کمی جسارتِ خود بودن




عنوان مجموعه اشعار : گیجی محض
شاعر : سپهر کوشا


عنوان شعر اول : دیوانگی
من آن آواز خاموش شب تاریک بی تابم
من آن سرمای در بند تن بی مهر مهتابم

من آن شیدا من آن شیدا من آن آشوب بودن ها
من آن ترسیدن و ماندن من آن مجنون بی خوابم

من دیوانگی عمری به تنهایی صلا دادیم
میان باد رقصیدیم و آواز خدا دادیم

من و دیوانگی عمریست با دلدار میخوانیم
ندای بیم و بوسیدن به گوش یار میخوانیم

ندای عشق و رفتن ها تب دل برگرفتن ها
حضوری سرد از او با تو غم بیراهه رفتن

غم آن روزها با او طنین سوز ها با او
میان خنده ها هق هق عبور از روز ها با او

عبوری مستِ از بوسه سکوتی غرق در خواهش
صدای آشنا ی شک عبور تلخ آرامش

من آن شیدا من آن تنها من آن بیتاب مهتابم
که در دیوانگی غرقم که در ویرانگی خوابم

من و دیوانگی عمری به تنهایی صلا دادیم میان باد رقصیدیم و آواز خدا دادیم...


عنوان شعر دوم : عبور
تو می آیی و چشمانت جهانم میشود
صدای خنده ات آرام جانم میشود
نگاه ناطقت ادراک هستی بر وجود
سکوتت عالمی شعر نهانم میشود
بهار خرمن گیسوی تو آید مگر
که این دلمرده جان اندر خزانم میشود
مرا در خواب شب آسایشی ناید پدید
چو تمثال رخت در مه عیانم میشود
خدا در شمع شعرم سرد میسوزد به جور
و نامت جای او ورد زبانم میشود

