شعرِ فرصت‌سوز




عنوان مجموعه اشعار : شبِ رمیده
شاعر : فاطمه اغنیا


عنوان شعر اول : شبِ رمیده
شبی نرم وخیال انگیز
دلم از بیکران تا بیکران لبریز..
سکوتم خودپسندانه به صلابه کشانده این زبانم را
نبودم باخودم تنها..
صدای قطره ی باران
که دل سوی هوس های جوانی می‌کشاند
ترک می زد به روی شیشه ی احساسم ومی تاخت
چو بی پروا سوار من
که در بند شفق می رفت..
نگاهم ثابت وخسته
دلم تلفیق احساسات سربسته
گهی دل می کشانم سوی دلخواهی گهی نه..
گهی عاشق..گهی فارغ
گهی خرم..گهی نالان
گهی خسته ازاین زندان
شبی تیره..دلی لرزان
من ودنیایی از اندیشه ی حیران
نگاهم سوی مهتاب است گریان..
شبی نرم وخیال انگیز
دلم ازبیکران تا بیکران لبریز.. .

عنوان شعر دوم : ازدحام خالی
سایه ای نم زده در کنج اتاق
بر رخِ سرد شبم می لغزد
روحِ متروک زمان شاهدِاین حادثه است..
پرده ای می لرزد
تنِ دیوار به خود نقشِ ترک می گیرد
من دراین منحنی ِزرد زمان
پیِ یک رنگ،صدا،اندکی حس طپش میگردم
تا ازاین برهه ی زرد
به خدا آویزم.. .

عنوان شعر سوم : تهی
روزگاریست به صبح
طپش روشنی ازمن دوراست..
چو صدایی که پسِ پنجره ها می ماند
هجم تاریکی ها
چو کلافی که به خودپیچیدست
منِ جامانده از احساسم را
زیر بال وپرِخود میگیرد..
من که سرگشته ی این دنیایم
من که درحسرت یک جرعه ی نور
به خودم می پیچم
به چه سان بهر چه از مستی یک چشم سیاه
دست وپایم لرزد؟..
من که احساس ترک خورده ی افسون شده ی قلبم را
هرم داغ نفس آینه ها می شکند
به چه اندوه به خود وامانم؟.. .
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم نگاهی نقادانه خواهیم انداخت بر سه شعر نیمایی. هر سه شعر، رویکردی حدیث نفسی دارند و شاعر در آن ها بیش از هر چیز کوشیده است تا حس و حال خود را در موقعیت های مختلف شرح دهد. وجه مشترک هر سه شعر، روی دادن شان در شب و تاریکی ست؛ بستری که به خوبی اندوه مندرج در شعرها را زمینه سازی کرده است. اما بگذارید هر سه ی این شعرها را سطر به سطر بخوانیم و نکات گوشزد کردنی در مورد هر فرازشان را بربشماریم. نخستین چیزی که در شعر نخست با آن مواجه می شویم، صفت «نرم» است برای شب، در همان سطر نخست. ذاتاً نمی توان این صفت را برای شب صفتی نچسب و نامقترن دانست ولی هنگامی که شعر را تا آخر بخوانیم و با دیگر ویژگی های «شبِ» مورد بحث در این شعر آشنا شویم، خواهیم دید که این صفت ملایم و تا حدی دوست داشتنی که حس خوشایندی را به مخاطب منتقل می کند، نمی تواند با مابقی فرازهای شعر همساز باشد. این شب، در مجموع شب دلخواهی نیست؛ درست است که در آن، شخصیتِ مؤثّر و فعال در شعر به عشق می اندیشد ولی این عشق، عشقی زجرآور و فراقی ست نه امیدآمیز و وصالی. و از مندرجات شعر پیداست که چنین شبی برای او نه دلنشین و لذت بخش بوده است و نه حتی به فرجام متفاوت و خوبی رسیده است. با توجه به آنچه عرض شد، باید گفت و تأکید کرد که صفت «نرم» برای چنین شبی مناسب و متناسب به نظر نمی رسد. در سومین سطر از همین شعر می رسیم به «این زبانم» و از خود می پرسیم: جز ضرورت وزن، چه بایستگی یی می تواند شاعر را به استخدام «این» واداشته باشد؟ نه «تأکید» و نه هیچ توجیه دیگری نمی تواند ما را قانع کند که لازم بوده است در این جا «زبان» همراه با «این» بیاید. حضور قوافی «خیال انگیز / لبریز» و «را / تنها» در سطور ابتدایی شعر، حضوری موفق و کارآمد است. کارآمد از آن جهت که به زمزمه پذیری و بهتر همراه شدن مخاطب با شعر از وجه موسیقایی، و ورود و پیگیری مشتاقانه تر او کمک کرده است. همین طور باید استفاده از تعبیر «دلم از بیکران تا بیکران لبریز است» به جای «دلم پُر است» (به معنای اصطلاحیِ دلخور بودن) را ستایش برانگیز بدانیم. اما نکته ی تذکر دادنی دیگر، تفاوت زمان افعال در همین سطرهای نخستین شعر است؛ مثلاً در فعل های «کشانده / نبودم». شاعر باید در همین آغاز کار، تکلیفش را با خودش و مخاطبش روشن کند که بالأخره می خواهد روایت آن شب را در زمان حال ثبت و بیان کند یا گذشته؟ این شعر ادامه می یابد و به سطر «که دل سوی هوس های جوانی می کشاند» می رسیم. با توجه به فعل ماضی سطر بعد (یعنی ترک می زد)، باید فرض را بر این بگذاریم که «می کشاند» را باید با نونِ ساکن (یعنی در زمان گذشته) بخوانیم و نه با نون مفتوح و در زمان حال. با این حساب، به روشنی وزن پایان این سطر دچار نقصان می شود. درست است که همه ی این سطر در وزن «مفاعیلن» پیش رفته و بر اساس آنچه که نیما پیشنهاد داده، درست در جایی که حرف شاعر به پایان رسیده، مصراع هم قطع شده است، ولی خلأ و وقفه ای که در انتهای این سطر حس می شود، به گونه ای ست که القای موسیقی یکنواخت و ممتد شعر را دچار خلل می کند. گوش ما انتظار دارد که در پایان این سطر که وزنش «مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفا (یا: فعول)» است، به جای «مفا»، «مفاعیلن» بشنود. مخصوصاً ختم شدن مابقی مصاریع شعر به همین رکنِ کامل و تمام، چنین انتظاری را در ما برمی انگیزد. چنین وضعیتی در سطرهای «گهی دل می کشانم سوی دلخواهی گهی نه» و «نگاهم سوی مهتاب است گریان» هم دیده می شود. علاوه بر این، شنیدن تعبیر «هوس های جوانی» از این شاعر نوزده ساله، قدری غریب است. غریب به این خاطر که احساس می کنیم در این سطر، پیرمرد یا پیرزنی دارد در مورد هوس های دوران جوانی اش با ما سخن می گوید. می دانم که قصد شاعر از «هوس های جوانی»، «هوس های جوانانه» یا «هوس های مقتضی سن جوانان» بوده است؛ یعنی هوس های همین سنّ و سالی که شاعر در آن واقع است. ولی باید گفت که مجموعه ی تعابیر این سطر، چنان برداشت نادرستی را نیز در خود تعبیه دارند. در سطر بعد، با فعل مرکّب «ترک زدن» نمی توان کنار آمد. ما در زبان فارسی، «ترک خوردن، ترک برداشتن، ترک انداختن و...» را داریم ولی «ترک زدن» را لااقل من تا کنون نشنیده ام. با توجه به این مورد و یکی دو مورد دیگر از مواردی که در سطور بالاتر ذکر کردم، پرسیدن سؤالی لازم به نظر می رسد. قصدم از طرح این پرسش، برانگیختن قوّه ی ناقده ی ذهن خوانندگان این یادداشت است و پیشاپیش باید بگویم که این سؤال، پاسخ یگانه ای ندارد. در