در محدودۀ توصیف نمانید




عنوان مجموعه اشعار : انفرادی
شاعر : مهدی غفوری


عنوان شعر اول : گیج
گیج و ویجم چطـور روزامُ
تـو دلِ زندگـــی هــدر دادم
واسه هر مشکلی یه راهی هست
جز زمــان! این نمیـره از یادم

گیج و ویجم چطـور رویــامُ
کشتم و تو خودم گِلـِـش کردم
گیج و ویجم چرا بدست اومد
بدتر از اون، چرا ولـش کردم!

توده ها فکـرِ جنگ توی سرم
همه چی مثل سایه رو دیوار
مـرزِ بیـنِ حقیقــت و رویـــا
زندگـی تو شـرایـطِ دشـوار!

دلخوشی ها یکی یکی میرن
خودخوری ها یکی یکی میاد
توی این بـازیِ بـدون صــدا
یه نفـر فکرِ شورش و فریاد

یـه نفـر فکــرِ آسمـونـــا و
یه نفر دلخوشه به قبر و کفن
یه نفر عشقِ پرسه تو شهرش
یه نفر خسته از هـوای وطـن!

-توده ها- فکرِ جنگ با همن و
تو سَــرم بمــبِ آهنــی دارم
حال من رُ نپرس..، میدونی
حـال و روزِ نگفـتنــی دارم

تو سرم جنگ و زخم روی تنم
من فقط شعرم و سپر کردم
«با دهانی جریده از فریاد
باید از راهِ رفته برگردم...»

عنوان شعر دوم : شهر
شاید که تصمیمای من از روی منطق نیست
وقتی نتیجه آخرش دیوونگی میشه
با این همه کابوس، بی شک میشه گفت: اسمِ
این زندگی، جز زندگی هرچی بگی میشه!

شاید که تنهایی من خیلی ترک خورده ست
وقتی که تو هر آینه جز سنگ چیزی نیست
با خاک یکسان میشه دیواری که کج رفته
حتی یه آجر واسه ی اینکه بریزی نیست

این شهر غرق از بغض، سیلی خورده از دنیا
اما چه فرقی داره گریه/خنده تو بارون
وقتی که میفهمی توهم بازیچه ای دیگه
هرکس نمیتونه بمونه توی شهر آسون

شهری که جز شبهای طولانی و پر رمزش
تو کوچه پس کوچه ش یه عالم قصه پنهونه
روی تنش هرکی یه خط حک کرده و رفته
اما کسی جاهای بکرش رو نمیدونه

خالی ترین شهری که دنیا تو خودش دیده
حالا برای زندگی از مرگ دلگیره
بعضی شبا میگه که باید نقشه رو سوزوند
بعضی شبا دنبال گنجِ تو خودش میره

میترسم این کابوس تکراریه تو شبهام
داره یجور عادت مث دیوونگی میشه
با اینهمه کابوس بی شک میشه گفت اسمِ
این زندگی، جز زندگی هرچی بگی میشه


عنوان شعر سوم : تکامل
نمی تونستم اینبارم
به رفتارای مشکوکت
بخندم، بی تفاوت شم،
که تو آسوده خاطر شی
زمانی که خودم دائم
پر از شب/گریه و دردم

نمی تونستم و آخـر
یه روز ساکت و برفی
بدون بوسه یا حرفی..
تو رو تو اولین فرصت
و با انبوهی از حسرت..
تو این خونه رها کردم

منو تردید تصمیمـم.

که حتی نیمه ی راهم نشد
گوشای من سرخه
و شاید بعد از این باید
غروبم رو تماشا کرد!..

ولی آروم و خونسردم

به حدی که جلوتر
تک تکْ انگشتامْ سِر میشه..
و پشت شیشه ردم
دم دمای شب کدر میشه..

"برای دفعه آخر
دوتا دستامو ها کردم"

و پاهامو صدا کردم..
و پاهامو صدا کردم..
و گز کردم طلوعم رو
به سمت نقطه های نور

"تنم یخ کرده که دارم
پیِ خورشید می گردم!"

و بعد از صبرِ طولانی
یه دریا تابش از خورشید و
پیدا کردمش حتی
بطوریکه دوتا چشمم
یه وقتایی به شک می افته و
درگیرِ سردردم!

