثال با مدعا چیست؟ با چه قرینه‌ای این دو به هم مربوط شده‌اند. از این گذشته ربط طنز و ترانه در چیست؟ خب این دو باید با قرینه‌ای به هم مربوط باشند. علاقه‌ای باید بین این دو باشد. علاقه کجاست؟ به احتمال زیاد در ذهن شاعر!
بله! نکته اینجاست که در خیلی از موارد شاعران فراموش می‌کنند که آن شبکه‌های معنایی ارتباطی که در ذهن خود ساخته‌اند را باید به مخاطب هم منتقل کنند. باید ذهن خواننده را با دلایل شاعرانه، توجیه و قانع کنند.
در شعر سوم شاعر سعی کرده با استفاده از لفظ و بازی با آنها شعری بسازد. باز هم گذشته از اشکالات وزنی، شعر در همان ورطه‌ای می‌افتد که دو شعر قبلی افتاده است. بی‌ارتباطی و تا حدودی بی‌معنایی. در مصرع سوم چرا هیچ تکرار شده است؟ آیا دلیلی به جز پر کردن وزن بوده است؟ به احتمال زیاد، خیر. و در نهایت ارتباط «از چشم خدا افتادن» با «هیچ بودن» چیست؟

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۱
علی نظری سرمازه » 9 روز پیش
درودبرمنتقدگرامی ممنونم بابت نقدی که فرمودید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.