کلنجار رفتن با قوالب




عنوان مجموعه اشعار : همای سعادت آباد
شاعر : مازیار(نسیم) حسنی


عنوان شعر اول : رویای تاب دار
دوری ات میکشد مرا ... باز آ
یا حبیبی! اَخافُ مِن هذا ...
گر چه بی مهر و بی وفایی تو
طاقتم‌طاق شد کجایی تو؟
در سکوت اتاق تاریکم
من به مرز جنون نزدیکم
شهره شد نام من به شیدایی
می کِشد کار من به رسوایی
و رژه می روند خاطره ها
جلوی چشم خیس پنجره ها
کوچه‌هایی که سرد و نم زده بود
بی تو تاریک بود و غم زده بود
ته این قصه تلخ و تکراریست
بعد هر بغض ، اشک ، اجباریست
باعث دوری تو .... پاییز است
فصل پاییز فتنه انگیر است
در شبی از شبان آبانی
منم‌و یک سکوت بارانی
منم و حس بی سرانجامی
بعد هر کام ،حس ناکامی
ناگهان جان من به لب برسد
لرزه هایم‌به مرز تب برسد
قلمم بر ورق دچار شود
واژه هایم چو جویبار شود
وز دماوند مثنوی خیزد
توی دریاچه ی غزل ریزد
بعد تو بغض آسمان ترکید
اشک‌هایش به‌کوچه‌ها‌پاشید
عطر تو‌عطر خاک‌نم‌زده را
دو یکی کرد و .... در هوا پیچید
لای این کوچه های‌پیچاپیچ
گله هایم به گوش تو نرسید
نخ‌به‌نخ‌دود شد جوانی من
لای موهام تار های سفید
رفتی و بره‌خیالم را
گرگ‌وحشی خاطرات درید
گله ام را صبا شنید و بگفت:
کو کسی که از عشق خیری دید؟
ناله هایم رسید تا به شهاب
ناله ها را شنید و تا تو دوید
شب به پایان خود رسید ولی
گریه هایم به انتها نرسید
می روی ای پری برو که دگر
به تو و عشق تو ندارم امید
باده را توی جام ریختی و ...
این‌پیاله به‌کام‌من‌نرسید
آنقَدَرخواند در غمت بلبل
که‌نکردی توجهی و.... پرید
منم آن شاعر تمام شده
که‌از اول به انتهاش رسید
روبه آخر رسید قصه من
و کلاغم به خانه اش نرسید
پر بکش ای کلاغ قصه من
باید از بام غم دوباره پرید
پر بکش باز از آسمان غزل
که غزل هم به کام تو نرسید
برو ای پر سیاه خانه به دوش
سوی ترجیع بند های سفید
نکنی عیب بند ترجیعم
که چرا مصرعش به دو نرسید_
گریه هایم امان نداد به من
گریه هایم رسید و بیت پرید
مصرع اول کلام رسید
و‌مجالی به دومی نرسید
قصه ام نیمه کاره ماند و دلم
میوه از شاخه ی امید نچید
باید از بغض هام عبور کنم
خانه چشم را سُپور کنم
می نیشنم کنار پنجره تا ...
خاطرات تو را مرور کنم

گریه هایم امان نمی دهد و....

بوی خیسی خاک می آید
آسمان سینه چاک می آید
منم و کوچه ها و خاطره ها ....
حالتی گریه ناک می آید

گریه هایم‌ امان نمی دهد و ....

قلمم دست از بهانه کشید
آتش واژه ها زبانه کشید
چه دهم شرح درد های دلم
که‌ چه از دست این زمانه کشید

گریه هایم امان نمی دهد و ....

سرنوشت این چنین نخواست پری
راهم از راه‌ تو جداست پری
خاطراتت شبیه کبریتی ...
توی باروت گریه‌هاست پری

گریه هایم امان نمی دهد و .....

می روی در کنار دلدارت
اشکم افتاده است دنبالت
می روی ای پری.... به خیر... برو!
به سلامت .... خدا نگهدارت

گریه هایم امان نمی دهد و....
عنوان شعر دوم : پرسه های خیال انگیز ...

کدام‌ کوچه مرا می برد به سوی تو ، که ....
شوم چو شاپرکی ، پر کشم به کوی تو ، که....

دوباره سد گلویم فرو بریزد و اشک...
به زیر پای تو ریزد شبیه موی تو ، که ....

نسیم ،تار به آشفتگی نوازد و من ...
دوباره شانه شوم لا به لای موی تو ، که ....