حقیقت آخرش واسم
نشد روشن بشه، تا من
میون اینهمه نور و
میون اینهمه گرما
-تو- رو حست کنم اینجا..
به خورشید اکتفا کردم!

بگو حالا ازون روزا
برای خنده هم حتی
ازت چی مونده واسم جا؟
یه تصویر خیالی و
یکم آشفته حالی و
یه رویا بافیِ مبهم!
نقد این شعر از : آرش شفاعی
دربارۀ تعریف ترانه و شعر با زبان محاوره، اختلاف نظر کم نیست. ما در اینجا بر روی این مبحث که در جای خود خیلی هم مهم است، تمرکز نمی‌کنیم اما می‌توانیم این سؤال را مطرح کنیم که چه می‌شود که شاعری احساس می کند باید یک شعر را به زبان محاوره بگوید؟ به نظر من این احساس نیاز وقتی به وجود می‌آید که فضای شعر و موضوع آن نوعی صمیمیت و احساس معاصر بودن را در شعر می طلبد. شاعر می خواهد به زبان یک فرد امروزی و با کنار گذاشتن قواعد زبان رسمی با مخاطب خود راحت و صمیمی تر برخورد کند. می خواهد مخاطب احساس کند فردی از همین جامعۀ معمولی، با همین دغدغه ها و دردهای معمول انسان‌های روزگار ما در برابرش نشسته است و در حال سخن گفتن است. در چنین شعری معمولاً شعرهای حکمی، پند و اندرزی و حتی حماسی جای چندانی ندارند بلکه مضمون بیشتر شعرهای با زبان محاوره، عاطفی و حسی و اغلب عاشقانه یا درددل های انسان معاصر است. شعرهای «مهدی غفوری» هم در همین دسته قرار می گیرد: گلایه از تنهایی، تکرار روزگار و ترک شدن. مضمون‌هایی که در ترانه و شعر محاوره امروز مدام تکرار می‌شوند. تکرار شدن یک مضمون البته به خودی خود ضعفی محسوب نمی شود اما باید گفت که کار شاعر را سخت می‌کند. وقتی در مضمونی شعر می گویید که ده ها و شاید صدها شاعر همزمان با شما در همان مضمون در حال تولید شعر هستند، کار سخت و سخت تر می شود. باید برای سرودن چنین شعری، طراحی و پیش زمینه داشت و فکری برای این کرد که چگونه می‌توان در بین این همه رقیب که گاه رقبایی مطرح، شناخته شده و گردن کلفت هستند؛ دیده شد. شاعر ما برای شعرهایش طرح مشخصی نداشته است. در این شعرها، از طراحی ویژه، روایت مخصوص، شخصیت‌پردازی، استفاده از عناصری مانند دیالوگ و ... خبری نیست. شعر مانند بسیاری از شعرهای محاوره ای دیگر با همان شیوۀ توصیفات کلی و ابراز گلایه و شکایت روایت شده است. شاعر در تمام شعرها در حال توصیف خود است و حتی در شعر عاشقانه هم از این مسیر خارج نمی‌شود و هیچ رد و اشاره ای به ویژگی‌ها و اختصاصات معشوق ندارد. یکبار دیگر هر سه شعر را بخوانید. در این شعرها، شاعر هیچگاه پا را از محدودۀ توصیف خارج نکرده است: توصیف حال بد خود و شهر. اما هیچ اشاره ای به دلیل‌های این حال بد نشده است. آیا اگر می‌دانستیم شاعر چرا در سرش بمب آهنی دارد(مگر بمب مقوایی هم داریم؟!) بهتر نمی‌توانستیم با او همراه باشیم؟ اگر شاعر از ما دلگیر نشود باید بگوییم در این سه شعر، بیشتر غرغرهایی با زبان و تصویرهای شاعرانه خوانده‌ایم ولی به نظر می‌رسد یک شعر برای اینکه ماندگار شود و خودش را در دل و ذهن مخاطبان وارد کند، به چیزی بیش از غرغر کردن و ابراز گلایه نیاز داشته باشد.
دربارۀ زبان شعرهای شاعر هم حرف‌هایی هست که فکر می‌کنم بماند برای بعد بهتر است، چرا که شاعر در حال تجربه و پیشرفت است و خود متوجه ایرادات زبانی اش می‌شود اما آنچه مهم تر است این است که برای شعرهایش و شیوۀ بیان حرف هایش طراحی تازه ای را بیندیشد و اجرا کند.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.