کلافگی مخاطب در باز کردن کلاف سر در گم شعر




عنوان مجموعه اشعار : از دفتر غروب عشق (1)
شاعر : مهدی محمدی


عنوان شعر اول : به نگاه من چو نشیند
به نگاه من چو نشیند، به دلم غمی بنشاند
دل من از آن غم ویران، به خرابه‎ها بکشاند

به برم اگر بنشیند، زدلم غمی بزداید
به دلم اگر بنشیند، به کجا مرا بنشاند

به خدا دلم نتواند، اگر او قدم نگذارد
وگر او قدم بگذارد، به خدا دلم نتواند

به فراق او نتواند، به وصال هم نتواند
به خدا دلم نتواند، چه شود اگر بکشاند

اگر او دلم بچکاند، همه روز و شب بتواند
دل من از او بگدازد، زدو دیده خون بچکاند
*****
بدهم به او دل ویران، که از او غمی بزداید
به کجا برم دل ویران، اگر او زمن نستاند؟

به کجا رود؟ به کجا دل؟ به کجا رود که بیاید؟
چو نیاید او چه کند دل، به جز آن که خود بفشاند؟

دل من به سر بدواند، اگر او دلم برباید
وگر او دلم نرباید، همه صبح و شب بدواند

دل من به خود نگذارد، شود او محل بگذارد
اگر او محل نگذارد، بگذارمش که براند

به خدای خود بسپارم، که دلش به من نسپارد
وگر او به من بسپارد، نه چنان کنم که بماند
*****
زدلم به او چه ببخشم، که به شوق از او بستاند؟
دل خود به تمام چو بخشم، که ضمان کند بستاند

دل اگر به دام بیفتد، دل بند من که رهاند
بدهم به او دل بندم، که زبند خود برهاند

به امید آن که بخواند، دل من رود به سرایش
بپرد دلم چو به بامش، دل مرغ من بپراند

به سرا فرا چو بخواند، دل ساز من چه نوازد
چه ترانه ها بسراید، به هوای آن که بخواند

دل مهربان تو مهدی، که به جبر می رود آخر
به کسی امید ندارد، که به مقصدش برساند


عنوان شعر دوم : شاید که شعله شد کباب
هر کس شنید قصه‎ی ما را کباب شد
انگور روی خوشه‎ی پروین شراب شد

در مزرعه ملخ سرِ امید می‎برید
آری که بختِ خانه‎ی او روی آب شد

از دل، ستاره پر زد و بر دل خزان نشست
شاید غریبه رفت که همخوابه خواب شد!

ما را غمِ تمامِ تو بس بود و زندگی
دائم کویرِ کوزه‎ی ما را سراب شد

مادر مرا نگفت که خوش زندگی کنم
گهواره گفته بود که او بی‎جواب شد

این درد را خدا که به پایان نبرده است
نه با دعای مادرِ من هم حساب شد

دیدی که ماه ملتهب از رنج ما نرفت؟
گفتی زبان به سیخ؛ گرفتم، کباب شد!


عنوان شعر سوم : شاید که من هم بی وفایی داشتم
تلخم نکن، شاید که من هم بی‎وفایی داشتم
با فکر او هر صبح و شب، شیرین هوایی داشتم

