مضمون ضروری‌ست؟




عنوان مجموعه اشعار : ...
شاعر : علی سلیمی قلعه تکی


عنوان شعر اول : ای یار حنای کوفیان بی رنگ است...
ای یار حنای کوفیان بی رنگ است
روباه صفت تبارشان نیرنگ است
امشب به هوای دلبری می آیند
فردا به درون مشت و دامن سنگ است

عنوان شعر دوم : این لحظه و آن لحظه پر از غم بودم...
این لحظه و آن لحظه پر از غم بودم
هر لحظه پر از غصه و ماتم بودم
از صحنه ی تلخ غارت پیراهن
ماتم زده ای مثل محرم بودم

عنوان شعر سوم : آن لحظه ی بی برادری یادت هست؟
شمشیر،سپر،خطر،تو تنها رفتی
تن های بدون سر تو تنها رفتی
آن لحظه ی بی برادری یادت هست؟
فریاد قمر، قمر،تو تنها رفتی...
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، با هم مروری منتقدانه خواهیم داشت بر سه رباعی عاشورایی. شاعر در رباعی نخست، دورویی و دورنگی کوفیان را دستمایه ی موضوعی شعرش قرار داده، در رباعی دوم با نگاهی به درون خویش، غمزدگی خودش از محرم را بیان کرده، و در سومین رباعی، به مرثیت حضرت عبّاس (ع) پرداخته است. خواندن این رباعی ها، مسأله ای قدیمی را در ذهن من احیاء کرد که در ادامه ی این یادداشت به آن خواهم پرداخت ولی اجازه دهید قبل از طرح آن، با هم مروری سطر به سطر داشته باشیم بر هر سه ی این شعرها. در مورد هر کدام از سطرهای نخستین رباعی، نکته ای شایسته ی گفتن وجود دارد. بگذارید از سطر آخر شروع کنیم! در سطر «فردا به درون مشت و دامن سنگ است»، معنا کاملاً شفاف و بیّن هست ولی نادلچسبی زبانی یی هم در میانه وجود دارد که می تواند مخاطب را در هنگامه ی انطباق نصّ این سطر با حالت آرمانی بیان آزار دهد. سرراست بگویم؛ مخاطب می تواند بفهمد که شاعر چه می خواسته بگوید ولی حذف شدن «شان» از بعد از «دامن»، از روانی و دلنشینی بیان کاسته است. ساختار نحوی کنونی این مصراع، البته ذهن مرا به سمت نمونه هایی این گونه در شعر شاعران پیشین می برد ولی در آن نمونه ها معمولاً مقدمه ای دستوری در سطر قبل اتفاق می افتد که بستر را برای حدوث چنین بیانی هموار می کند. به بیان دیگر، اگر ما مثلاً سطر قبلی را این گونه داشتیم که: «آن ها را امشب هوای دلبری در سر است»، می توانستیم همان قالب نحوی را در این جا هم مفروض بگیریم و این طور بپنداریم که با حذف شدن پاره هایی از کلام به قرینه ی لفظی، اصل این مصراع این گونه بوده باشد: «[آن ها را] فردا سنگ در مشت و دامن است». در چنین صورتی احساس نمی کردیم که بیان این سطر با حالت متعالی اش فاصله دارد. در شرایط کنونی اما با وجود آن که باز می توانیم آن «شانِ» مذکور را به قرینه ی معنوی احضار کنیم، ولی در مجموع، شکل بیان از دلچسبی دور شده است و چیزی کم دارد. در همین مصراع، آمدن «به درون» (نه حتی «درون») به جای «در»، این احساس را به ما منتقل می کند که شاعر کاملاً در دام وزن گیر افتاده و این شکل از رویکرد زبانی را نتیجه ی ناچاری شاعر، و در نتیجه نادلخواه می یابیم. نکته ی بعد، به سطر سوم اولین رباعی مربوط است؛ و در واقع به کلمه ی «دلبری». از خود می پرسیم: آیا کوفیان در آغاز به قصد دلبری گام پیش گذاردند؟ با تسامح می توان پاسخ مثبت داد و دعوت آنان از حضرت سید الشهدا (ع) را نوعی دلبری دانست (و در واقع، لفظ دلبری را بیانی مجازی از اغوای کوفیان شمرد). اما اگر مخاطب این شعر کمی سخت گیر و دیرپسند باشد، می تواند این واژه را به کانتکس و بافتی مغایر با بافت و بستر زبان شعر حاضر (که دینی ست و نه غنایی) متعلق بداند. نکته ی مربوط به سطر دوم رباعی، از همه ی نکته های دیگر، حادتر و وخیم تر است؛ مشکل این است که مصراع را هر طور که بخوانیم، چیزی در آن می لنگد: اگر این طور بخوانیمش که: «روباه صفت [هستند و] تبارشان نیرنگ است»، حذف فعل و واو عطف بی جا اتفاق افتاده. و اگر این طور بخوانیمش که: «تبار روباه‌صفتِ آنان نیرنگ است»، باز می بینیم که تقدم صفت «روباه صفت» بر موصوف (تبار) نچسب از آب درآمده... مخصوصاً که پیش کشیدن بحث «تبار» هم در این جا خودش مسأله ساز است؛ به دو دلیل: اول این که پاسخ به پرسشِ «آیا تبار و نژاد می تواند روباه صفت باشد؟» منفی ست. و دوم به این دلیل که: آنچه در مورد عملکرد کوفیان در واقعه ی کربلا اهمیت دارد، واقعاً هیچ ربطی به تبار آنان ندارد و پیش کشیدن مبحث نژادی در این جا حقیقتاً بی جاست. نکته ی مربوط به مصراع نخست نیز شبیه نکته ی مصراع سوم است؛ باید توجه داشت که «ای یار» فقط نقشِ وزن پرکن دارد و با هیچ کدام از فرازهای دیگر این شعر نمی تواند نسبتی معنایی یا لفظی برقرار کند. علاوه بر این، نفسِ نسبتی که دو کلمه ی نسبتاً خویشاوندِ «یار / دلبری» با همدیگر دارند، موجب نمی شود که این دو با حضورشان در این شعر، یکدیگر را پشتیبانی و ضرورت حضور همدیگر را موجه کنند. خلاصه، «ای یار» هم ربطی به بافت این شعر ندارد. این بحث مخصوصاً وقتی مهم تر جلوه می کند که متوجه مجال اندک قالب رباعی باشیم. حقیقتاً باید در چنین فرصت کمی واژه هایی را به استخدام درآورد که بیشترین نفع را برای کلیت یک شعر بر عهده بپذیرند. در نخستین سطر از رباعی دوم، شاعر با بیانی متفاوت، به جای «هر لحظه» از «این لحظه و آن لحظه» سود جسته است. امّا پرسش: مصراع دوم این رباعی، چه چیز تازه ای (در مفهوم یا فنون شاعرانه) به سخن مصراع نخست علاوه کرده است؟ نه تقریباً بل قطعاً هیچ! اگر این واقعه حشو نیست پس چیست؟ تنها زیبایی این شعر به نظر این بنده ی حق، شباهتی ست که بین شخص متکلّم این شعر با شکل شخصیت یافته ی محرّم (در قامت یک انسان) است؛ این که شاعر می گوید: من و ماه محرّم، هر دو، از پس از آن اتفاق، سوگواریم. امّا بزرگ ترین نقدی که به این رباعی می توان وارد کرد، این است که: حضور آن اتفاق تلخ (غارت پیراهن) نتوانسته خوب پرداخت و تبیین شود و چرایی حضور محوری اش در این شعر و چرایی این چنین برجسته شدنش، معلوم نیست. نمی خواهم بگویم که آن واقعه، واقعه ی عاطفه برانگیز و متأثرکننده ای