آن، هماهنگی، و شهود




عنوان مجموعه اشعار : غزل،رباعی،سپید
شاعر : گرشاسب طاهری


عنوان شعر اول : غزل
در کافه با خود گفت:آیا قهوه ای تلخ؟
بعدش سفارش داد:آقا قهوه ای تلخ

بد خواهد امد بیگمان مانند طعمش
فال ته فنجان که آنرا قهوه ای تلخ...

معشوقه ای با چشم های قهوه داشت
آن قهوه شیرین بود حالا قهوه ای تلخ...

بین سیاهی ها کدامش بیشتر بود؟
بختش؟دل معشوقه اش؟یا قهوه ای تلخ

هر روز یک عاشق کنار خاطراتش
در کافه خود را میکشد با قهوه ای تلخ

عنوان شعر دوم : رباعی
خورشید برای ماه ها پنهان است
باظلمت بخت نور هم‌پیمان است
این‌شب که ستاره ای در آن پیدا نیست
خورشید گرفتگی‌ بی پایان است

عنوان شعر سوم : سپید
دروغ را دوست ندارم
اما اگر بگویی دوستت دارم
دوستش خواهم داشت
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر؛ یک غزل، یک رباعی و یک شعر سپید بسیار کوتاه. غزل، فضایی امروزی را روایت می کند؛ کافه یا قهوه خانه ای را که عاشقی در آن نشسته و مانند هر روز به یاد معشوقش که چشمانی قهوه ای رنگ دارد، قهوه ای تلخ سفارش می دهد و با آن تفأل می زند. ردیف شعر، قهوه و تلخی آن را مؤکّد می کند و مدام به رخ می کشد. در یکی دو بیت البته می توان لحن را تغییر داد و کلمه ی «قهوه ای» ردیف را نه لزوماً اشارت بخش به «قهوه» بلکه به عنوان رنگ برداشت کرد. غزل، غزل کوتاهی ست و با وجود قافیه ی بالنسبه آسانش شاعر کوشیده در آن موجزگو باشد. بیت دوم غزل، سپیدخوانی دارد و شاعر ادامه ی سخنش را در انتهای بیت، ناگفته رها کرده است. با وجود این که قافیه ی این غزل را «آسان یاب» نامیدم ولی باید توجه داشت که توفیق ترکیب این قافیه با ردیف، ضرب در مضمونی که قرار است هر بیت بسازد و الزاماً به آن قافیه و ردیف منتهی شود، چندان آسان نیست. اگر بخواهم ارزش های این شعر را بربشمارم، ابتدا باید به تصویری اشاره کنم که این غزل در حاشیه ی خود رسم کرده است؛ تصویر تنهایی انسان امروزی. انسانی که حتی اگر عاشق هم باشد، مهجور و تنها و آرزومند است و عادت نیمه‌بورژوازی کافه‌نشینی هم از دردش نمی کاهد. امّا آیا شعر فضای تازه ای خلق کرده؟ به گمان من، نه. تصویری اینچنین را در غزل های مشابه در طول ده بیست سال گذشته بارها دیده ایم. آیا شعر روایتی کامل دارد؟ به نظرم بله. شعر، بُرشی از چند دقیقه قهوه نوشیدن پرسناژش را نسبتاً خوب توانسته به فراتر از زمان (مخصوصاً به گذشته) پیوند دهد و ما را با حال و هوای شخصیت محوری اش (شاعر / عاشق) آشنا کند؛ هرچند این شعر کوتاه مجال کافی برای معرفی شخصیتش و پرداخت آن به شاعرش نداده و کسی که ما در این غزل با او آشنا می شویم، به قول اهالی داستان و سینما، بیشتر در حدّ یک تیپ باقی مانده و به کمال شخصیت پردازی نرسیده است. اما بگذارید ببینیم که ایا زبان این شعر، زبان کمال یافته ای ست و خللی در آن نیست؟ بیت اول در زمان گذشته روایت می شود و شاعر در بیت دوم با اشارتی به آینده (یعنی به وقتی که قهوه تمام خواهد شد و مشتری فال ته فنجان را خواهد کاوید)، ما را در «اکنون» در میانه ی اتفاق قرار می دهد. اما در بیت سوم با حضور «داشت» باز پای گذشته به میان کشیده می شود. آیا شاعر بدین ترتیب می خواسته به مخاطب بگوید که شخصیت روایت، حالا دیگر کاملاً معشوقش را از دست داده است؟ بیت چهارم، این فقدان را تأیید می کند اما با چنین فرضی، پس امید او به خوب آمدن فال را چگونه باید توجیه کرد؟ افزون بر رفت و آمد ابیات شعر بین زمان های مختلف، با امید بیهوده ی شخصیت شعر تنها در صورتی می توان کنار آمد و آن را پذیرفت که او را مجنونی تمام عیار فرض کنیم؛ فرضی که شدنی ست! با همه ی این حرف ها، بعید می دانم که این غزل، غزلی از دل برآمده و جوششی بوده باشد. مجموعه ی ویژگی های فرمی و زبانی و حتی شیوه ی مضمون پردازی های هر بیت که تکامل معنای کل شعر را استمرار و امتداد بخشیده اند، این غزل را غزلی به نظر می رساند که «ساخته» شده است و با وجود این که ستون فقرات هویتی اش عاطفی ست (عشق و حرمان هجران است) ولی نتوانسته سطح عاطفی اش را از منِ شاعر فراتر ببرد و با تعمیم منِفردی به منِ جمعی و گسترش وجه عاطفی در کلیتش به آنی برسد که مخاطبان بیشتری بتوانند با آن احساس همنوایی و همذات پنداری کنند. راز این محدودیت عاطفی را علاوه بر ریزه کاری های فنی و زبانی، شاید بتوان در این نکته جست و جو کرد که غزل از منظر دانای کل روایت شده است و نه از زبان اول شخص. این فی حدّ ذاته نقص نیست ولی نمی توان این را انکار کرد که: در حالی که ما مدام با مخاطب از یک «او» سخن می گوییم و «او» را از دور به مخاطب نشان می دهیم، حتی اگر اکنون و گذشته و آینده و حتی حس و حال درونی اش را هم برای مخاطب شرح بدهیم، باز تأثیرگذاری ماجرا به حدّی نیست که وجه زبانی اثر به «منِ» راوی ارجاع داشته باشد. به سراغ شعر دوم برویم که یک رباعی ست. اوج شاعرانگی این رباعی، همان طور که انتظار می رود، در بیت دومش ته نشین شده است؛ در جایی که شاعر، در بیانی بدیع و شهودی، شب را خورشیدگرفتگی دیده است. علاوه بر این، توجه دادن مخاطب به این نکته ی بدیهی که ماه همیشه از دیدن خورشید محروم است را می توان نوعی ظریف از آشنایی زدایی تلقی کرد. به این همه، دو نقد اساسی بر این رباعی وارد است؛ یکی این که «چرا ماه ها»؟ اگر این ماه، همان جرم درخشان باشد که یکی بیشتر نیست. و اگر این «ماه»ها را جمع سی روز بدانیم، باید به شاعر گفت که مقصودش از خورشیدی که برای چند سی روز از دیده ها پنهان است روشن نیست. آیا شعر به شب های طولانی نواحی نزدیک به قطب شمال اشاره دارد؟ آیا منظور شاعر از خورشید، شخص خاصی ست که چند ماه است کسی او را ندیده؟ به هر روی، شعر کلیدی برای فهم تقریبی اش به دست ما نمی دهد. مشکل دومم با این رباعی، مصراع دوم آن است که گمان می کنم با بی وسواسی سروده شده است. نمی توانیم بفهمیم که گزاره ی «بختِ نور، با ظلمت هم‌پیمان است» می خواهد به ما چه بگوید؟ نور را در این جا باید اشاره گر به خورشید بدانیم یا ماه؟ اگر منظور را این بدانیم که «بختِ خورشید با تاریکی هم‌پیمان است»، به نوعی به بختِ بدِ خورشید اشاره کرده ایم... اصلاً چرا «بخت»؟ آیا شاعر می خواسته بگوید خورشید بدبخت است؟ بعید می دانم. اگر هم معنای مصراع این باشد که: «بخت ماه با ظلمت هم‌پیمان است»، این بار به جای کلمه ی «بخت»، کلمه ی «هم پیمان» آزاردهنده و مزاحم است زیرا گویی خود ماه برای دور ماندن از خورشید با سیاهی پیمان بسته است! ... و چرا باید چنین کاری بکند؟ از همه ی این ها گذشته، با نگاه به بیت دوم این رباعی، در حالی که مخاطب دارد شبی را تصور می کند که از فرط تاریکی، حتی یک ستاره هم در آن پیدا نیست، همزمان چطور باید حضور ماه را در چنین شبی تصور کند؟ این ها مواردی هستند که در پیوند با یکدیگر، معنای کلّی شعر را گنگ و ارکان آن را ناهمساز کرده اند. و امّا شعر سوم. وجه شاعرانه ی این شعر، حقیقتاً کجاست؟ چه نسیمی از خیال بر تصاویرش وزیده؟ هیچ! چه ترفند زبانی یی به آن تمایز بخشیده؟ هیچ! تنها وجه غنای این شعر، محتوایی ست؛ این که دوستت دارم، حتی دروغش هم خواستنی ست. شوربختانه باید بگویم که چنین نکته ای هرگز به حدّ شعر نرسیده است و کشف و شهودی در آن نمی توان یافت. صرفاً حرفی ست عاطفی که می توان در لا به لای یادداشت های عاشقانه نوشتش. البته این را نمی توان نفی کرد که حتی همین نکته ی ساده هم می تواند با ترفندهای ادبی، به دستمایه ی برساختن پاره ای از یک شعر خوب یا ساختار و فرمی کلّی از یک شعر قابل قبول بدل شود.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.