تعادل ادبي و روايت




عنوان مجموعه اشعار : شعر من
شاعر : مونا گلناز


عنوان شعر اول : در خیابان چاوچاوادزه
به من فكر كن!

زماني كه در خيابان "چاوچاودزه" قدم ميزني

به گاز زدن اولين تكه ي هواي اكتبر

به هارموني شب

با من

زماني كه درخت ميكشي

و

ميوه ميچينم ...

زماني كه به فنجان چاي خيره ميشوي

باكتابي كه گوشي پزشكي دست گرفته

به روي فكرت ،

زماني كه چشمهايت را ميبندي

و "ناگهان" با لبهايي كه نيست تورا ميبوسم

###

به من فكر كن

زماني كه به لباسهاي زنانه نگاه ميكني

به آهنگ روسي گوش ميدهي

و جوان ترين قطره ي اين رابطه در چشمانم مينشيند

((...كه مدتهاست گوشه ي چشمم مانده ))

از جايي كه دستان ساكتت نگاهم ميكردند

###

به من فكر كن

زماني كه آوازي عاشقانه سر ميدهي

و در شهري قدم ميزني كه تنها يك سينما دارد

يك گل فروشي و دختري كه ميشناسي اش

كه از زماني كه زياد خواسته شده

نميشود كم خواسته شود

###

به من فكر كن

زماني كه صداي زني را ميشنوي

كه تنها ، در آشپزخانه ميخواند

و گاهي كه به پيشواز رخت هاي توي بالكن ميرود

دامن اش سر ميخورد توي باد

و تمام خيابان "چاوچاوادزه" تا حد امكان ميخندند

اين تصوير را به خاطر بسپار

براي زماني كه

خشمت فراتر از كلمات ميرود

و به خط كشي هايي فكر ميكني هم قد شهر ميان ما...

به ظرفهاي نشسته در يكشنبه هاي بي دست و پايي كه مشت به صورت هفته ميزنند

###

فكر كن

به من

زماني كه فكر نميكني

،

بي تو در من

قطاري ريشه دوانده

ك

ك

ك

ب

ب

به

دنبال ريل است

ز

ز

ز



زماني كه معلوم نيست

دو

دو

دو

دوباره

قطاري ميرويد

تا از لكنت اين درد بزرگ ،

خاموش شوم!؟

زماني كه

مطمئنم كرده اي دندانهايم نت دارند

وآهنگ ات را ميخوانند

###

به تو فكر ميكردم

زماني كه خيابان "چاوچادزه" چون چاله اي مرا ميمكيد

و در آغوش ميكشيدم دختري را كه دوستت داشت

و "هنوز" به من فكر نميكردي

و

"ناگهان"

هميشه از آنجا شروع ميشود

نه " اينجا"

عنوان شعر دوم : از آنهایی
از آنهايي ،
كه
دلم ميخواهد
بزنم عقب ،
و از نو تماشا كنم ...
رو بروي لانه ات دو تا پرنده بكشم
بدون اينكه شاخه اي از درخت پرواز ،
وچوب اين ساز نا موافق بيدار شود
ازآنهايي
كه
شنبه را به يكشنبه ها موكول كنم
از مهاجرت دريا بشنوم
و به آني
كه سرما
حس ميشود ،
چشم به ديدن ،
گوش به شنيدن ،
حس ات كنم
وقتي
رو به آسمان تفليس مي ايستم
ميخواهم بزنم عقب
از نو تماشايت كنم
وقتي هواي سينه ات
به سرم
ميزند
_گوشت گردن لذيذ ترين شده ،
_و_بال ، گردنت ميشوم
وقتي نميشود كه بلوزت چروك نشود
يا آرايشم به هم نخورد
وقتي
به يك جك بد ميخندي

افسوس كه هرچه ميزنم عقب
خداحافظي در كنار درب تاكسي جاريست

عنوان شعر سوم : از وقتی سبزه تر شدی
از وقتي سبزه تر شدي
سبزه تر مد شد
صداي روياها بلندتر
تهران زيباتر
با بلوزي سفيد و آستين كوتاه
در بي "قراري " ،
آن اعماق قهوه ايه خجالتي را
در عمق اين ميشيه طلبكار
فرو بردي


از وقتي سبزه تر شدي
سفيد تر شدم
و اين سبزه و سفيد خزيده در هم
را از دنياي نرم و فرفري ما
به لنز توريست هايي رساندي
كه در شريعتي آواز ميخواندند


وقتي سبزه تر شدي
كه پشت به كوه و دشت در جلو
به سين صداي سبب ساز سبزه
پرت شدم و
ناگهان
جهان يك نقطه شد
روي : ز ز ز ز بان
و به توريست ها گفتم :
كوه به كمر ميرسد ... ،
كنار
مرد شيك جو گندمي