حقیقت، پاسخی که هر شاعر به چنین سؤالی می دهد، می تواند ویژگی های سبکی شعر خود او را در عمل، و رده و رسته ی سلیقه ی شخصی او را در حیطه ی نظر، بنمایاند. آن پرسش این است که: اگر ما در شعرمان کاربردهای مرسوم زبان را تغییر دهیم (و این تغییر، لزوماً در جهت پاسخ دادن به طلبِ شعر نباشد؛ یعنی کارکرد و وظیفه ای در راستای هدف یک شعر بر دوش نداشته باشد... زیرا در آن صورت، حضورش موجّه خواهد بود و بی نیاز از هر پرسشی)، و چنین تغییری، معنا را برساند و مخاطب را متوجه منظور ما بکند ولی تنها گناهش این باشد که با کاربردهای معمول زبان منطبق نیست، آیا کار درستی کرده ایم یا به زبان و بیان شعرمان آسیب زده ایم؟ پاسخ به این پرسش را به خود شما واگذار می کنم و از آن می گذرم. در همین شعر، با تعبیر «بند شفق» هم کنار نیامدم و متوجه نشدم که قصد شاعر از عبارت «رفتن در بند شفق» ایجاد چه تصویر یا مفهومی در ذهن مخاطب بوده است. صحبت در مورد شعر دوم را باید با ستودن صفات «نم زده» و «سرد» آغاز کنیم که به فضاسازی عاطفی اثر کمک خوبی کرده اند. در همین شعر اما انتزاعی بودن «منحنی زرد زمان» و نارسایی مفهوم و منظورش، آن را ناخواستنی کرده است. مخصوصاً حضور صفت «زرد» در این میان (که دو بار هم در این شعر بسامد یافته)، از شفافیت انعکاس عینی شعر و رسایی مفهومی اش کاسته است. به بیان ساده تر، پاسخی به پرسشِ «چرا زرد؟» نمی یابیم. با وجود این نقدها، کلّیت این شعر را شاعرانه تر از شعر نخست یافتم زیرا روایت گر لحظه ای از حیرت و جذبه است؛ تصویری ساده امّا ژرف که می توان تصورش کرد و فهمیدش و تعمیمش داد. شعر سوم تا «زیر بال و پر خود می گیرد» خوب پیش رفته؛ هم راوی شهودی شاعرانه است که علاوه بر عینیت فراواقعی اش می تواند حقیقتاً بر حال و عیان شاعر هم منطبق تلقی شود، و هم با زبانی بدون دست انداز جلو رفته است. حتی سطر «به خودم می پیچم» را نیز در فراز بعدی شعر می توانیم بستاییم (با توجه به تناسبی که با کلاف پیش تر ذکرشده می یابد) اما مابقی شعر را ببینید... ببینید چگونه به سوی اضمحلال رفته است! از طرفی در زبانش ناگهان با تغییر سطح بافت مواجه می شویم (مواردی چون: به چه سان بهر چه / لرزد / به خود وامانم) و از سوی دیگر، آن خلسه ی اگزیستانسیالیستی و آن دردِ وجودی، ناگهان به «در حسرت یک جرعه نور بودن» (که نوعی حشو و تکرار گفته های قبلی شعر است، و تازه در آن، وسط کشیدن پای تشنگی و جرعه هم نسبتی با فضای ابتدائاً ترسیم شده ی شعر ندارد) و به «لرزیدن دست و پا از حسرت یک چشم سیاه» (که آشکارا صورتِ چیپی از سانتیمانتالیسم رُمانتیکی ست که ربطی به فضای تعالی یافته ی آغازین شعر ندارد) تقلیل می یابد و فروکاسته می شود. نکاتی که در مورد هرکدام از این سه شعر عرض شد، و مخصوصاً نکته ای که در مورد نیمه ی پایانی شعر آخر گفتم، نمونه هایی خوب و مثال زدنی هستند برای فرصت سوزی در شعر؛ این که چگونه توفیق در کلیاتی امیدبخش، با غفلت هایی هرچند کوچک به باد می رود.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.