عنوان شعر سوم : قصه ی ناتمام
دلم یک قصه میخواهد/به گرمای تن خورشید./به شیرینی بادامی به زیبایی چشمانش/و چشمانی به رنگ شب/شب شعری به مستی تا سحر بیخواب و خوابی با خیال خنده ای با ناز و ناز آن نگاه پرتپش در کنه سودایی/ و سودای دل آشوب پر پروانه ای در شمع جامانده /و شمعی با فروغ عشق و عشقی ماهگون در بطن رویایی/
و رویای نگاری موج زن در تار گیسویش/و گیسویی به بالای بلندا قامت سروی بهارین و بهاری کش که عطر لحظه ی دیدار را در خویش پوشانده /و دیدار همان چشمان /دلم بیمار آن چشمان
و رام شوکران جامی و مرگی و سکوتی مستتر در بیت پایانی
و پایان من مجنون که میخوانم مرا یک قصه کافی نیست
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این جا، سه شعر برای نقد پیش روی ماست. شعر اول، مثنوی یی ست که شاعر در بیت دومش در مورد قافیه غفلت کرده یا خواسته در قالب، طرحی نو دراندازد. دو بیت پایانی این شعر، تکرار ابیات قبلی اند و از این رو باید تکرار شدن شان در فراز پایانی را از جهتی خوب و شایسته و از جهتی نامطلوب بدانیم. نامطلوب از آن بابت که حرف تازه ای نزده اند و حتی تکرارشان معنایی (همچون مکرّر شدنِ چیزی یا تأکید بر چند برابر بودن چیزی، یا... خلاصه افزودن معنایی مستقیم یا القای مقصودی غیرمستقیم) در بر ندارد. اما وجه مثبت تکرار این دو بیت را (دست کم) این می توان دانست که شعر بدون این دو بیت مکرّر چیزی کم داشت و انگار پایان نیافته در فضا رها می شد. پس این دو بیت مکرر، لااقل به جمع شدن و پایان بندی شعر کمک خوبی کرده اند. هرچند می توانیم تصور کنیم این را که این شعر می توانسته بدون این دو بیت، اما با دو بیت بهتر پایان بپذیرد. شاعرانه ترین مصراع این شعر، مصراع دومش است؛ شهودی که شاعر در آن، «تن مهتاب را سرد دیده است». مابقی شعر، بیشتر حرف عاشقانه است و توصیف خویشتن، بدون تمهیدات شاعرانه، یا اگر منصف تر باشیم، با تمهیداتی تکراری که حسّ تازگی را در دل مخاطب برنمی انگیزند. در آن «مابقی»، برخی فرازهای نادلچسب هم می بینیم که جای سؤال دارند. مثلاً این که چه ضرورتی داشته است که «من آن شیدا» تکرار شود؟ یا این که معنی «آشوب بودن ها» (مخصوصاً با این علامت جمع) چیست؟ یا چه دلیلی برای تکرار این همه «آن» در بیت دوم می توان یافت؟ یا معنای «آوازِ خدا دادن» چیست؟ علاوه بر این، با وجود آن که هیچ جا وزن این شعر مختل نیست اما آن اعتلا و اهتزاز و روانی مطلوب را هم در موسیقی این شعر شاهد نیستیم. به بیان بهتر، این شعر می توانست با همین وزن اما با مفاصل پیوند موسیقایی نرم تر و دلنشین تری آفریده شود. در این میان، حضور برخی زحافات که وزن را نشکسته اند اما خط فاصله هایی را به جای خطوط ممتد موسیقایی نشانده اند، بی تأثیر نبوده است. مثلاً کجا؟ اگر بخواهم پرحرفی نکنم و فقط نمونه ای ذکر کنم، مثلاً می توانم به «من و» اشاره کنم که جای کلمه ای با عیار موسیقایی همطنین با «منو» نشسته است. موضوع شعر، از سر تا پا نسبتاً واحد است و از این حیث نمی توانیم بر وحدت عمودی آن ایرادی بگیریم ولی یک نکته را می توان به عنوان ضعف عمده (عمده ترین ضعف) این شعر برجسته تر کرد، و آن همان تازه نبودن فرازهای شعر است. گویی شاعر به جای این که با تُن صدای خودش حرف بزند و با چشم خودش بییند و با ذهن خودش بیندیشد و تخیل کند، ترجیح داده که نقاب شاعران پیشین را بر صورت بزند و از گلوی آنان با ما سخن بگوید. به تعبیر دیگر، ما چهره ی واقعی خود شاعر همین شعر را در پس الفاظ این شعر نمی بینیم. شاعر این شعرها که نشان داده استعداد و علاقه مندی و پیگیری خوبی دارد، باید حالا که اوّلیاتِ شاعری را آموخته، گامی جلوتر بنهد و از فرصت استفاده کند و با کمی جسارت و شجاعت جوانانه (که متأسفانه قطعاً در سال های میان سالی و کهن سالی خود به خود کم خواهد شد) دست به ریسک بزند و خطر کند. چه ریسک و خطری؟ آزمودنِ «نوشتنِ شعرِ خویشتن»... که البته کار آسانی هم نیست و «خطرهاست در آن» ولی به تجربه اش می ارزد. بگذارید محرمانه خدمت تان عرض کنم که از قضا همین تجربه های شخصی ست که نهایتاً تکلیف یک شاعر را در دنیای شعر و شاعری مشخص می کند و وجه تمایز او با دیگران می شود. این راه، البته «زمین خوردن» هم دارد؛ ولی زمین خوردنی خوش عاقبت از جنس نوپایان. خُب، بهتر است بیش از این در این مورد پرچانگی نکنم و سراغ شعر بعدی بروم. شعر دوم وزن خاصی دارد که گرچه بی سابقه نیست ولی حس و حال موسیقایی تازه جویانه ای دارد؛ «مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن فعول (یا: فعَل)». بیت اول این غزل، خوب و در عین سادگی و روانی، دلنشین از آب درآمده است. هرچند هنوز آن گمشده ی شعر قبل (تازگی) را گمشده دارد. هرچقدر هم که از ثقل «بر» در مصراع نخست بیت دوم بگذریم، کارمان با مصراع دوم این بیت، دیگر خیلی دشوار می شود. مشکلش کجاست؟ مشکل اصلی در حضور «عالمی» در آن میانه نهفته است وگرنه ما معنای «سکوتت شعر نهانم می شود» را درک می کنیم. با خود می گویم: نکند غلطی تایپی رخ داده و به جای «سکوت عالمی»، «سکوتت عالمی» نوشته شده. دومین مصراع از بیت بعدی هم باز نامفهوم است. عبارت «این دلمرده جان اندر خزانم می شود» یعنی چه؟ خدا عالم است. حضور «نایَد» ذاتاً اشتباه نیست ولی خُب ناگهان سنگینی و کهن گرایی زبان شعر را ناگهان چندین برابر می کند. در بیت آخر این غزل هم معنای کلی بدک نیست (این که: شعر من چون شمعی ست که خدا در آن می سوزد) ولی در مورد این بیت نیز چند سؤال پیش می آید: یک) «خدا سرد می سوزد» یعنی چگونه می سوزد؟ و چرا سرد می سوزد؟ دو) منظور شاعر از «به جور»، ستمِ خداست یا شمع؟ گویا شاعر می خواسته از جورِ خدا بر خودش گلایه کند ولی باید متوجه باشیم که در این جا آن که می سوزاند و ه نوعی ستم می کند، «شمع شعر» است. وگرنه خدای بیچاره که دارد می سوزد! خلاصه، «جور» در این جا به کدام ستم اشاره دارد و ستمِ چه کسی بر چه کسی؟ سه) نکته ی بعدی، معطوف و ناظر بر بارِ خالصِ هرکدام از کلمات است. در این جا با «در» کار داریم. در این بیت به گفته ی شاعر، «خدا در شمعِ شعر» در حال سوختن است. امّا چرا «بر» نه؟ اگر شاعر می گفت: «خدا بر شمع شعرم می سوزد»، معنای خالصِ کلام، سوختنِ خدا بود و بس. ولی هنگامی که می گوید: «خدا در شمعِ شعرم...»، ذهن ما، جنابِ خدا را در وسط و در درونِ این شمع تصور می کند. خُب، ما عادت داریم که بشنویم «بر آتش» یا «در آتش». چون آتش، آن قدر بزرگ هست که علاوه بر «رویِ» خودش، می تواند چیزی را در وسط و درون خودش نیز جا بدهد. ولی خداوکیلی آیا ما هرگز می گوییم: «فلان چیز در شمع می سوزد»؟ نع! نمی‌گوییم چون شمع بسیار کوچک است و معمولاً چیزی در میانه اش جا نمی گیرد تا بسوزد. با این حساب، به مخاطب باید حق داد که وقتی به این شعر می رسد، از خودش بپرسد: قصد شاعر از آوردنِ «در» چه بوده؟ در این جا، حضورِ «در»، نوعی ازآمیختگیِ وجودی را القا می کند. گویی که شاعر می خواسته بگوید: «شمعِ شعرِ من، وجودش با وجودِ خدا آمیختع و متحد است». در حالی که به روشنی می دانیم که قصد شاعر و معنی کلّی بیت، این نبوده است. سخن طولانی شد و ناچارم از بحثدر مورد شعر سوم بپرهیزم. برای شاعر توفیق آرزومندم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.