سبزه تر شدي
وقتي همه چيز سبزه بود
و آن قهوه اي هاي رويارنگ
با لبخندي
كه به صورتت خطور ميكرد
گفتند :
"آب پرتغال ميل دارين ؟"
-مگر ميشود !؟!؟!؟
من باشم زني كه از آب پرتغال هم جاودانه ميسازد !
نقد این شعر از : ارمغان بهداروند
آن چه كه مي تواند ميراث مدرنيسم در جريان ادبي امروز كه پديده اي متمايز از عصر خويش نيست، محسوب شود، احساس فاجعه و تنهايي عميق و تمركز بر مولفه هاي زيست شهري است. به ناگزير شاعر در اين مواجهه، عنصر روايت را بر مي گزيند تا بتواند اجزاء نامتقارن متن شعر خود را از تفرق دور كند و آن چه كه از آن به «تعادل ادبي» ياد مي كنند، اتفاق بيفتد. روايت هاي شاعر اين سه شعر هر سه رواياتي ساده و زمان پذير هستند و شاعر تلاش مي كند اين سير منطقي را صرفاً در جهت محتواي ذهني خود ادامه دهد:
زماني كه در خيابان "چاوچاودزه" قدم مي زني
***
زماني كه به فنجان چاي خيره مي شوي
***
زماني كه به لباس هاي زنانه نگاه مي كني
كه تنها، در آشپزخانه مي خواند
***
زماني كه چشم هايت را مي بندي
***
زماني كه آوازي عاشقانه سر مي دهي
و در شهري قدم مي زني كه تنها يك سينما دارد
اين روايت محوري اما شاعر را در چارچوب همين اجزاءمحبوس كرده است و به ذهن شاعر اجازه نداده است در زواياي كنش هاي زباني و كشف هاي خلاقه ي ذهني، ارزش آفريني كند. شعر به واسطه ي اين كه چندان پيچيدگي محتوايي و ناهمواري هاي زباني ندارد مورد توجه مخاطب است اما در دوباره خواني شعر و به وقت برداشت، متن فروكش مي كند و چندان ميراثي براي شاعر باقي نمي گذارد. در واقع شاعر تكيه و تاكيد خود را بر معنا و مفهوم در شعر قرار داده است و نتوانسته است متعهدانه اين درك و دريافت را اجرا كند:
با من
زماني كه درخت مي كشي
و
ميوه مي چينم ...
پيداست كه ضعف اجرايي همين سطر ساده باعث شده است كه تصوير مخدوشي از آن چه به چشم شاعر نشسته است و ارزش بازگويي داشته است ارائه كرده است. شاعر از تماشاي شاخه اي كه كشيده شده است تا دست معشوقه به ميوه برسد و شادي بخش او باشد به چنين سطري رسيده است...
باكتابي كه گوشي پزشكي دست گرفته
به روي فكرت...
حتما خارج شدن از كنش شعري و صراحت آزار دهنده ي اين سطر كه باز هم به خوبي اجرا نشده است نيازي به توضيح ديگري ندارد. اين ساده انگاري آنقدر جدي هست كه شاعر نبايد قبول كند شعر او به كلامي معمولي و كم اثر تبديل شود. عباراتي از اين دست در شعرها كم نيستند كه بايد پالايش شوند.
آن چه كه براي منِ مخاطب در اين چند شعر خوشايند بوده است، مي تواند اين نكته باشد كه شاعر یافته‌های حسی خود را به نحو و نرم معاصرتري به مخاطب منتقل مي كند هر چند به اين نمي توان از اين نكته نيز غافل بود كه مخاطب آن چنان كه بايد در لذت کشف لحظه‌های شاعرانه شریک نيست و شاعر هم براي اين شراكت تلاش از خود به خرج نداده است.
اگر چه از سابقه ي ادبي شاعر بي اطلاعم اما شعر او بيشتر به شعري مي ماند كه انگار از زباني ديگري به فارسي ترجمه شده است و به همين دليل بسياري از زيبايي هاي زباني و اجرايي شعر مفقود شده اند. به گمان من شاعر مي تواند اين چشم در چرخش را با مراقبت بيشتري خرج كند و شعرهاي فراتري بيافريند. به اميد آن روز

منتقد : ارمغان بهداروند

ارمغان بهداروند متولد‌چهارم اردیبهشت ۱۳۵۳ اندیمشک دکتری زبان و ادبیات فارسی دبیر کنگره ملی شعر ملک ملکوت دبیر آوازهای سرزمین مادری دبیر جشنواره ملی شعر کوتاه جنوب جهان سردبیر نشریه جمع جمعه مخاطب ممنوع (سال ۱۳۸۰) به من که رسیدی بپیچ (سال ۱۳۸۵) اندیمشک پلاک ۹ (سال ۱۳۹۲) این روزها که می گذرد (سال ۱۳۹۲) اهل قبور (سال 1396)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.