نیست یا کم اهمیت است. نه. تنها حرفم این است که این شعر، نتوانسته به چرایی گلچین شدن این تصویر از میان آن همه تصویر اندوهناک دیگر، وجهی شاعرانه بدهد؛ تنها زحمتی که شاعر کشیده، اشاره ای گذرا به غارت پیراهن است ولی در هیچ جای دیگر شعر (در قبل و بعد این مصراع) نمی بینیم که شاعر، از «غارت» یا «پیراهن»، کاری شاعرانه کشیده باشد. نقدم به رباعی سوم، شامل چند چیز است؛ اول این که (شاید به طور سلیقی) استعمال لفظ «قمر» به جای «قمر بنی هاشم» را در زبان متداول فارسی زبانان زمانه ی خودمان اندکی سخیف می پندارم. دوم این که ارزش نسبت لفظی «تن ها» و «تنها» را درک می کنم و ارج می نهم ولی... ببینید؛ شاعر در مجال کوتاه این رباعی، سه تصویر به ما نشان می دهد: 1ـ زد و خورد شمشیر و سپر و لحظات پرخطر درگیری نفر به نفر، 2ـ تصویر اجساد سربریده، 3ـ تصویر کسی که برادر خودش را صدا می زند (در لحظه ی شهادت یکی از دو برادر). قطعاً تصویر محوری، سومین تصویر است و با آن مشکلی هم نداریم؛ زیرا حداقل بار عاطفی اش جورِ شاعرانگی اش را کشیده است. ولی دو تصویر دیگر را ببینید... آیا حقیقتاً در مجال کوتاه این رباعی، این دو تصویر، بهترین تصویرهای مرتبط با تصویر سوم بوده اند که شاعر می توانسته انتخاب و عرضه شان کند؟ بعید می دانم. مخصوصاً که در وقت شهادت حضرت عبّاس (ع)، هنوز 72 تن کشته نشده اند و پیش کشیدن این تصویر در هنگام روایت آن اتفاق، قدری غریب به نظر می رسد. خیلی پرحرفی کردم. بگذارید خیلی سریع، بحثی را که در آغاز نوشته به آن اشاره کرده بودم بگویم و سخن را تمام کنم. مسأله این است که: آیا حضور مضمون در رباعی ضروری ست؟ به نظر این بنده ی حق، نه همیشه. رباعی هم مثل همه ی شعرها می تواند شاعرانگی اش را مدیون حضور مضمون نباشد (و مثلاً آن را در زبان یا موسیقی یا تناظر تصاویر یا تغییر زاویه ی دید و... هزار و یک تمهید شعرساز دیگر جست و جو کند). ولی باید پذیرفت که مخصوصاً در رباعی های دینی، مضمون سازی می تواند یکی از بهترین محمل ها برای عرضه ی شاعرانگی تأثیرگذار دانسته شود. در هر سه ی رباعی های پیشِ رو، شاعر فقط به بیان و روایت ماجرا پرداخته و کمتر موفق شده که با استفاده از دانسته های تاریخی و مذهبی اش «شعر» رقم بزند. به هر سه رباعی نگاه کنید و ببینید که چطور همه شان به شمّه ای از روضه های منبری محدود شده اند (گیرم موزون، و تنها با یکی دو چشمه ی شاعرانه ی کوچک مثل شخصیت بخشی به محرم در رباعی دوم و برانگیختن عاطفی بیت پایانی رباعی سوم) و نتوانسته اند چیزی بیش از خبر دادن و توصیف کردن پاره ای کوچک از ماجرا به خودشان بیفزایند...

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۲
علی سلیمی قلعه تکی » 16 روز پیش
سلام.از نقد دقیق شما سپاسگزارم.
محمّدجواد آسمان » 16 روز پیش
منتقد شعر
درود خدا بر آقای سلیمی بزرگوار. پیروز باشید برادر جان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.