صبا قدم بزند با نسیم عطر تو وُ ....
به کوچه ها برسد رد پای بوی تو ، که ....

کنار پنجره‌گلدان دوباره تب کند و ...
دوباره کوچه شود پر ز های و هوی تو ، که ....

دوباره عکس مه افتد درون برکه.... و او...
دچار شک بشود بین ماه و روی تو ، که ....

به اشتباه بیوفتد پلنگ شب گرد و ....
به جای ماه ، زند بوسه بر گلوی تو ، که ...

شهاب رد شود از لای جاده های شب و ...
مرا پیاده کند توی آرزوی تو ، که ....

قطار خاطره ها از مقابل چشمم
گذشت و .... مرغ دلم شد ترانه گوی تو که

عنوان شعر سوم : بحر طویل نو ...

تا چشم من افتاد به چشم تو وُ افتاد زچشمم همه ی عالم و آدم و تو رفتی و شد آن خاطره ها چشمه و از چشم ترم ریخت چو موهای تو بر شانه ات انگار که رودیست که از کوه به دریا شده آوار و انگور لبت قسمت انگور فروشان شده انگار.
ای وای و صد ای وای که در آینه این بار من و اشک و دل خسته و یک چهره ی بشکسته که دل بسته به رویای تو هر بار دوبار است و اندوه بزرگیست که بیمار تو را حسرت دیدار پرستار به دل ماند و فراموش شد انگار در این خلوت بی یار و پرستار
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت نیز با هم مروری منتقدانه خواهیم داشت بر سه شعر. شعر نخست، ترکیبی ست از قوالب گوناگون. در ابتدا با مثنوی آغاز می شود و سپس به غزل بلندی (که دیگر بهتر است بگوییم: قصیده ای) می رسد و در پایان با چند «دوبیت» که هرکدام با مصراعی مکرّر جدا شده اند پایان می پذیرد. برجسته ترین نکته ی این شعر، حتی برجسته تر از قالب نوپدید و عجیبش (که با آن مخالفتی نداریم)، تنتنه و جنون و تپشی ست که در کلّ شعر جاری ست و به ما گوشزد می کند که احتمالاً با شعری جوششی طرفیم که مانند اشعار سماعی فقط در بند انتقال معنا نیست (گرچه معنای کلی شعر از سر تا پا حول محور عشق و هجران می چرخد و یکپارچگی و پیوستگی در آن مشهود است) بلکه موسیقی هم در آن نقش اساسی دارد. توجه به همین نکته، برای ما روشن می کند که باید پرش های معنوی برخی از ابیات (که نوعی از خلأ بیانی و نه محتوایی در بین برخی از آن ها حس می کنیم) را طبیعی به حساب آوریم. اگر بخواهیم ماجرا را عینی تر کنیم، باید بگوییم که این شعر مانند یک آتشفشان جوشان است که تلألؤ فورانش می تواند چشمگیرتر دانسته شود و توجه ما را از تجزیه ی ارکانش منصرف کند. در این شعر، یک مصراع اختلال وزنی دارد: «من به مرز جنون نزدیکم». اگر مثلاً شاعر گفته بود: «من به مرز جنون چه نزدیکم»، (فارغ از این که این تغییر بهترین تغییر هست یا نه!) وزن درست می شد. همین طور در این شعر باید از وجه موسیقایی مصراع «و رژه می روند خاطره ها» گلایه کرد زیرا در آن لازم است که کلمه ی «رژه» را منتهی به «ها»ی ملفوظ بخوانیم تا وزن به درستی القا شود. در همین شعر، با این که شاعر کلمه ی «سپور» را به جای «جارو» ایتفاده کرده است هم به سختی می توان کنار آمد و باید گفت که قافیه هم در مصراع «اشکم افتاده است دنبالت» درست نیست. دوبیت هایی که شاعر به انتهای این شعر ضمیمه کرده و با یک مصراع تکرارشونده بین شان فاصله انداخته، همه در مصاریع اول و دوم و چهارم شان قافیه دارند. بدین ترتیب، در مصراع مذکور هم باید شاعر به جای «دنبالت» به دنبال کلمه ای بگردد که با دو کلمه ی دیگر یعنی «دلدارت» و «نگهدارت» قافیه باشد. مشکل قافیه در این شعر به همین مورد محدود نمی شود. در غزل طولانی یا قصیده ی میانی شعر هم علاوه بر قافیه هایی که اغلب از یک جنی صرفی هستند (فعل هایی منتهی به «ـید» هستند) قافیه هایی می بینیم که بارها تکرار شده اند و این از نظر علمای بلاغت، خلاف اصول است. به عنوان مثال، قافیه ی «نرسید» در این قصیده هفت بار تکرار شده و تازه علاوه بر این یک بار هم فعل «رسید» قافیه شده. کلمه ی «پرید» هم سه بار تکرار شده و «سفید» دو بار در مقام قافیه آمده است. شعر دوم هم (که یک غزل است) به ما نشان می دهد که قافیه تلاشی پیگیر برای تصرفات ساختاری در شعر دارد. ردیف «تو که...» خود به خود موجب شده است که همه ی ابیات موقوف المعانی شوند. درک می کنم که یکی از مقاصد شاعر از استخدام چنین ردیفی، علاوه بر نو کردن روی سخنش، بخشیدن ساختاری پیوسته به شعر بوده است. این هم راهی ست برای القای محور عمودی به شعر. و تجربه ای ست ارزنده که البته در غزل های شاعران دهه ی هفتاد سوابق و نمونه های درخشانی دارد. این شعر هم به مدد وزن و همین پیوستگی ابیات، تنتنه ای سماعی یافته است تا حدّی که همراه و همقدم شدن با این طنین، می تواند مخاطب شیفته ی وزن را از درون مایه ی کار غافل کند. در این شعر، البته گاهی شاهد آنیم که قافیه خودش را به شعر تحمیل کرده است؛ مثلاً «گلوی» که تصویر متناظری از آن برای ماه نمی توان تصور کرد. اگر نخواهیم خیلی سخت گیر باشیم نیز، دست کم می توان به انتهای این غزل ایراد گرفت که شاعر نتوانسته برای بسته شدن بیان بیت آخر و القای تمام شدگی شعر، کاری بکند. آخرین بیت نیز همچون مابقی ابیات، با همان ساختارِ رهاشده ی پس از «تو که» به پایان می رسد و معلوم نیست مخاطب مادرمُرده باید چگونه آن را در ذهن خویش امتداد بخشد. این در شرایطی ست که نحو فارسی راهی برای بسته شدن این فرم باقی گذاشته است؛ آوردن «که» در مقام تأکیدی، مثلاً آنچنان که ما می گوییم: «اگه به من بگه برو، نمی رم که!». به نظرم شاعر می توانست با همین تمهید بیانی، پایانی برای شعرش در نظر بگیرد که آن ابتکار ابتر نماند و در فضای بیهودگی رها نشود. سومین شعر، باز کوششی ست شاعرانه از کسی که معلوم است قصدش در برهه ی کنونی از دوران شاعری اش، تجربه است و کلنجار رفتن با قوالب؛ به امید باز شدن روزنه ای نو یا دست کم ورزیدگی متعاقب این قبیل تجربه ها. قالب شعر سوم بحرطویل است؛ قالبی که امثال اخوان ثالث، شاگردان و پیروان نیما را از خطر لغزیدن به آن در هنگام سرودن شعر نیمایی زنهار داده است. این قالب از جمله قوالبی ست که این روزها چندان در بین شاعران طرفدار ندارد اما این بدان معنا نیست که نمی توان از ظرفیت هایش به نفع شعر امروز استفاده برد. این شعر، علی رغم آن که شاعر عنوان آن را «بحر طویل نو» گذاشته، فضای چندان نوینی ندارد؛ نگاهی بیندازید به واژگان این شعر و فضای کلّی آن، و تصور کنید که آیا چنین شعری می تواند اثر طبع شاعری از دوران قاجار باشد یا نه؟ به همین دلیل است که عرض می کنم شاعر کمتر در نو کردن فضای کلی آن موفق بوده است. اما این به آن معنا نیست که شعر در مجموع شعر بدی شده. نه. اتفاقاً هر دو پاره ی این شعر، خوب و خوش ساخت از آب درآمده اند. هرچند همان طور که گفتم، شاعر در آن به تکرار رسیده؛ نه فقط به تکرار دیگران، بلکه به تکرار خودش نیز! سلسله ی تداعی هایی که شاعر در این شعر استخدام کرده و آزموده، چیزی افزون بر تداعی های شعر قبل و پرش از یک تصویر به تصویری دیگر و گرفتن دست مخاطب و بردنش کو به کو و تصویر به تصویر (با واسطه ی تصاویر و کلماتی همپیوند در میانه ی هر دو جفت تداعی) ندارد.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.