در کوچه بودم منتظر، تا بگذرد در چشم من
اما نگاهم را به زیر، گویا حیایی داشتم

شاید که من وابسته‎ی چادر گرفتن‎های او
شاید که او با چادرش، من هم عزایی داشتم

شاید که من هم با دلم، شاید که او هم با خودش
در عمق دریای دلش، اما شنایی داشتم

شاید که دست روزگار، شاید که پای یک رقیب
در گوش خود، شاید امید بی‎صدایی داشتم

با سردیِ امروز خود، تلخم نکن، یادم نیار
شاید که من، یک تلخیِ بی‎انتهایی داشتم
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
این اولین نوبتی است که آقای مهدی محمدی برای پایگاه شعر می‌فرستند اما در قسمت شناسنامه شاعر می‌بینیم که ایشان سابقه‌ای بیش از پنج سال در شعر گفتن دارند. اما بنده فکر می‌کنم به احتمال زیاد در این مدت شاعر خیلی پیگیر حضور در جلسات و انجمن‌های ادبی نبوده و آثارش آنچنان در معرض نقد اهل تخصص قرار نگرفته است. البته انتخاب وزن‌های خوش‌آهنگ نشان می‌دهد که شاعر کاملاً از این موضوع بیگانه نیست. اما چرا می‌گویم شعرها در معرض نقد مناسب قرار نگرفته‌اند؟ قبل از اینکه یکی یکی به سراغ شعرها برویم، نکته کلی‌ای که مورد توجه بنده قرار گرفت این است که شاعر تا حدود زیادی توانسته است از قید و بندهای ظاهری شعر (وزن و قافیه) رها شود اما در مرحلهء بعدی این موضوع گیر کرده است. در واقع شاعران کلاسیک‌سرا در ابتدای کار نمی‌توانند موزون بنویسند. هجاها یا حتی کلمات و جملات بیرون افتاده و خراج از بحر ظاهر شعرشان را به ورطه نابودی می‌کشاند. بعد از مدتی، با مطالعه شعر و همینطور تمرین نوشتن آرام آرام بر وزن و قافیه مسلط و چیره می‌شوند و می‌توانند جایگاه موسیقایی کلمات را کشف کنند اما در این مرحله شاعران هنوز قدرت به استخدام درآوردن درست کلمات را ندارند. در واقع شعرها اگر چه تا حدود زیادی موزون و مقفا سروده می‌شوند اما از نظر زبانی و بیانی مشکلات عدیده‌ای دارند. در این مرحله شاعر اگر چه توانسته کلمات را در دام وزن عروضی بیندازد اما هنوز نمی‌تواند نحو و جمله را در دام بیندازد. برای همین اکثر بیت‌ها دچار مشکل ضعف تالیف و بیان می‌شود. کلمات در این مرحله از شاعری، از زیر دست شاعر فرار می‌کنند و شاعر هر کدام را که می‌تواند بگیرد، استفاده می‌کند. در این وضعیت خیلی نمی‌تواند به سلامت جمله‌ها، نحو صحیح و حتی محور همنشینی و جانشینی کلمات فکر کند. همهء دغدغه شاعر مرتفع کردن وزن شعر است؛ حتی به بهای از دست رفتن معنا.
به نظر بنده، آقای محمدی فعلاً در این مرحله‌اند. خروج‌شان از این ورطه هم بستگی زیادی به خودشان دارد. یکی از بهترین راه‌حل‌ها مطالعه فراوان شعر، همراه با دقت در این مسئله است که جای هر کدام از کلمات در شعرهای بزرگان چطور تعیین شده است. شاعر به شکل ارائه جمله‌ها در شعرهای بزرگان توجه کند. باید بدانیم که در بزرگترین و درخشان‌ترین شعرها آنچه ساده و بی‌پیرایه و بدون پیچش‌های عجیب و غریب است، زبان شعر و آنچه پیچیده و چندبعدی و عمیق است اندیشه شعر است. برای همین باید یادمان باشد که سعی نکنیم شعرمان را از نظر معنایی و زبانی بپیچانیم. حال بیایید چند بیت از شعر را بخوانیم: «به نگاه من چو نشیند، به دلم غمی بنشاند / دل من از آن غم ویران، به خرابه‎ها بکشاند» شعر اول وزنی مطمطن و اهنگی زیبا دارد. خود این وزن می‌تواند باعث جذابیت شعر شود اما گذشته از مصرع اول (که همه چیز آن سر جایش است و حتی در نوع بیان هم به نوعی نوآوری شده است) در مصرع دوم حذف «را» مفعولی باعث لطمه خوردن به زبان شعر شده است. در واقع صورت درست جمله «دل من –را- از آن غم ویران، به خرابه‌ها بکشاند) علاوه بر زبان چرا در این بیت شاعر نخواسته است که از عنصری ملموس‌تر برای به خرابه کشیدن استفاده کند؟ مثلاً به جای «دل» (که خود تصویری انتزاعی است و ما به ازای به خرابه کشیده شدن را ندارد) می‌شد از «خود» استفاده کرد. (البته منظورم در نحو نیست و فقط متوجه معنای آنم) نکته بعدی اینکه ترکیب «غم ویران» هم به خاطر اینکه ما به ازای بیرونی ندارد (چه درون شعر و چه بیرون) خود باعث خراب‌تر شدن تصویر شعر می‌شود. بیت بعدی خود تکرار مصرع اول است. چه از نظر قافیه و چه ار نظر معنا. در بیت‌های بعدی هم حذف یا جایجایی ارکان جمله باعث گنگ و الکن شدن ابیات شده است. اگر چه می‌توان با حدس و گمان معانی بسیاری از ابیات را متوجه شد اما باید یادمان باشد که آنچه که به عنوان تاویل و نگاه چندوجهی در شعر می‌خوانیم، به لکنت زبان شعر ارتباطی ندارد. هنجارگریزی زبانی یا معنایی باید در چارچوب منطقی خاص و قراردادی باشد که اگر نباشد –دور از جان- با هذیان بیمار تفاوتی نخواهد داشت. چون اگر دقت کنید می‌بینید که بیمار هم موقع هذیان‌گویی، هنجار جملات و حتی کلمات را می‌شکند. بیت سوم را بخوانیم: «به خدا دلم نتواند، اگر او قدم نگذارد / وگر او قدم بگذارد، به خدا دلم نتواند» احساس می‌کنم شاعر کشفی در معنا و مضمون کرده است که از بیان دقیق آن عاجز مانده است. مصرع دوم نقیض حرف مصرع اول است اما این تناقض هنرمندانه و با ارتباط‌سازی پشت کلمات صورت نگرفته است. بیت‌های بعدی شعر هم مشکلاتی اینچنینی دارند. به نظر می‌رسد نیاز است شاعر از این پی به بیان و ارائه مطلبی که در ذهن دارد بیشتر بیندیشد. در شعر دوم هم با کشف‌های خوبی مواجهیم که گاه معلق و وامانده رها شده‌اند. مصرع «انگور روی خوشه پروین شراب شد» کشف تازه و بدیعی دارد. تصویری نو از یک مضمون قدیمی است اما چه ارتباطی به مصرع اول دارد؟ البته حتماً در ذهن شاعر این ارتباط وجود دارد اما مشکل اینجاست که در قدم اول این ربط‌ها به ذهن مخاطب ارجاع داده نمی‌شود. بیت‌های دیگر شعر هم همین مشکل بزرگ انتقال معنا و مضمون را دارند. مثلا:

مادر مرا نگفت که خوش زندگی کنم
گهواره گفته بود که او بی‎جواب شد

این درد را خدا که به پایان نبرده است
نه با دعای مادرِ من هم حساب شد

دیدی که ماه ملتهب از رنج ما نرفت؟
گفتی زبان به سیخ؛ گرفتم، کباب شد

هر کدام از این ابیات دچار اشکال ضعف تالیفند. یعنی شاعر نتوانسته است با زبان سلیس و فصیح منظور و مضمون خودش را برای مخاطب ارائه کند. اگر هم مخاطب به صورت گنگ چیزهایی درمی‌یابد منجر به لذت کشف نمی‌شود. بلکه این کلنجار رفتن شبیه درگیری آدمی با یک کلاف سردرگم است که بیشتر باعث کلافه شدنش می‌شود و نه لذت حل معما. شعر سوم هم دچار اشکال بالاست.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۲
مهدی محمدی » چهارشنبه 11 مهر 1397
سلام و درود استاد مهربان، نقدتان عالی بود. درسته، بنده به تازگی وارد انجمن ادبی شده‎ام و از چنین نقدهای مفیدی بی‎بهره بوده‎ام. از همین جا دستتان را می بوسم. ان شاء الله با تلاش و مطالعه بیشتر، توانایی‎های زبانی و بیانی حاصل شوند. لطفتان را بی نهایت سپاس
مهدی محمدی » چهارشنبه 11 مهر 1397
سلام و درود استاد مهربان، نقدتان عالی بود. درسته، بنده به تازگی وارد انجمن ادبی شده‎ام و از چنین نقدهای مفیدی بی‎بهره بوده‎ام. از همین جا دستتان را می بوسم. ان شاء الله با تلاش و مطالعه بیشتر، توانایی‎های زبانی و بیانی حاصل شوند. لطفتان را بی نهایت سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.